نقد و بررسی
نقد Billion Dollar Brain | 1967
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
مقدمه: جاسوسی در جهانی از برف و بدگمانی «Billion Dollar Brain» ساختهٔ کن راسل، سومین حضور سینمایی مایکل کین در نقش هری پالمر است؛ جاسوسی که بهجای زرقوبرق مأموران افسانهای، با خونسردی، خستگی و بدگمانی روزمرهاش شناخته میشود. پالمر اینبار کارآگاه خصوصی است، اما مأموریتی اسرارآمیز او را به هلسینکی میکشاند و به طرحی سیاسی پیوند میزند که قرار است با پشتیبانی یک ابررایانه و سرمایهٔ یک میلیاردر نفتی پیش برود.
فیلم از همان آغاز وعدهٔ تریلری دربارهٔ بازی قدرت، وفاداریهای متزلزل و آشفتگی جنگ سرد را میدهد؛ وعدهای که از نظر فضاسازی جذاب است، اما از نظر روایت همیشه بهروشنی ادا نمیشود. اثر بر پایهٔ رمانی از لن دیتون ساخته شده و جان مکگراث فیلمنامهٔ آن را نوشته است. هری پالمر: قهرمانی که از قهرمانبودن گریزان است مایکل کین در نقش پالمر همچنان مهمترین تکیهگاه فیلم است.
او شخصیتی را بازی میکند که نه شیفتهٔ خطر است و نه از آن هیجانزده میشود؛ بیشتر میخواهد کارش را انجام دهد و از مافوقها، ثروتمندان و شعارهای پرطنین فاصله بگیرد. این بیاعتنایی، در برابر جهان پرادعا و پرهیاهوی اطرافش، طنزی خشک و مؤثر میسازد. پالمر انگار تنها کسی است که میفهمد آدمهای قدرتمند ممکن است به اندازهٔ دیگران دچار خودفریبی باشند.
بااینحال، فیلم گاهی بیش از اندازه از این ویژگی بهره میگیرد. انفعال ظاهری پالمر در بخشی از ماجرا بهجای آنکه همیشه نشانهٔ هوشمندی یا خستگیِ آگاهانه باشد، او را به تماشاگرِ حوادث تبدیل میکند. چنانکه پیرامونش آدمها نقشه میکشند، موضع عوض میکنند و سخنرانی میکنند، پالمر گاه واکنشی محدود نشان میدهد و همین امر میتواند از کشش نقش بکاهد.
« اثر بر پایهٔ رمانی از لن دیتون ساخته شده و جان مکگراث فیلمنامهٔ آن را نوشته است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
کین با کمینهگرایی بازیاش، حضوری خونسرد و گیرا میسازد، اما فیلمنامه همیشه فرصت نمیدهد این خونسردی به کنشی دراماتیک بدل شود. طرحی پرپیچوخم و سردرگمی روایی فیلم در هستهٔ خود دربارهٔ مأموریتی است که بهتدریج از یک کار ظاهراً محدود به توطئهای سیاسی گسترش مییابد. ابررایانهٔ عظیم، شبکهٔ جاسوسی و رؤیای یک میلیاردر از تغییر موازنهٔ قدرت، همگی ظرفیت ساختن تریلری پرتعلیق را دارند.
اما «Billion Dollar Brain» بهجای آنکه این عناصر را با نظمی روشن کنار هم بچیند، اغلب اطلاعات را در حجمی فشرده و با شتاب عرضه میکند. تماشاگر باید پیوسته حدس بزند چه کسی مأمور چه کسی است و کدام رابطه واقعاً بر پایهٔ اعتماد بنا شده است. ابهام در فیلم جاسوسی میتواند ابزاری سودمند باشد؛ بیاعتمادی، بخشی از لذت ژانر است.
مشکل اینجاست که گاهی مرز میان ابهام حسابشده و آشفتگی روایی محو میشود. وقتی تماشاگر برای فهمیدن انگیزهها ناچار است بیشتر انرژی خود را صرف مرتبکردن جزئیات کند، فرصت کمتری برای درگیرشدن با تعلیق و شخصیتها باقی میماند. این ضعف بهویژه در بخشهایی که آدمهای تازه یا اطلاعات سیاسی وارد میشوند محسوس است: جهان داستان وسعت مییابد، اما وضوح آن همپای وسعتش بالا نمیرود.
کن راسل و برخورد دو لحن حضور کن راسل پشت دوربین، فیلم را از تریلری متعارف و حسابشده دور میکند. او به تصویرهای پررنگ، موقعیتهای نامعمول و نوعی اغراق نمایشی علاقه دارد؛ در نتیجه «Billion Dollar Brain» گاه حالوهوای جاسوسی جدی را با طنزی هجوآمیز و حتی مضحک درمیآمیزد. این انتخاب میتواند جذاب باشد: جهان جنگ سرد در فیلم فقط صحنهٔ عملیات مخفی نیست، بلکه نمایشگاهی از جنون، خودبزرگبینی و ایدئولوژیهای افراطی نیز هست.
« تماشاگر باید پیوسته حدس بزند چه کسی مأمور چه کسی است و کدام رابطه واقعاً بر پایهٔ اعتماد بنا شده است. »
شخصیتها و اجرا
بااینحال، جابهجایی میان جدیت و شوخی همیشه نرم و طبیعی نیست. در یک لحظه فیلم میکوشد خطر سیاسی را ملموس و هراسآور جلوه دهد و در لحظهٔ بعد، با اجرایی اغراقآمیز یا موقعیتی کمیک، همان حس را سست میکند. این دوگانگی گاهی به هجو کمک میکند و گاهی تماشاگر را از درون جهان فیلم بیرون میاندازد.
مسئله آن نیست که اثر باید یکسره جدی یا یکسره خندهآور باشد؛ مسئله، نبودِ پیوندی استوار میان این دو حالت است. راسل در بعضی صحنهها از این ناهماهنگی انرژی میگیرد، اما فیلم در مجموع نمیتواند لحن واحد و متقاعدکنندهای از آن بسازد. بازیگران و جانگرفتن نیمهٔ دوم گروه بازیگران ظرفیت قابلتوجهی دارد.
کارل مالدن و اسکار هومولکا، در نقشهایی که با جهان مبهم فیلم پیوند دارند، به فضای بینالمللی و پرظن آن وزن میدهند. فرانسواز دورلئاک نیز حضوری چشمگیر دارد، هرچند شخصیتش بیش از آنکه درونیات روشنی پیدا کند، بخشی از شبکهٔ فریب و سوءظن باقی میماند. همین کمبود پرداخت، در مورد چند شخصیت دیگر هم دیده میشود: بازیگران توانایی دارند، اما گاه نقشها برای بدلشدن به آدمهایی مستقل، فرصت کافی نمییابند.
در نیمهٔ دوم، اد بیگلی بهعنوان ژنرال میدوینتر حضوری پرانرژی و مهارنشدنی پیدا میکند. اغراق در بازی او با دیوانگی سیاسی شخصیت سازگار است و به فیلم نیرویی تازه میبخشد؛ چهرهای که جاهطلبی و خودشیفتگی را به نمایشی پرهیاهو بدل میکند. این بخش از فیلم جان بیشتری دارد، چون ایدهٔ توطئه از سطح اطلاعات پراکنده فراتر میرود و به برخوردی دیدنی با شخصیتهای متورم از قدرت تبدیل میشود.
« بااینحال، جابهجایی میان جدیت و شوخی همیشه نرم و طبیعی نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینهمه، انرژی اجراها بهتنهایی نمیتواند همهٔ گسستهای فیلمنامه را جبران کند. تصویر، برف و موسیقی یکی از موفقترین وجوه فیلم، ساختن فضایی سرد و غریب است. برف، یخ و چشماندازهای هلسینکی به داستان هویت بصری میدهند و با جهان بیاعتماد و یخزدهٔ جاسوسی همخواناند. این مناظر صرفاً پسزمینه نیستند؛ گاهی به کیفیتی حسی بدل میشوند که خطر و بیثباتی را حتی در سکون صحنهها زنده نگه میدارد.
فیلم در این لحظات از تواناییاش برای ساختن تصویرهایی ماندگار بهره میبرد، حتی هنگامی که روایت بهروشنی پیش نمیرود. موسیقی ریچارد رادنی بنت نیز در شکلدادن به حالوهوای اثر نقش مهمی دارد. ترکیب آن با حرکتها و چشماندازهای برفی، به بعضی صحنهها شکوه و شتاب میبخشد و به فیلم کیفیتی اندکی نامتعارف میدهد.
در سوی دیگر، این تأکید موسیقایی گاهی به همان اغراقی نزدیک میشود که لحن فیلم را ناپایدار کرده است. بااینحال، تصویر و موسیقی از جمله عناصریاند که سبب میشوند اثر، با وجود ضعفهای داستانی، از نظر حسی و دیداری کاملاً بیاثر نباشد. ریتم و فرجامی نابرابر ریتم فیلم یکنواخت نیست. بخشهایی با جابهجاییهای سریع، موقعیتهای غیرمنتظره و فضای پرتحرک پیش میروند؛ در مقابل، لحظاتی هم وجود دارد که گفتوگوها و توضیحهای سیاسی بیش از اندازه کش میآیند و تعلیق را فرو مینشانند.
این نوسان، تجربهٔ تماشا را دشوارتر میکند: گاهی فیلم با تصویر و حرکت، تماشاگر را جذب میکند و گاهی از او میخواهد صرفاً اطلاعاتی را دنبال کند که هنوز به اندازهٔ کافی دراماتیزه نشدهاند. فرجام نیز از همان نابرابری رنج میبرد. بیآنکه وارد جزئیات رخدادهای پایانی شویم، میتوان گفت فیلم در رسیدن به نقطهٔ اوج، انرژی بصری قابلتوجهی دارد، اما جمعکردن رشتههای روایی به همان اندازه سنجیده نیست.
« بااینهمه، انرژی اجراها بهتنهایی نمیتواند همهٔ گسستهای فیلمنامه را جبران کند. »
قوتها و کاستیها
نتیجه برای برخی تماشاگران میتواند شلخته و ناگهانی به نظر برسد؛ زیرا فیلم پیش از آنکه پیامدهای عاطفی و داستانی مسیرش را بهدرستی بنشاند، به سمت پایان حرکت میکند. این کاستی در اثری با این همه شخصیت و شاخهٔ روایی برجستهتر میشود. جمعبندی «Billion Dollar Brain» فیلمی نامتوازن اما از نظر فضا و شخصیتپردازی مرکزی جذاب است.
مایکل کین با خونسردی خاص هری پالمر، نقطهٔ اتکای اثر میماند؛ اد بیگلی در نیمهٔ دوم نیروی نمایشی تازهای به آن میدهد؛ و برف، موسیقی و نگاه نامتعارف کن راسل، لحظاتی بهیادماندنی میآفرینند. در برابر این امتیازها، روایت بیش از اندازه پیچیده و گاه گیجکننده است، لحن میان هجو و جدیت پیوندی مطمئن پیدا نمیکند و پایانبندی از انسجام لازم برخوردار نیست.
این فیلم بیش از آنکه تریلری دقیق و بینقص باشد، تجربهای پرآشوب از جاسوسی در جهان جنگ سرد است؛ اثری که میتوان از تصویرها، بازیها و حالوهوایش لذت برد، اما نباید انتظار داشت همهٔ اجزای داستان با نظمی کامل در جای خود بنشینند. برای دوستداران پالمر و سینمای جاسوسی نامتعارف، تماشای آن میتواند ارزشمند باشد؛ برای کسانی که وضوح روایی و ریتم پیوسته را اصل میدانند، همین بیقراریها احتمالاً مانع اصلی لذت خواهند شد.
« این کاستی در اثری با این همه شخصیت و شاخهٔ روایی برجستهتر میشود. »
ثبت دیدگاه