نقد و بررسی
نقد Into the West | 1992
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سفری به سوی غرب؛ میان افسانه و واقعیت فیلم «بهسوی غرب» ساختهٔ مایک نیوول، در ظاهر ماجرای دو برادر و اسبی افسانهای است؛ اما زیر پوست قصهٔ کودکانهاش، روایت خانوادهای زخمی، فرهنگی بهحاشیهراندهشده و مردمانی را پنهان کرده که میان آزادیِ جاده و محدودیتِ شهر گرفتار ماندهاند. فیلم از ماجراجویی بهعنوان راهی برای گریز از روزمرگی استفاده میکند، بیآنکه واقعیت تلخ زندگی شخصیتهایش را بهکلی کنار بگذارد.
حاصل، اثری است که هم میخواهد تماشاگر را به دنیای افسانه ببرد و هم او را با فقر، سوگ و تبعیض روبهرو کند. این دو میل گاه در هماهنگیاند و گاه با یکدیگر اصطکاک پیدا میکنند؛ همین نوسان، بخشی از جذابیت و در عین حال کاستی فیلم است. قصهٔ دو برادر و اسب سپید اوسی و تیتو دو پسر جواناند که در دوبلین، در فضایی دور از آسایش و خیال زندگی میکنند.
ورود پدربزرگ و اسب سپیدش، تِر نا نوگ، روزنهای تازه به جهان آنها میگشاید. اسب برایشان صرفاً حیوانی دوستداشتنی نیست؛ پیوندی است با افسانهها، جادهها و گذشتهای که در زندگی شهریشان کمرنگ شده است. هنگامی که اسب از آنها جدا میشود، تصمیم دو برادر برای بازگرداندنش، قصه را به سفری پرحادثه بدل میکند.
« حاصل، اثری است که هم میخواهد تماشاگر را به دنیای افسانه ببرد و هم او را با فقر، سوگ و تبعیض روبهرو کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم از توضیحدادن بیش از اندازهٔ جاذبهٔ اسب پرهیز میکند. تماشاگر، مانند پسرها، فرصت مییابد به آن نگاه کند و امکان جادوییبودنش را بپذیرد. این انتخاب به اثر لطافتی افسانهای میدهد و از تبدیلشدن ماجرا به قصهای صرفاً مکانیکی جلوگیری میکند. سفر در «بهسوی غرب» هم حرکت جغرافیایی است و هم کوشش برای بازیابی چیزی ازدسترفته: رابطهای خانوادگی، خاطرهای فرهنگی و احساسی از تعلق.
خانوادهای در سایهٔ فقدان یکی از لایههای مهم فیلم، رابطهٔ دو پسر با پدرشان است. پاپا رایلی مردی است که در سوگ همسرش از خانواده فاصله گرفته و بهتدریج توان حضور مؤثر در زندگی فرزندانش را از دست داده است. فیلم او را نه به شکل پدری شرور، بلکه همچون انسانی درمانده ترسیم میکند؛ کسی که دوستداشتن را فراموش نکرده، اما برای نشاندادنش نیروی کافی ندارد.
این تصویر، بار عاطفی داستان را از ماجرای اسب فراتر میبرد. در سوی دیگر، پدربزرگ نمایندهٔ حافظه و شیوهٔ زیستیای است که پدر از آن دور افتاده است. تقابل این دو نسل، به فیلم امکان میدهد دربارهٔ معنای خانه و تعلق پرسش کند: آیا خانه همان جایی است که آدم در آن ساکن است، یا خاطره و پیوندهایی که با خود حمل میکند؟
« فیلم از توضیحدادن بیش از اندازهٔ جاذبهٔ اسب پرهیز میکند. »
شخصیتها و اجرا
پاسخ فیلم صریح و خطابهوار نیست؛ بیشتر در رفتار شخصیتها، در جاده و در نسبت آنها با اسب شکل میگیرد. ماجراجویی پسرها، بنابراین، تنها فرار از تعقیب نیست؛ نیرویی است که اعضای خانواده را دوباره به مواجهه با یکدیگر و گذشتهشان وامیدارد. خیالپردازی در برابر واقعیت اجتماعی «بهسوی غرب» در پرداخت فضای ایرلند، تصویری صرفاً کارتپستالی ارائه نمیدهد.
زندگی شهری شخصیتها با فقر و محدودیت همراه است و فیلم به تجربهٔ مردم کوچرو و نگاه تبعیضآمیز جامعه نسبت به آنان نیز توجه نشان میدهد. این زمینهٔ اجتماعی، به افسانهٔ اسب معنایی مضاعف میبخشد: اسب به جهانی تعلق دارد که در آن آزادی و حرکت هنوز ممکن به نظر میرسند، در حالی که شهر و نهادهایش شخصیتها را در قالبهایی ثابت محصور میکنند.
با این همه، پیوند میان واقعگرایی تلخ و خیالپردازی همیشه یکدست نیست. گاهی فیلم از ما میخواهد محرومیت و اندوه را جدی بگیریم و لحظهای بعد، با سبکی نزدیک به قصههای کودکانه، حادثهای دور از انتظار را بپذیریم. این جابهجایی ممکن است برای برخی تماشاگران، لحن اثر را متزلزل کند. فیلم در بهترین لحظاتش این دو جهان را به هم میدوزد: افسانه نه انکار واقعیت، بلکه زبان نمادینِ آرزوی رهایی میشود.
« پاسخ فیلم صریح و خطابهوار نیست؛ بیشتر در رفتار شخصیتها، در جاده و در نسبت آنها با اسب شکل میگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اما در بعضی موقعیتها، خیالپردازی بهجای آنکه از دل واقعیت بروید، همچون راهحلی آسان بر آن افزوده میشود. بازیها و پیوند برادرانه بازیگران خردسال، از نقاط قوت اصلی فیلماند. رابطهٔ اوسی و تیتو به دلیل تفاوت سن و خلقوخو، حالتی زنده و باورپذیر دارد. یکی در جایگاه برادر بزرگتر میکوشد راه را پیدا کند و دیگری با کنجکاوی و اعتماد کودکانه به جهان واکنش نشان میدهد.
صمیمیت میان آنها حاصل تأکیدهای نمایشی یا گفتوگوهای پرطمطراق نیست؛ بیشتر از واکنشهای کوچک، نگاهها و همراهیشان در موقعیتهای دشوار پدید میآید. همین طبیعیبودن است که پیوندشان با اسب را نیز پذیرفتنی میکند. گابریل برن در نقش پدر، اندوه را بیآنکه به نمایش اغراقآمیز بدل کند، در رفتار و سکوتهای شخصیتش جای میدهد.
حضور الن بارکین، در مقابل، کوتاه است و فرصت اندکی برای شکلدادن به شخصیتی مستقل پیدا میکند. این محدودیت، بیش از آنکه از ضعف بازی او ناشی شود، به کمبود مجال در ساختار روایت مربوط است؛ شخصیتی که میتوانست یکی از پلهای مهم میان پدر و جهان پیرامونش باشد، به حضوری گذرا محدود میماند.
« اما در بعضی موقعیتها، خیالپردازی بهجای آنکه از دل واقعیت بروید، همچون راهحلی آسان بر آن افزوده میشود. »
قوتها و کاستیها
کارگردانی، تصویر و موسیقی مایک نیوول میان مقیاس کوچک زندگی روزمره و وسعت سفر تعادل برقرار میکند. دوربین در فضای شهری، تنگی و فرسودگی محیط را حسپذیر میسازد؛ در مسیرهای بیرون شهر، قابها گشودهتر میشوند و چشماندازهای ایرلند به فیلم کیفیتی شاعرانه میبخشند. طبیعت در اینجا تزئین پسزمینه نیست؛ بخشی از تجربهٔ رهایی است و با حرکت اسب و پسرها معنا پیدا میکند.
موسیقی پاتریک دویل نیز در ساختن حالوهوای افسانهای سهم دارد، بیآنکه تمام لحظههای عاطفی را بهجای تصویر و بازیگران توضیح دهد. بااینحال، بخشهایی از مسیر ماجراجویانه بر تصادف و گریزهای پیدرپی تکیه میکنند. این رخدادها گاه بیش از آنکه حاصل تصمیمهای شخصیتها باشند، به ضرورت پیشبردن قصه شباهت دارند.
در نتیجه، تعلیق همیشه از منطق درونی موقعیت برنمیخیزد و ممکن است حس باورپذیری را کاهش دهد. ریتم و مخاطب فیلم فیلم میکوشد هم قصهای خانوادگی برای مخاطب جوان باشد و هم درامی اجتماعی برای تماشاگر بزرگسال. این دوگانگی به آن گسترهٔ احساسی میدهد، اما گاهی ریتم را نامتوازن میکند. لحظههایی از غم و فرسودگی، در کنار شوخیها و گریزهای پرتحرک قرار میگیرند و پیوند میانشان همیشه نرم نیست.
« کارگردانی، تصویر و موسیقی مایک نیوول میان مقیاس کوچک زندگی روزمره و وسعت سفر تعادل برقرار میکند. »
جمعبندی
بااینحال، این ناهماهنگی را نمیتوان فقط نقص دانست؛ زندگی شخصیتها نیز آمیزهای از اندوه و بازیگوشی است، و فیلم در پی بازنمایی جهانی است که در آن شادی ناگهانی لزوماً رنج را از میان نمیبرد. تماشاگر جوان احتمالاً مجذوب اسب، جاده و ماجرای دو برادر میشود؛ تماشاگر بزرگسال بیش از همه با سوگ پدر، شکاف نسلها و جایگاه خانوادهٔ کوچرو در جامعه درگیر خواهد شد.
فیلم برای هیچیک از این دو گروه بهطور کامل سادهسازی نمیشود و همین ویژگی به آن ماندگاری میبخشد. جمعبندی «بهسوی غرب» اثری خیالانگیز و اندوهگین است که ماجرای اسبی سپید را به روایتی دربارهٔ خانواده، حافظه و میل به آزادی پیوند میزند. بازیهای صمیمی دو کودک، چشماندازهای شاعرانه و توجه به زندگی مردمانی که اغلب در حاشیهٔ روایتهای سینمایی قرار میگیرند، به فیلم هویتی ویژه میبخشد.
در مقابل، برخی گریزها بیش از حد تصادفیاند، لحن میان تلخی اجتماعی و افسانه گاه لغزش دارد و شخصیت بارکین مجال کافی برای پرداخت نمییابد. با وجود این کاستیها، فیلم در لحظههای موفقش بهخوبی نشان میدهد که ماجراجویی میتواند چیزی بیش از فرار باشد: سفری برای نزدیکشدن دوباره به خانواده و یافتن راهی به سوی جهانی بازتر.
« فیلم برای هیچیک از این دو گروه بهطور کامل سادهسازی نمیشود و همین ویژگی به آن ماندگاری میبخشد. »
ثبت دیدگاه