نقد و بررسی
نقد سلولهای عشق (Love Cells) | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به جهان «سلولهای عشق» «Love Cells» در عنوان و جهان داستانیاش نوید قصهای دربارهی سازوکارهای پنهان عشق میدهد؛ اما برای نقد نسخهی سال ۲۰۱۴، باید آن را از فصل بعدی جدا کرد. فصل نخست روایتِ «نِبی» و «ما دهچونگ» است: مردی بیانگیزه که تجربهی چندانی از عشق ندارد و موجودی جادویی به نام نِبی، که تجسم سلول عشق اوست، میکوشد او را به سوی رابطهای تازه ببرد.
محور این فصل، تلاش دهچونگ برای نزدیکشدن به ستارهای محبوب و آموختن معنای دلبستگی است؛ نه زوجی که خاطرات مشترک عشقشان را از دست دادهاند. آن ماجرای حافظه به فصل دوم تعلق دارد و درآمیختن دو روایت، برداشت از فصل نخست را بههم میریزد. این تمایز فقط مسئلهای اطلاعاتی نیست؛ بر شیوهی تماشای اثر نیز اثر میگذارد.
فصل نخست را باید همچون کمدی عاشقانهای کوتاه و خیالپردازانه دید که از یک ایدهی ساده برای ساختن موقعیتهای بازیگوشانه بهره میگیرد. بلندپروازی روایی در آن چندان زیاد نیست؛ جذابیتش بیشتر از برخورد جهان روزمرهی دهچونگ با منطق اغراقآمیز و استعاری نِبی حاصل میشود. استعارهی عشق و خودشناسی ایدهی «سلول عشق» ظرفیت نمادین روشنی دارد: میل به دوستداشتن، نیرویی بیرونی و مستقل از شخصیت نیست، بلکه بخشی از وجود خود اوست؛ بخشی که میتواند خاموش، فراموششده یا نادیده گرفته شود.
« آن ماجرای حافظه به فصل دوم تعلق دارد و درآمیختن دو روایت، برداشت از فصل نخست را بههم میریزد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
نِبی با حضورش این نیروی نهفته را به شکل شخصیتی دیدنی درمیآورد و به دهچونگ فرصت میدهد تا چیزی را که در درون خود سرکوب کرده، از فاصلهای امن تماشا کند. استعاره بهخودیخود پیچیده نیست، اما برای قالب سبک و کوتاه سریال کارآمد است. بااینحال، ارزش اصلی این جهان خیالی در این پرسش خلاصه میشود که آیا عشقورزیدن صرفاً به یافتن فردی مناسب وابسته است، یا شناختن خود نیز پیششرط آن است.
روایت، در بهترین لحظههایش، به جای آنکه عشق را همچون جایزهای برای قهرمان عرضه کند، به این فکر نزدیک میشود که آدم باید خواستهها و خلأهای خودش را بشناسد. این وجه، اثر را از یک نمایش صرفاً شیرین و خیالپردازانه اندکی فراتر میبرد و به آن معنایی ساده اما دلنشین میدهد. ریتم کوتاه؛ امتیاز و محدودیت فصل نخست در قالب قسمتهای اینترنتی کوتاه ساخته شده است؛ قالبی که به اثر امکان میدهد بیدرنگ وارد موقعیتها شود و از کشدادن بیدلیل صحنهها بپرهیزد.
برای تماشاگر، این فشردگی مزیتی واقعی است: سریال وقت زیادی نمیطلبد و میتوان آن را بهعنوان سرگرمی سبک و بیدردسر دنبال کرد. اما کوتاهی، هرجا که به اقتصاد روایت تبدیل نشود، ضعفهای خود را آشکار میکند. شخصیتها گاهی پیش از آنکه فرصت کنند به اندازهی کافی جان بگیرند، وارد موقعیتی تازه میشوند؛ رخدادها نیز بیشتر از آنکه بهتدریج رشد کنند، پشتسرهم ظاهر میشوند.
« استعاره بهخودیخود پیچیده نیست، اما برای قالب سبک و کوتاه سریال کارآمد است. »
شخصیتها و اجرا
در نتیجه، ریتم تند همیشه به معنای چابکی نیست. بعضی بخشها بهجای آنکه حس پیشرفت داستانی ایجاد کنند، شبیه چند قطعهی جدا از یک طرح بزرگتر به نظر میرسند. کمدی، بازیها و چهرههای آشنا لحن اثر بر ترکیب کمدی، فانتزی و رمانس بنا شده است. از همین رو، بازیگران باید بتوانند میان شوخیهای آشکار و لحظههای احساسی جابهجا شوند، بیآنکه یکی کاملاً دیگری را از میان ببرد.
کیم یو جونگ در نقش نِبی، به شخصیت نیروی سرزندهای میدهد؛ حضورش بخشی از انرژی خیالپردازانهی اثر را تأمین میکند و مانع میشود ایدهی «سلول عشق» صرفاً به توضیحی کلامی محدود بماند. پارک سون هو نیز با بازی در نقش دهچونگ، بیدستوپایی و تردیدهای شخصیتی را در چارچوب کمدی حفظ میکند.
بخشی از شوخی و جذابیت سریال نیز از حضور کوتاه چهرههای شناختهشده میآید. این حضورها میتوانند برای تماشاگر آشنا با بازیگران کرهای غافلگیرکننده و مفرح باشند، ولی بهتنهایی جای پرداخت دراماتیک را نمیگیرند. هنگامی که داستان به حضور ستارهها و موقعیتهای نمایشی متکی میشود، بیش از آنکه جهان داستانی خود را گسترش دهد، لحظهای سرگرمکننده میسازد.
« در نتیجه، ریتم تند همیشه به معنای چابکی نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
چنین لحظههایی خوشایندند، اما اثر را بهتنهایی عمیقتر نمیکنند. آشفتگی لحن و منطق روایت بزرگترین لغزش سریال در آغاز، شلوغی و غرابت بیشازحد آن است. ایدهی مرکزی از ابتدا ظرفیت یک کمدی فانتزی را دارد؛ بااینحال، وقتی معرفی شخصیتها و قواعد جهان داستان با شتاب و تأکید فراوان همراه میشود، تماشاگر ممکن است پیش از آنکه با روایت پیوند بخورد، در میان جزئیات پراکنده سرگردان شود.
مسئله، خیالپردازی یا اغراق بهخودیخود نیست؛ بلکه نبودِ مکث کافی برای جاانداختن قواعد و تثبیت حالوهوای اثر است. بعدتر نیز رشتهی روایی گاه سست میشود. قصه میان خلاصهگویی، موقعیتهای بامزه و پیشبردن ماجرای عاشقانه جابهجا میشود، بیآنکه همیشه پیوند این اجزا روشن باشد. این لغزش در قالب کوتاه قابلدرک است، اما از کیفیت تجربه میکاهد: تماشاگر ممکن است لحظههای منفرد را دوست داشته باشد، ولی نسبت آنها را با مسیر کلی داستان بهآسانی دنبال نکند.
پایان فصل نیز بیش از آنکه حس فرود و تکمیل ایجاد کند، پرسشی دربارهی ادامهی مسیر باقی میگذارد. این ناتمامی را میتوان به زمینهسازی برای ادامه نسبت داد، اما همچنان تجربهی فصل نخست را ناقص میکند؛ بیآنکه لازم باشد جزئیاتی از سرانجام داستان آشکار شود. تناسب اثر با سلیقهی تماشاگر «Love Cells» برای کسی مناسبتر است که از کمدیهای عاشقانهی فانتزی، قسمتهای کوتاه و فضای سبک لذت میبرد و انتظار ندارد هر خط داستانی با عمق روانشناختی فراوان بسط یابد.
« چنین لحظههایی خوشایندند، اما اثر را بهتنهایی عمیقتر نمیکنند. »
قوتها و کاستیها
اگر جاذبهی اصلی برای تماشاگر، شیمی بازیگران، لحظههای کمیک و ایدهی نمادین «سلول عشق» باشد، سریال لحظات سرگرمکنندهای فراهم میکند. در مقابل، کسی که روایت پیوسته، شخصیتپردازی تدریجی و پایانبندی کاملاً بسته میخواهد، احتمالاً از شتاب و پراکندگی آن ناراضی خواهد شد. جمعبندی فصل نخست «Love Cells» اثری کوچک و سبک است که نقطهی قوتش را در ایدهای دوستداشتنی و اجرایی بازیگوشانه مییابد.
پیامش دربارهی شناختن خواستههای خود پیش از دلبستن، صادقانه و قابللمس است؛ بازیگران نیز در ایجاد لحظههای بامزه و سرزنده سهم مهمی دارند. در برابر، شروع شلوغ، پرشهای روایی و پایان کمفرجام اجازه نمیدهند این ایده به درامی منسجم و کامل تبدیل شود. حاصل، تماشایی کوتاه و مفرح است که بیشتر بهخاطر حالوهوا و جذابیت بازیها در ذهن میماند تا استحکام قصه؛ و برای فهم ماجرای فراموششدن خاطرات عشق، باید سراغ فصل دوم رفت، نه این فصل.
« در برابر، شروع شلوغ، پرشهای روایی و پایان کمفرجام اجازه نمیدهند این ایده به درامی منسجم و کامل تبدیل شود. »
ثبت دیدگاه