نقد و بررسی
نقد Diary of a Wimpy Kid | 2010
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
مدرسهٔ راهنمایی بهمثابه میدان نبردی کوچک فیلم «Diary of a Wimpy Kid» ساختهٔ Thor Freudenthal، ورود گرگ هفلی به مدرسهٔ راهنمایی را نه بهعنوان گامی ساده در مسیر بزرگشدن، بلکه همچون عبور از قلمرویی ناآشنا و پر از قواعد نانوشته تصویر میکند. گرگ نوجوانی است که رؤیای شهرت و محبوبیت در سر دارد، اما هنوز درکی روشن از این ندارد که چگونه باید در جمع همسالانش جایگاهی پیدا کند.
مدرسه برای او فقط کلاس و زنگ تفریح نیست؛ صحنهای است که هر حرکت، ظاهر و دوستی میتواند به مسئلهای حیثیتی تبدیل شود. فیلم از همان ابتدا جهان نوجوانانهاش را با اغراقهای کمیک میسازد، اما در دل این اغراق، تجربههایی آشنا جای میدهد: اضطراب روزهای نخست، دشواری پیدا کردن دوست، ترس از مسخرهشدن و حسِ دائمیِ دیدهشدن.
مدرسه گاه چنان بیرحم به نظر میرسد که انگار همه در حال ارزیابی یکدیگرند. همین حس، به فیلم انرژی روایی میبخشد و موقعیتهای کوچک را به بحرانهایی بزرگ در ذهن گرگ بدل میکند. قهرمانی خودخواه، اما باورپذیر یکی از انتخابهای مهم فیلم آن است که گرگ را قهرمانی بیعیب و همیشه دوستداشتنی نشان نمیدهد.
او جاهطلب است، به محبوبیت بیش از اندازه اهمیت میدهد و گاهی برای رسیدن به هدفهایش، احساسات دیگران را نادیده میگیرد. این خودمحوری میتواند تماشاگر را از او دور کند، اما در عین حال شخصیتش را به کودکی باورپذیر بدل میسازد: کسی که هنوز در حال آزمودن مرز میان خواستهٔ شخصی و مسئولیت در برابر دیگران است.
« مدرسه گاه چنان بیرحم به نظر میرسد که انگار همه در حال ارزیابی یکدیگرند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بازی Zachary Gordon در نقش گرگ، این ترکیب از اعتمادبهنفس و خامی را بهخوبی منتقل میکند. او شخصیت را نه به شکل نابغهای زیرک و نه به صورت قربانیای کاملاً بیگناه عرضه میکند؛ گرگ بیشتر نوجوانی است که از پیامد رفتارهایش عقبتر مانده و گمان میکند با برنامهریزی و زرنگی میتواند پیچیدگی روابط اجتماعی را مهار کند.
نقطهٔ ضعف این رویکرد آن است که بعضی مخاطبان ممکن است از رفتارهای او خسته شوند. فیلم همیشه فاصلهٔ میان شوخطبعی و آزارندگی را بهدقت حفظ نمیکند؛ گاهی گرگ آنقدر خودخواه میشود که دشوار است همچنان با او همدلی کرد. رفاقت گرگ و رولی؛ قلب عاطفی فیلم رابطهٔ گرگ و رولی، مهمترین تکیهگاه احساسی اثر است.
رولی در بسیاری از موقعیتها درست نقطهٔ مقابل دوستش قرار میگیرد: صادقتر، آسودهتر و کمنگرانتر نسبت به نظر دیگران. این تفاوت، منبع بخش مهمی از کمدی فیلم است، اما کارکردش به شوخی محدود نمیشود. رولی به گرگ یادآوری میکند که دوستی را نمیتوان صرفاً ابزاری برای ارتقای جایگاه اجتماعی دانست.
Robert Capron به رولی گرمایی کودکانه میبخشد که باعث میشود شخصیت، با وجود سادهدلیاش، به کاریکاتور بدل نشود. رابطهٔ این دو نیز از همان کشمکشهای آشنای دوستی در سنین پایین جان میگیرد: رقابت، دلخوری، تفاوت در میزان بلوغ و امید به اینکه پیوندی قدیمی هنوز ارزش حفظکردن دارد. فیلم در پرداخت این رابطه گاهی به مسیرهای قابلپیشبینی میرسد، اما لحظههای صمیمانهٔ میان آن دو به داستان عمق میدهد و از تبدیلشدن فیلم به رشتهای از شوخیهای مدرسهای جلوگیری میکند.
« بازی Zachary Gordon در نقش گرگ، این ترکیب از اعتمادبهنفس و خامی را بهخوبی منتقل میکند. »
شخصیتها و اجرا
طنزی برآمده از خجالت و آشفتگی بخش عمدهٔ خندهٔ فیلم از موقعیتهایی میآید که گرگ میکوشد تصویری حسابشده از خود بسازد، اما اوضاع برخلاف میلش پیش میرود. شکستهای کوچک، سوءتفاهمها و نقشههایی که نتیجهای وارونه دارند، کمدی اثر را شکل میدهند. این طنز بیش از آنکه بر کلامهای هوشمندانه تکیه کند، از شرمندگی، دستپاچگی و شکاف میان آنچه شخصیتها میخواهند باشند و آنچه در عمل از آنان دیده میشود نیرو میگیرد.
عنصر پنیر کپکزده نیز نمونهای از همین منطق است: جزئی ناچیز از محیط مدرسه که در خیال جمعی دانشآموزان به نشانهای هراسآور و افسانهای تبدیل میشود. این ایده، فضای کودکانه و اغراقآمیز فیلم را برجسته میکند و نشان میدهد چگونه یک شایعه یا خرافهٔ مدرسهای میتواند وزن اجتماعی پیدا کند.
بااینحال، همهٔ شوخیها به یک اندازه موفق نیستند. بعضی موقعیتها بیش از حد کش داده میشوند یا به جای آنکه از شخصیتها برخیزند، صرفاً برای تولید خنده در داستان گنجانده شدهاند. در چنین لحظههایی، ریتم کمدی افت میکند و فیلم به مجموعهای از لطیفههای پراکنده نزدیک میشود. مدرسهای زنده، با قانونهای نانوشته یکی از جذابیتهای فیلم، تصویر شلوغ و پرتحرک آن از مدرسه است.
راهروها، کلاسها، حیاط و جمعهای دانشآموزی هرکدام بخشی از سلسلهمراتب اجتماعی را نمایان میکنند. مسئله فقط قلدرها یا دانشآموزان محبوب نیست؛ هر کس میکوشد راهی برای دیدهشدن یا دستکم آسیبندیدن پیدا کند. این نگاه باعث میشود مدرسه در فیلم، پسزمینهای خنثی نباشد و خود به نیرویی فشارآور در زندگی شخصیتها تبدیل شود.
« شکستهای کوچک، سوءتفاهمها و نقشههایی که نتیجهای وارونه دارند، کمدی اثر را شکل میدهند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اثر در عین حال مدرسه را به اندازهٔ کافی واقعگرا نمیکند تا به تصویری مستند نزدیک شود. برخی رویدادها و برخوردها آشکارا برای ساختن موقعیتهای کمیک شکل گرفتهاند و از منطق روزمره فاصله میگیرند. بااینهمه، واقعیت عاطفی مدرسه ــ حسِ کوچکبودن در جمعی بزرگ، اهمیت بیش از اندازهٔ یک اتفاق و تغییر سریع جایگاه افراد ــ بهخوبی منتقل میشود.
این ترکیبِ واقعیت و اغراق، برای مخاطب جوان قابلدسترس است و برای بزرگسالان نیز خاطرهای از دورهای پراضطراب و گاه خندهدار را زنده میکند. اقتباس و فاصله از کتاب فیلم بر پایهٔ کتاب Jeff Kinney ساخته شده و در انتقال حالوهوای کلی آن میکوشد جهان گرگ را به زبان سینما بازآفرینی کند.
بااینحال، اقتباس صرفاً بازسازی صفحهبهصفحه نیست؛ روایت سینمایی ناچار است رخدادها را در قالبی پیوستهتر سامان دهد و برخی شخصیتها یا موقعیتها را برجستهتر کند. همین جابهجاییها ممکن است برای خوانندگانی که به جزئیات کتاب دلبستگی دارند، محسوس باشد. یکی از دشواریهای اقتباس، انتقال صدای ذهنی گرگ است؛ کتاب میتواند با نوشتهها و تصویرهای ساده، قضاوتهای شخصی و گاه نادرست او را بیواسطه عرضه کند، اما فیلم باید این ذهنیت را از راه بازی، گفتار و موقعیتهای نمایشی بسازد.
روایت مستقیم گرگ و خطاب او به تماشاگر بخشی از این فاصله را جبران میکند، ولی جای ظرافت تصویری و طنز خشک کتاب را همیشه نمیگیرد. در نتیجه، فیلم برای مخاطبی که کتاب را نخوانده، داستانی مستقل و قابلپیگیری است؛ اما دوستداران کتاب ممکن است از تغییر بعضی جزئیات یا تفاوت در تأکیدهای روایی دلخوش نباشند.
« اثر در عین حال مدرسه را به اندازهٔ کافی واقعگرا نمیکند تا به تصویری مستند نزدیک شود. »
قوتها و کاستیها
بازیها و لحن اجرا بازی بازیگران جوان، بهویژه در نقشهای محوری گرگ و رولی، به فیلم کمک میکند تا شخصیتهایش را زنده نگه دارد. تفاوت میان جدیت خودخواهانهٔ گرگ و بیتکلفی رولی، موتور بسیاری از صحنههای مشترک آنهاست. در مقابل، اجرای برخی نقشهای فرعی گاه ناهماهنگ به نظر میرسد و بخشی از دیالوگها با همان طبیعیبودنی ادا نمیشوند که فیلم برای حفظ حالوهوای مدرسهای به آن نیاز دارد.
این نوسان، گاهی توجه را از موقعیت داستانی به کیفیت اجرا میکشاند. لحن کلی فیلم نیز میان واقعگرایی و کاریکاتور در رفتوآمد است. این انتخاب در صحنههای شلوغ و اغراقآمیز به نفع اثر تمام میشود، اما در بعضی لحظههای عاطفی، تغییر لحن کمی ناگهانی است. فیلم میخواهد هم از شرارتهای کودکانه بخنداند و هم دربارهٔ دوستی و پذیرفتهشدن حرف بزند؛ هرجا این دو وجه بههم نزدیک میشوند، اثر دلنشینتر است، و هرجا از هم جدا میافتند، نتیجه کماثرتر میشود.
جمعبندی «Diary of a Wimpy Kid» کمدی خانوادگی پرتحرکی است که اضطرابهای مدرسهٔ راهنمایی را از دریچهٔ ذهن نوجوانی جاهطلب و خطاپذیر روایت میکند. شوخیهای موفق، فضای آشنای مدرسه و رابطهٔ گرم گرگ و رولی، به فیلم جذابیت میبخشند؛ در مقابل، ناهماهنگی برخی بازیها، شوخیهای کماثر و فاصلههایی که از کتاب میگیرد، مانع از آن میشوند که همهٔ بخشهایش به یک اندازه جان بگیرند.
ارزش اصلی فیلم در نگاهش به کودکی نهفته است: دورهای که ممکن است از بیرون ساده به نظر برسد، اما برای کسی که درون آن زندگی میکند، سرشار از رقابت، ترس از قضاوت و تصمیمهای بزرگنماییشده است. اثر با وجود لغزشهایش، این جهان را با شوخطبعی و مهربانی بازمیسازد و تجربهای سرگرمکننده فراهم میآورد؛ تجربهای که میتواند هم برای مخاطب جوان جذاب باشد و هم برای بزرگسالی که هنوز آشفتگیهای مدرسه را به یاد دارد.
« تفاوت میان جدیت خودخواهانهٔ گرگ و بیتکلفی رولی، موتور بسیاری از صحنههای مشترک آنهاست. »
ثبت دیدگاه