نقد و بررسی
نقد The Boss | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سیمای سرمایهداری در قالب کمدی «The Boss» کمدیای است درباره سقوط و بازگشت؛ اما پیش از آنکه داستانی درباره کسبوکار یا شکست باشد، تصویری اغراقآمیز از شخصیتی است که موفقیت را با تسلط بر دیگران اشتباه گرفته است. میشل دارنل، زن ثروتمندی که با اقتدار و اعتمادبهنفسی نمایشی بر جهان تجارت حکم میراند، پس از محکومشدن به معامله بر پایه اطلاعات نهانی، جایگاه و داراییهایش را از دست میدهد.
او برای آغاز دوباره به کلر، دستیار پیشینش، و دختر خردسال او نزدیک میشود و در دل زندگی سادهتر آنان راهی برای ساختن کسبوکاری تازه مییابد. فیلم به کارگردانی بن فالکون و با بازی ملیسا مککارتی و کریستن بل، این مسیر را بهانهای برای شوخی با جاهطلبی، شهرت و مناسبات قدرت قرار میدهد.
شخصیتی پرانرژی، اما دشوار برای همدلی میشل موتور اصلی فیلم است: زنی تندزبان، سلطهجو و خودشیفته که حضورش هر صحنه را به آشوب میکشاند. ملیسا مککارتی این آشوب را با انرژی فراوان پیش میبرد؛ او در مکثها، انفجارهای کلامی و تغییر ناگهانی خلقوخو چنان آزادانه حرکت میکند که حتی شوخیهای ناموفق نیز گاه بهواسطه جسارت اجرایش جان میگیرند.
روایت و ریتم؛ جریان داستان
نقش برای او میدان مناسبی است تا از بازی فیزیکی و ریتم کمدیاش بهره ببرد، اما فیلم اغلب به همان ویژگیهای آشنای شخصیتهای پرهیاهوی او بسنده میکند: توهینهای بداهه، عصبانیت نمایشی و واکنشهای اغراقشده. مشکل آنجاست که انرژی اجرایی بهتنهایی جای تحول شخصیتی را نمیگیرد. فیلم میخواهد میشل را هم مضحک و هم آسیبپذیر نشان دهد، اما فاصله میان این دو وجه را همیشه با ظرافت پر نمیکند.
گذشته دشوار او قرار است گوشهای از رفتار سرد و بیاعتمادش را توضیح دهد؛ بااینحال، توضیحدادن منشأ زخمها الزاماً به معنای شکلدادن به شخصیتی پیچیده نیست. میشل مدام فرصت مییابد که دیگران را برنجاند و سپس از مخاطب انتظار میرود با اشارهای عاطفی، به او نزدیک شود. همین نوسان گاه مانع شکلگیری همدلی پایدار میشود.
رابطه میشل و کلر؛ نقطه اتکای فیلم در برابر میشل، کلر قرار دارد: دستیار سابقی که نه قدرت و ثروت او را دارد و نه میلش به سلطه را، اما از استقامت و حساسیتی برخوردار است که به روایت تعادل میدهد. کریستن بل بازیای گرم و دلنشین ارائه میکند و با واکنشهای سنجیدهاش، آشفتگی میشل را خواناتر میسازد.
« مشکل آنجاست که انرژی اجرایی بهتنهایی جای تحول شخصیتی را نمیگیرد. »
شخصیتها و اجرا
بخش مهمی از خندههای فیلم از تضاد میان این دو به دست میآید: یکی با شدت و بیپروایی به هر موقعیتی هجوم میبرد و دیگری میکوشد آن را به زندگی روزمره و مسئولیتهای واقعی پیوند دهد. بااینحال، فیلم گاهی از تواناییهای بل کمتر از آنچه میتوانست بهره میگیرد. کلر بیش از آنکه شخصیتی با خواستهها و تناقضهای مستقل باشد، به نقطه مقابل میشل تبدیل میشود؛ کسی که باید واکنش نشان دهد، مهار کند یا پیامد رفتار او را تحمل کند.
رابطه مادر و دختری کلر و ریچل نیز میتواند به روایت لطافت ببخشد، ولی حضور دختر بیشتر در خدمت پیشبرد موقعیتهای کمدی و ایده کسبوکار قرار میگیرد تا کاوشی جدی در زندگی خانوادگی. با وجود این محدودیتها، تعامل بل و مککارتی از زندهترین عناصر فیلم است. شوخیهایی که میان غافلگیری و فرسودگی نوسان میکنند «The Boss» به کمدی پرصدا و بیپروا متکی است.
شوخیهایش از برخورد شخصیتها، توهینهای ناگهانی، موقعیتهای نامتعارف و رفتارهای جسورانه میآیند. در لحظاتی، این رویکرد نتیجه میدهد: مککارتی با تمام وجود به موقعیتهای ابلهانه تن میدهد و بل با خونسردی، ضرباهنگ لازم را فراهم میکند. فیلم برای مخاطبی که از کمدی اغراقآمیز لذت میبرد، چند لحظه واقعاً خندهدار دارد؛ همان لحظههایی که بازیگران بهجای توضیح شوخی، آن را تا انتهای بیمنطقیاش دنبال میکنند.
« بااینحال، فیلم گاهی از تواناییهای بل کمتر از آنچه میتوانست بهره میگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اما بسامد شوخیها بیش از تنوع و کیفیت آنهاست. فیلم اغلب بهجای ساختن موقعیتی تازه، بر بلندی صدا، خشونت کلامی یا رفتار زننده تکیه میکند؛ گویی هر مکثی باید با انفجاری دیگر پر شود. در نتیجه، شوخیهای خوب فضای کافی برای اثرگذاری پیدا نمیکنند و شوخیهای کمرمق نیز با تکرار، طولانیتر از حد لازم به نظر میرسند.
لحن بیپروا میتوانست راهی برای نقد خودبزرگبینی تجاری باشد، اما فیلم همیشه روشن نمیکند که آیا رفتار میشل را نقد میکند یا صرفاً از تماشای آن لذت میبرد. روایتی آشنا با ظرفیت ازدسترفته هسته داستان بر الگویی آشنا بنا شده است: شخصیت قدرتمند سقوط میکند، ناچار میشود از نو بسازد و در این مسیر با رابطههایی روبهرو میشود که پیشتر نادیده گرفته بود.
ایده پیوند دادن بازگشت میشل به شیرینیهای خانگی کلر، ظرفیت کمدی و حتی معنایی روشن دارد. در برابر دنیای پرزرقوبرق قراردادها و برندها، کسبوکاری کوچک و جمعی قرار میگیرد؛ فرصتی برای آنکه مفهوم موفقیت از ثروت فردی به همکاری و اعتماد تغییر کند. بااینحال، فیلم از این تقابل به اندازه کافی بهره نمیبرد.
« اما بسامد شوخیها بیش از تنوع و کیفیت آنهاست. »
قوتها و کاستیها
ایده تازه بهسرعت در مسیر قراردادیِ بازگشت به اوج قرار میگیرد و کسبوکار بیشتر وسیلهای برای بههمرسیدن شخصیتها و خلق دردسرهای بعدی است تا موضوعی که بتواند نگاه فیلم به سرمایهداری یا کارآفرینی را گسترش دهد. دشمنان قدیمی و رقابتهای تجاری نیز با آنکه مانعی برای پیشروی داستاناند، عمق چندانی نمیگیرند.
در نتیجه، داستان زودتر از آنکه کنجکاوی مخاطب را درباره پیامدهای انتخابهای میشل برانگیزد، به مسیری قابلپیشبینی میافتد. ضرباهنگ و استفاده از گروه بازیگران فیلم حدود صد دقیقه زمان دارد، اما ریتمش در همه این مدت یکدست نیست. شروع نسبتاً بانمک، شخصیت محوری و برخوردهای اولیه را با شتاب معرفی میکند؛ سپس روایت برای نگهداشتن انرژی به گفتوگوهای طولانی و موقعیتهای تکرارشونده رو میآورد.
همین پرحرفی، بهویژه هنگامی که شوخیها به نتیجه نمیرسند، کشش داستان را کاهش میدهد. گاهی به نظر میرسد فیلم به جای پیشبردن رابطهها یا تغییر واقعی موقعیت، تنها در پی افزودن یک موقعیت پرهیاهوی دیگر است. بازیگران مکمل نیز در مجموع خوشایندند، اما فرصت چندانی برای شکلدادن به حضوری ماندگار ندارند.
« دشمنان قدیمی و رقابتهای تجاری نیز با آنکه مانعی برای پیشروی داستاناند، عمق چندانی نمیگیرند. »
جمعبندی
پیتر دینکلیج در مقام رقیب میشل، چهرهای متمایز به داستان میدهد، ولی رابطه رقابتی آن دو بیشتر بر شوخی و اغراق استوار میماند تا تنشی که بتواند واقعاً روایت را پیچیده کند. گروه بازیگری از استعداد کمدی برخوردار است، اما فیلم بهندرت به شخصیتهای فرعی اجازه میدهد از کارکرد فوریشان فراتر بروند.
بخش عمده وزن کمدی روی دوش مککارتی است و دیگران بیشتر برای بازتاب یا تعدیل انرژی او به کار میآیند. جمعبندی «The Boss» اثری نابرابر است که بهترین داراییاش را در بازی پرجنبوجوش ملیسا مککارتی و همراهی دلنشین کریستن بل مییابد. این دو در چند موقعیت، از دل آشوبی که فیلم میسازد لحظههایی بامزه و سرگرمکننده بیرون میکشند؛ اما انرژی بازیگران نمیتواند ضعف ساختار روایی، شوخیهای تکراری و کشآمدن بخشهایی از داستان را کاملاً جبران کند.
فیلم ایدهای قابلاستفاده درباره سقوط، همکاری و بازنگری در معنای موفقیت دارد، ولی معمولاً ترجیح میدهد آن را زیر لایهای از هیاهو پنهان کند. حاصل، کمدیای است که ممکن است در چند لحظه سرگرم کند، اما بهندرت آنقدر منسجم یا ژرف میشود که پس از پایان تماشایش در ذهن بماند.
« بخش عمده وزن کمدی روی دوش مککارتی است و دیگران بیشتر برای بازتاب یا تعدیل انرژی او به کار میآیند. »
ثبت دیدگاه