نقد و بررسی
نقد Valley of Love | 2015
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سوگواری در دل سرزمینی بیپناه «درهٔ عشق» ساختهٔ گیوم نیکلو، در ظاهر طرحی ساده و حتی نامتعارف دارد: دو بازیگر که زمانی زوج بودهاند، پس از مرگ پسرشان دوباره یکدیگر را میبینند. نامهای از پسر آنها را به چند نقطه در درهٔ مرگ میکشاند و وعده میدهد که در پایان این مسیر، او را دوباره خواهند دید.
اما فیلم بیش از آنکه دربارهٔ انجام یک مأموریت یا حل معمایی مشخص باشد، به مواجههٔ دو انسان با فقدان میپردازد؛ فقدانی که نه با سفر برطرف میشود و نه با گفتوگو بهآسانی توضیحپذیر است. نیکلو داستان را به سفری بیرونی بدل میکند تا آنچه در درون شخصیتها مدفون مانده، کمکم سر برآورد.
این سفر نه ماجرایی پرحادثه، بلکه رفتوآمدی میان چند مکان و چند حالت عاطفی است. نامهٔ پسر همچون نیرویی بیرونی آنها را کنار هم نگه میدارد، اما پرسش اصلی فیلم دربارهٔ حضور یا غیاب او نیست؛ دربارهٔ معنایی است که والدین برای مرگش میسازند و سهمی که هر یک از گذشتهٔ مشترکشان به یاد میآورد.
فیلم بدون آنکه پاسخ آمادهای عرضه کند، تماشاگر را در همان موقعیت نامطمئن قرار میدهد: میان امید، تردید و میل به آنکه حادثهای ناممکن حقیقت داشته باشد. دو چهره، دو شیوهٔ اندوه بزرگترین سرمایهٔ فیلم، بازی ایزابل هوپر و ژرار دوپاردیو است. هوپر شخصیتی میآفریند که در برابر خلأ، به نشانهها حساس است و گاه به آنها چنگ میزند؛ در اجرای او، اضطراب لزوماً با گریه و فریاد بیان نمیشود، بلکه در مکث، نگاه و تغییرات کوچک رفتار آشکار میگردد.
« نیکلو داستان را به سفری بیرونی بدل میکند تا آنچه در درون شخصیتها مدفون مانده، کمکم سر برآورد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
او میتواند در لحظهای معمولی، با تماشای تلویزیون یا انجام کاری روزمره، حضوری زنده و ملموس داشته باشد و در لحظهای دیگر، از همان سکون به نگرانیای عمیق برسد. این جابهجایی ظریف، به شخصیتش عمق میدهد و مانع از آن میشود که اندوه او صرفاً به نشانهای نمایشی فروکاسته شود. دوپاردیو در سوی دیگر، با بدنی سنگین و حضوری زمخت، نوع دیگری از آسیبپذیری را عرضه میکند.
شخصیت او گاه با شوخی، بیاعتنایی یا غرولند از موقعیت فاصله میگیرد؛ اما همین واکنشها نشان میدهند که نمیتواند واقعاً از آن بگریزد. بازیگر در این نقش بهجای آنکه از تصویر ستارهای خود پنهان شود، از آن بهره میگیرد: پیکر و هیبتش بخشی از بیان سینمایی فیلم میشود و در عین حال، نگاه و سکوتش لحظاتی از شکنندگی را عیان میکنند.
کنار هم قرار گرفتن این دو سبک بازیگری، گفتوگوهای فیلم را زنده نگه میدارد و به صحنههای کمحادثه نیرویی میبخشد که از متن صرف فراتر میرود. زوجی که گذشته را حمل میکنند رابطهٔ این دو شخصیت، نه آشتیای آسان است و نه جدالی پیوسته. آنها همدیگر را میشناسند، اما این شناخت به معنای صمیمیت بیدردسر نیست.
نزدیک شدنشان با دلخوری و فاصله قطع میشود؛ گاهی مراقب یکدیگرند و گاهی حضور دیگری را تاب نمیآورند. فیلم از همین دوگانگی سود میبرد: فقدان پسر، والدین را دوباره روبهروی هم قرار داده، اما گذشتهٔ مشترکشان را پاک نکرده است. هر گفتوگو فرصتی برای فهمیدن دیگری است و همزمان امکان تازهای برای سوءتفاهم.
« دوپاردیو در سوی دیگر، با بدنی سنگین و حضوری زمخت، نوع دیگری از آسیبپذیری را عرضه میکند. »
شخصیتها و اجرا
با این همه، فیلم از همان نقطهای هم آسیب میبیند که به آن جذابیت میبخشد. انتخاب دو چهرهٔ بزرگ سینمای فرانسه در نقش دو بازیگر میانسال، رابطهٔ داستانی را بهطور آگاهانه با شهرت واقعی بازیگران گره میزند. این بازیِ خودارجاعانه برای برخی تماشاگران بامزه و پرمعناست، اما برای برخی دیگر فاصلهای ناخواسته میان نقش و بازیگر ایجاد میکند.
افزون بر آن، تفاوت میان شخصیتها چنان برجسته است که پیوند عاطفیشان گاه نامتوازن یا معذبکننده جلوه میکند. فیلم این ناهماهنگی را پنهان نمیسازد؛ اما همیشه نیز موفق نمیشود آن را به کشمکشی کاملاً ثمربخش بدل کند. بیابان؛ منظرهای بیرونی و وضعیت ذهنی درهٔ مرگ در این فیلم پسزمینهای تماشایی برای یک داستان خانوادگی نیست؛ نیرویی فعال است که بر ریتم، بدن و ادراک شخصیتها اثر میگذارد.
وسعت خشک و بیپناه بیابان، انسانها را کوچک میکند و گفتوگوهایشان را در فضایی مینشاند که پاسخی از آن برنمیآید. گرما، جاده، توقفگاهها و متل، با زندگی عادی و آسایش شهری فاصله دارند؛ انگار شخصیتها از محیطی آشنا بیرون کشیده شدهاند تا ناچار شوند با خاطرههایی روبهرو شوند که در روزمرگی پنهان مانده بود.
تصویرپردازی، از همین تضاد بهره میگیرد: چشماندازهای باز و خالی در برابر اتاقهای بسته و موقعیتهای کوچک روزمره. حاصل، نوعی بیگانگی است؛ دو انسان مشهور فرانسوی در فضایی آمریکایی و ناآشنا، میان مقصدهای ازپیشتعیینشده و اتفاقهایی که هیچکس نمیتواند معنایشان را تضمین کند. سفر، بهجای آنکه راهی برای فرار باشد، به مکانی برای مکث تبدیل میشود.
« با این همه، فیلم از همان نقطهای هم آسیب میبیند که به آن جذابیت میبخشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
هرچه منظره وسیعتر است، پرسشهای شخصی آنها نیز عریانتر به نظر میرسد. طنزهای کوچک در آستانهٔ امر رازآمیز یکی از امتیازهای فیلم، توانایی آن در حفظ طنزی خشک و کمصدا در دل موضوعی سنگین است. شوخیها نه به قصد بیاهمیت جلوه دادن اندوه، بلکه از اصطکاک شخصیتها با یکدیگر و با موقعیتهای روزمره زاده میشوند.
یک غذای آماده در اتاق متل، غرولند دربارهٔ سفر یا برخورد با محیط ناآشنا میتواند صحنهای خندهآور بسازد؛ اما خنده بهسرعت به فضای اصلی فیلم بازمیگردد و به تسکینی موقت بدل میشود. این لحظات به شخصیتها اجازه میدهند بهجای نمادهای سوگ، آدمهایی معمولی با عادتها و ضعفهای آشنا باقی بمانند.
همین آمیختگی، لحن فیلم را از ملودرام مستقیم دور میکند. نیکلو اجازه نمیدهد اندوه در تمام لحظات بر فیلم حکم براند؛ در عوض، موقعیتهای خندهدار و ناآرام را کنار هم میگذارد تا تماشاگر مدام میان نزدیکی عاطفی و فاصلهٔ انتقادی حرکت کند. البته این تغییر لحن همیشه یکدست نیست. گاهی شوخیها و لحظههای رازآلود به جای آنکه یکدیگر را غنی کنند، انگار در دو فیلم متفاوت قرار گرفتهاند؛ بااینحال، همین ناهمواری بخشی از حس غریب اثر را شکل میدهد.
معمایی که به پاسخ قطعی تن نمیدهد فیلم از همان آغاز پرسشی فراطبیعی را در مرکز ماجرا میگذارد، اما هدفش حل آن به شیوهٔ یک معمای معمولی نیست. آیا وعدهٔ پسر معنایی واقعی دارد؟ آیا شخصیتها نشانههایی را که میبینند، از خلال اندوه و انتظار تعبیر میکنند؟ اثر میان این امکانها داوری قطعی نمیکند و از تماشاگر نمیخواهد فقط یکی را برگزیند.
« هرچه منظره وسیعتر است، پرسشهای شخصی آنها نیز عریانتر به نظر میرسد. »
قوتها و کاستیها
ابهام در اینجا میتواند راهی برای نمایش تجربهٔ سوگ باشد: زمانی که فرد از یکسو میداند عزیزش را از دست داده و از سوی دیگر، هنوز حضور او را در نشانهها، مکانها و خاطرهها جستوجو میکند. اما ابهام، بهخودیخود فضیلت نیست. فیلم گاهی چنان به حالوهوای رازآلودش تکیه میکند که پیوند میان معما و تحول شخصیتها کمرنگ میشود.
برخی تماشاگران ممکن است احساس کنند پرسش مرکزی بیشتر وعده داده میشود تا آنکه بهطور عمیق بسط یابد. این ایراد بهویژه در بخشهایی محسوس است که سفر و نشانهها پیش میروند، اما معنای تازهای به رابطهٔ دو والد نمیافزایند. فیلم زمانی نیرومندتر است که از رمز و راز فاصله میگیرد و اجازه میدهد دو شخصیت در سکوت، بحث یا شوخی، حضور یکدیگر را تجربه کنند.
ریتمی آرام و سنجش دشوار «درهٔ عشق» با شتاب روایت نمیکند. تکرار مسیرها و توقفها، عمداً حس انتظار را میسازد؛ اما این انتخاب در همهٔ لحظات به سود فیلم تمام نمیشود. بعضی صحنهها فرصت مییابند تا سکوت و تغییرات ظریف را آشکار کنند، در حالی که برخی دیگر بیش از اندازه کش میآیند و به جای افزودن لایهای تازه، تنها بر انتظار موجود تأکید میگذارند.
فیلم از تماشاگر میخواهد به جای دنبال کردن پیرنگی پرپیچوخم، به حالت چهرهها، کیفیت مکثها و تغییر تدریجی فاصلهٔ میان دو نفر توجه کند. این شیوه برای علاقهمندان به درامهای تأملی جذاب است، اما برای کسی که انتظار پیشروی داستانی روشنتری دارد، ممکن است فرساینده باشد. جمعبندی «درهٔ عشق» فیلمی نامتعارف و نابرابر است که قوت اصلیاش در حضور دو بازیگر محوری و فضایی است که میان اندوه، شوخی و راز معلق میماند.
« فیلم گاهی چنان به حالوهوای رازآلودش تکیه میکند که پیوند میان معما و تحول شخصیتها کمرنگ میشود. »
جمعبندی
هوپر و دوپاردیو به فیلم جان میدهند و رابطهای را میسازند که همزمان آشنا، فرسوده و گاه ناموزون است. بیابان نیز به تصویری مؤثر از خلأ و انتظار بدل میشود، هرچند معمای مرکزی به همان اندازه که کنجکاوی برمیانگیزد، میتواند نارضایتی ایجاد کند. این اثر بیش از آنکه پاسخ بخواهد، بر ماندگاری پرسش تکیه دارد: آنچه پس از فقدان باقی میماند، شاید نه یقین و نه رهایی، بلکه تلاشی شکننده برای دوباره دیدن دیگری باشد.
« هوپر و دوپاردیو به فیلم جان میدهند و رابطهای را میسازند که همزمان آشنا، فرسوده و گاه ناموزون است. »



ثبت دیدگاه