نقد و بررسی
نقد The Worst Person in the World | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
عنوانی که پرسشی اخلاقی میسازد عنوان فیلم، «بدترین آدم دنیا»، در نگاه نخست حکم صادر میکند؛ اما فیلمِ یواخیم تریه کمتر به دنبال محکومکردن جولی است تا پرسیدن این پرسش که چرا آدمها اینقدر زود خود را با معیارهایی میسنجند که شاید هیچگاه انتخابشان نکردهاند. جولی، زنی جوان در اسلو، میان مسیرهای شغلی، خواستههای شخصی و رابطههای عاطفی جابهجا میشود و میکوشد بفهمد چه کسی است و از زندگی چه میخواهد.
فیلم در چهار سال از زندگی او حرکت میکند، بیآنکه این حرکت را به روایتی ساده از «رشد» یا «پیداکردن خویشتن» تقلیل دهد. عنوان، بنابراین، نه برچسبی قطعی بر شخصیت اصلی، بلکه آینهای برای تردیدهای اوست. جولی گاهی خودخواه، بیثبات یا بیملاحظه به نظر میرسد؛ اما فیلم از ما نمیخواهد بیدرنگ او را ببخشیم یا سرزنش کنیم.
دعوت اصلیاش دقیقتر و دشوارتر است: نگاه کنیم که چگونه میل به آزادی، ترس از جا ماندن و مسئولیت نسبت به دیگران در یک انسان واحد با هم برخورد میکنند. جولی؛ هوش، بیقراری و تناقض جولی شخصیتی نیست که بتوان او را با یک صفت یا تشخیص روانشناختی توضیح داد. او باهوش است، فرصتهای گوناگونی را میبیند و از توانایی شروعکردن برخوردار است؛ اما همین گشودگی به امکانهای متعدد، گاه به ناتوانی در انتخاب بدل میشود.
هر راهی که پیش میگیرد، راههای دیگر را نیز در ذهنش زنده نگه میدارد. در نتیجه، زندگی برای او نه مسیری روشن، بلکه مجموعهای از درهای نیمهباز است؛ درهایی که انتخابکردن میانشان بهای از دست دادن گزینههای دیگر را دارد. قدرت فیلم در آن است که این سردرگمی را بهانهای برای ستایش بیقیدوشرط جولی نمیکند.
« عنوان، بنابراین، نه برچسبی قطعی بر شخصیت اصلی، بلکه آینهای برای تردیدهای اوست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تصمیمهای او میتوانند دیگران را برنجانند و گاهی خود او را نیز در چرخهای از انتخاب و پشیمانی گرفتار کنند. بااینحال، تریه او را به نمونهای اخلاقی برای آموزش تماشاگر تبدیل نمیکند. جولی نه قهرمانی بیعیب است و نه شخصیتی که باید صرفاً از او خشمگین شد؛ او انسانی است که میخواهد صاحب زندگی خودش باشد، اما هنوز نمیداند این خواستن چه مسئولیتی به همراه دارد.
روایت اپیزودیک و معماری زمان ساختار فصلبندیشده فیلم، زندگی را همچون رشتهای از لحظههای برجسته، دورههای گذار و بازنگریهای ناگهانی عرضه میکند. این شکل، با تجربه جولی تناسب دارد: او زندگیاش را نه بهصورت داستانی منظم و پیوسته، بلکه در قالب فصلهایی میفهمد که هر یک ظاهراً معنای تازهای وعده میدهند.
گذر زمان در این اثر صرفاً وسیلهای برای رساندن شخصیتها از نقطهای به نقطه دیگر نیست؛ زمان خود نیرویی روایی است که فاصله میان تصور آدم از آینده و واقعیت روزمره را آشکار میکند. این انتخاب، به فیلم آزادی و تنوع میبخشد. هر فصل میتواند حالوهوا، مسئله و ضرباهنگ خود را داشته باشد و در عین حال به تصویر بزرگتر زندگی جولی یاری برساند.
اما همین پراکندگی گاه به نقطهضعف بدل میشود. بعضی بخشها بیش از آنکه پیوندی محکم با مسیر کلی داشته باشند، همچون یادداشتهایی مستقل در حاشیه زندگی او باقی میمانند. تماشاگر ممکن است در لحظه از جذابیت هر قطعه بهره ببرد، اما در پیوند دادن همه آنها به یک خط عاطفی واحد مکث کند. این نوسان، البته، تا اندازهای با خود موضوع فیلم همخوان است: زندگی همیشه به اندازه روایت داستانی، مرتب و هدفمند نیست.
« تصمیمهای او میتوانند دیگران را برنجانند و گاهی خود او را نیز در چرخهای از انتخاب و پشیمانی گرفتار کنند. »
شخصیتها و اجرا
عشق، تعهد و مسئله انتخاب روابط عاطفی در فیلم فقط میدان عاشقانه نیستند؛ هرکدام پرسشی درباره آینده، بلوغ و هویت پیش میکشند. رابطه جولی با اکسل، که از او بزرگتر است، با تصور نوعی ثبات و زندگی مشترک گره میخورد. در سوی دیگر، برخورد با ایویند امکانِ شور، تازگی و فرار از نقشهای تثبیتشده را تداعی میکند.
فیلم این دو سویه را به تقابل ساده میان «امنیت» و «هیجان» فرو نمیکاهد؛ هر رابطه انسانی، با نیازها و محدودیتهای خاص خود، جولی را با پرسشهایی متفاوت روبهرو میکند. تریه در نمایش کشش، صمیمیت و لغزشهای عاطفی، بیش از آنکه به داوری مستقیم متوسل شود، به جزئیات رفتار و سکوتها اعتماد میکند.
از همین رو، انتخابهای جولی همزمان قابلفهم و گاه آزاردهندهاند. تماشاگر میتواند انگیزه او را درک کند و در همان حال از پیامدهای رفتارش غافل نماند. فیلم به این نکته توجه دارد که آزادی فردی در خلأ رخ نمیدهد: تصمیمی که برای یک نفر راه تازهای میگشاید، ممکن است برای دیگری به معنای دلشکستگی یا ازدسترفتن چیزی باشد که بر آن حساب کرده است.
بازیها و جانگرفتن شخصیتها اجرای رناته رینسوه یکی از ستونهای اصلی فیلم است. او جولی را نه با تأکیدهای نمایشی، بلکه از راه تغییرات کوچک زنده میکند: مکثی پیش از پاسخ، لبخندی که دوام نمیآورد، یا لحظهای که در آن اعتمادبهنفس ظاهری جای خود را به تردید میدهد. این بازی اجازه میدهد تناقضهای جولی در کنار هم وجود داشته باشند.
« رابطه جولی با اکسل، که از او بزرگتر است، با تصور نوعی ثبات و زندگی مشترک گره میخورد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
او میتواند در یک صحنه سرشار از شور و در صحنه بعد از پیامد همان شور گریزان باشد، بیآنکه دگرگونیاش تصنعی جلوه کند. آندرس دانیلسن لی و هربرت نوردوم نیز در ساختن فضای رابطهها سهم مهمی دارند. شخصیتهای پیرامون جولی صرفاً کارکردی برای پیشبرد داستان او نیستند؛ هر یک حضوری مستقل دارند و از زاویه خود به آینده، صمیمیت و مسئولیت نگاه میکنند.
همین استقلال باعث میشود رابطهها به کشمکشی یکطرفه تبدیل نشوند. فیلم بهجای آنکه همهچیز را از درون جولی توضیح دهد، گاه فاصلهای میان او و دیگران نگه میدارد تا تماشاگر بتواند اثر رفتارهایش را بیرون از ذهن خودش نیز ببیند. لحن بصری و لحظههای خیالانگیز فضاسازی فیلم میان واقعگرایی شهری و لحظههایی شاعرانه حرکت میکند.
اسلو نه منظرهای تزئینی، بلکه محیطی زنده و روزمره است؛ شهری که کافهها، خیابانها و فضاهای خصوصیاش با حالوهوای شخصیتها پیوند میخورند. تصویرها در بسیاری از لحظات بهجای آنکه احساس را توضیح دهند، آن را در ریتم حرکت و کیفیت فضا جا میدهند. گذر زمان نیز در تدوین و جابهجایی میان فصلها به شکلی محسوس حضور دارد و حس تلخوشیرین فیلم را تقویت میکند.
در کنار این رویکرد، فیلم گاهی به تصویرهای خیالپردازانه و اغراقشده روی میآورد. چنین لحظههایی میتوانند تجربه ذهنی جولی را از بند بازنمایی روزمره بیرون بیاورند و به تماشاگر اجازه دهند شدت یک احساس را بیواسطه لمس کند. بااینحال، این انتخاب همیشه بینقص نیست. برخی صحنهها چنان آشکارا از لحن واقعگرایانه فاصله میگیرند که ممکن است تماشاگر را از پیوند عاطفی با موقعیت بیرون بکشند.
« آندرس دانیلسن لی و هربرت نوردوم نیز در ساختن فضای رابطهها سهم مهمی دارند. »
قوتها و کاستیها
اثر این صحنهها به میزان همراهی بیننده با زبان شاعرانه فیلم وابسته است؛ برای بعضی، اوج بیان سینماییاند و برای بعضی دیگر، مکثهایی بیش از اندازه تأکیدشده. کامیابیها و محدودیتهای فیلم مهمترین کامیابی فیلم، تبدیل سردرگمی شخصی به تجربهای ملموس و چندلایه است. اثر درباره زنی مشخص در شهری مشخص سخن میگوید، اما پرسشهایش گستردهترند: آیا میتوان پیش از آنکه همهچیز را فهمید دست به انتخاب زد؟
تا چه اندازه باید از خود گذشت تا دیگری را ناامید نکرد؟ و آیا تغییر مسیر نشانه شکست است یا بخشی از زندگی؟ فیلم پاسخ قطعی نمیدهد و همین امتناع از نتیجهگیری شتابزده، به آن صداقت میبخشد. در مقابل، پراکندگی ساختار و تکرار بعضی الگوهای تصمیمگیری ممکن است برای گروهی از تماشاگران فرساینده شود.
اگر نوسانهای جولی را نشانه پیچیدگی انسانی بدانیم، شخصیت غنا مییابد؛ اگر آنها را بازگشت مکرر به نقطهای واحد ببینیم، فیلم ممکن است گرفتار تکرار به نظر برسد. همین دوگانگی در ارزیابی لحظههای خیالانگیز نیز دیده میشود: آنها گاه جهان درونی شخصیت را به شکلی درخشان مجسم میکنند و گاه بافت واقعگرای اثر را از هم میگسلند.
این ناهمواریها مانع اثرگذاری فیلم نیستند، اما باعث میشوند تجربه آن برای همه یکدست و بیمقاومت نباشد. جمعبندی «بدترین آدم دنیا» پرترهای صمیمی از انسانی است که میخواهد زندگیاش را خودش انتخاب کند، اما هنوز با هزینه انتخاب روبهرو نشده یا نمیداند چگونه آن را بپذیرد. فیلم از بیثباتی جولی افسانهای رهاییبخش نمیسازد و او را نیز به نماد خودخواهی فرو نمیکاهد.
« کامیابیها و محدودیتهای فیلم مهمترین کامیابی فیلم، تبدیل سردرگمی شخصی به تجربهای ملموس و چندلایه است. »
جمعبندی
بهجای آن، با نگاهی دقیق و گاه اندوهگین نشان میدهد که آدمی میتواند هم خواهان آزادی باشد و هم از پیامدهای آزادی خود بگریزد. ساختار اپیزودیک، بازی ظریف رینسوه، فضای شاعرانه و توجه به گذر زمان، اثری میسازند که پس از پایان نیز در ذهن ادامه مییابد. برخی تصمیمها و بخشها ممکن است کلافهکننده یا پراکنده جلوه کنند، اما همین ناتمامی بخشی از نیروی فیلم است: جولی را نمیتوان بهسادگی حل کرد، همانطور که زندگی را نمیتوان همیشه به روایتی منظم و خوشفرجام تبدیل کرد.
ماندگاری اثر از همینجا میآید؛ از یادآوری این حقیقت که شناخت خویشتن، بیش از آنکه رسیدن به پاسخی نهایی باشد، روبهرو شدن با تناقضهایی است که در مسیر انتخابها آشکار میشوند.



ثبت دیدگاه