نقد و بررسی
نقد Bad Company | 1972
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
غربیِ بیافسانه «Bad Company» ساختهٔ رابرت بنتون، وسترنی است که بهجای آنکه غرب را سرزمین آزادی و فرصتهای بیپایان تصویر کند، آن را پهنهای سرد، خشن و بیاعتنا به آرزوهای آدمی میبیند. فیلم از همان آغاز، وعدهٔ ماجراجویی قهرمانانه نمیدهد؛ جوانانش نه هفتتیرکشان ورزیدهاند و نه قانونشکنانی افسانهای.
آنان بیشتر پسرانی کمتجربهاند که زیر فشار جنگ و ترس، راهی سرزمینی ناشناخته شدهاند و نمیدانند چگونه از پس آن برآیند. داستان در دوران جنگ داخلی آمریکا میگذرد و با فرار درو دیکسون از سربازگیری آغاز میشود. خانوادهٔ مذهبیاش او را به غرب میفرستد تا از جنگ دور بماند، اما گریز از یک خطر به معنای رسیدن به امنیت نیست.
در مسیر، درو به گروهی از جوانان آواره و قانونگریز میپیوندد؛ گروهی که بیش از آنکه نقشهای روشن برای آینده داشته باشد، با بداههکاری و غریزهٔ بقا پیش میرود. فیلم از همین موقعیت ساده، تصویری تلخ و طعنهآمیز از شکلگیری قانونشکنی میسازد: گاهی آدمها نه با انتخابی باشکوه، بلکه با مجموعهای از تصمیمهای کوچک و ناگزیر به سوی تباهی میروند.
از جنگ تا مرز فرار درو از سربازی، نقطهٔ آغاز روایتی دربارهٔ جنگ نیست، بلکه دریچهای است به پیامدهای آن بر کسانی که میکوشند از آن بگریزند. جنگ در پسزمینه حضور دارد، اما سایهاش بر رفتار شخصیتها افتاده است: آنان را از خانه و خانواده جدا کرده، به سفر واداشته و آیندهشان را به امری نامطمئن بدل کرده است.
« داستان در دوران جنگ داخلی آمریکا میگذرد و با فرار درو دیکسون از سربازگیری آغاز میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
غرب در این فیلم پناهگاهی آرمانی نیست؛ فقط جایی است که خطر شکل دیگری به خود میگیرد. تفاوت میان خواست درو برای حفظ درستکاری و واقعیت زندگی در مرز، موتور اخلاقی داستان را شکل میدهد. او با باورهایی نسبتاً روشن وارد جهان تازه میشود، اما در این جهان، پاکماندن صرفاً به نیت خوب وابسته نیست.
گرسنگی، بیپولی، ترس و حضور آدمهایی خشنتر از خودِ گروه، هر انتخاب را دشوار میکنند. فیلم از این کشمکش نتیجهای ساده و موعظهگرانه نمیگیرد. بهجای آن میپرسد آدمی تا چه اندازه میتواند به اصولش وفادار بماند، وقتی بقا هر روز به سازشی تازه گره میخورد. رفاقت، قدرت و منفعت رابطهٔ درو با جیک رامزی، هستهٔ عاطفی و دراماتیک فیلم است.
درو محتاطتر و مؤمنتر به قواعد اخلاقی است؛ جیک، با بازی جف بریجز، چهرهای جذاب، فرصتطلب و بیپرواتر دارد. این تقابل به دوگانهای ساده میان «خوب» و «بد» فروکاسته نمیشود. جیک نیرویی برای پیشبردن گروه است، اما جذابیت و جسارتش با خودخواهی و میل به سلطه درهم آمیخته است. درو نیز هرچند در ظاهر پایبندتر به اصول است، در برابر نفوذ و حیلهگری او مصون نمیماند.
فیلم بهتدریج نشان میدهد که همراهی این جوانان بیش از آنکه بر اعتماد استوار باشد، از نیاز و منفعت نیرو میگیرد. آنان به یکدیگر وابستهاند، اما این وابستگی پیوندی پاک و بیقیدوشرط نمیسازد. رفاقت در اینجا میتواند هم پناهی موقت باشد و هم راهی برای فریبدادن دیگری. همین ابهام، رابطهٔ دو شخصیت محوری را باورپذیر میکند: درو نه صرفاً قربانیِ جیک است و نه تماشاگر بیاختیار اعمال او؛ تصمیمهایش در شکلگیری این رابطه سهم دارند و همین سهم، بار اخلاقی داستان را سنگینتر میکند.
« غرب در این فیلم پناهگاهی آرمانی نیست؛ فقط جایی است که خطر شکل دیگری به خود میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
طنز در کنار تلخی یکی از ویژگیهای مهم «Bad Company» ترکیب شوخی با تلخی است. شوخیهای فیلم بیشتر از ناتوانی و خامی شخصیتها برمیآیند تا از موقعیتهای کمدیِ طراحیشده. این جوانان گاه چنان ناشیانه با خطر روبهرو میشوند که رفتارشان خندهدار به نظر میرسد؛ اما خنده خیلی زود فرو مینشیند، زیرا پشت آن دستوپاچلفتیبودن، آسیبپذیری و احتمال مرگ قرار دارد.
طنز همچنین فاصلهای انتقادی با افسانهٔ وسترن ایجاد میکند. قانونشکنان این فیلم قهرمانانی مسلط بر اسلحه و سرنوشت خود نیستند؛ آنان اغلب گرفتار گرسنگی، اشتباه و ترساند. خشونت نیز نه نمایشی باشکوه، بلکه آشوبی کوتاه، زمخت و هولناک است. در نتیجه، لحظات خندهدار فیلم به سبککردن فضای آن نمیانجامند؛ برعکس، تضاد میان لحن شوخ و واقعیت خشن، تلخی موقعیت را برجستهتر میکند.
واقعگرایی در تصویر و خشونت رابرت بنتون، در نخستین تجربهٔ کارگردانی بلندش، از زرقوبرق رایج وسترن فاصله میگیرد. جهان فیلم پر از افقهای باشکوه و نشانههای قهرمانی نیست؛ طبیعت بیشتر گسترده و بیپناهکننده است تا دعوتکننده. این سرزمین به شخصیتها آزادی میدهد، اما آزادیای که با امنیت، غذا و مقصد روشن همراه نیست.
چنین نگاهی به فضای مرزی، حس سرگردانی را به بخشی از تجربهٔ تماشاگر بدل میکند. فیلمبرداری گوردون ویلیس نیز در ساخت این جهان نقش دارد. قابها و چشماندازها، تنهایی آدمها را در برابر پهنهٔ زمین برجسته میکنند؛ طبیعت نه دشمنی انسانوار است و نه پناهگاهی مهربان، بلکه واقعیتی عظیم و بیاعتناست.
« طنز در کنار تلخی یکی از ویژگیهای مهم «Bad Company» ترکیب شوخی با تلخی است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
خشونت نیز با همین منطق به تصویر درمیآید: درگیریها فاقد شکوه نمایشیاند و بیشتر به حرکتی هراسآلود و بیسامان شباهت دارند. این انتخابها، فیلم را به وسترنی واقعگرا و اسطورهزدا نزدیک میکنند؛ اثری که بیشتر به هزینهٔ زیستن در غرب میپردازد تا زیبایی خیالپردازانهٔ آن. بازیها و شخصیتهای حاشیهای بری براون در نقش درو، بازیای مهارشده و درونی ارائه میدهد.
او شخصیت را با نوسانهای کوچک میسازد: از اعتماد اولیه تا تردید، از پایبندی به اصول تا مواجهه با وسوسه و ضرورت. این بازی کمنمایش با جهان فیلم تناسب دارد؛ درو قهرمانی نیست که احساساتش را به خطابه تبدیل کند، بلکه جوانی است که تغییرش را در رفتار و انتخابهایش میتوان دید. جف بریجز در نقش جیک، حضوری پرجنبوجوشتر دارد.
جیک هم شوخطبع است و هم خطرناک، و جذابیتش بخشی از توانایی او برای جلب همراهی دیگران است. بریجز شخصیت را چنان بازی میکند که تماشاگر بتواند هم از او سرگرم شود و هم به او بدگمان بماند. بازیگران نقشهای فرعی نیز به گروه، کیفیتی پراکنده و زنده میبخشند؛ آنان نه صرفاً همراهانی برای قهرمانان، بلکه آدمهایی با ضعفها و خلقوخوهای متفاوتاند.
همین حسِ جمعِ ناهمگون، سفر را از ماجرایی فردی به تصویری از جوانانی بدل میکند که هرکدام به شکلی در برابر جهان کم آوردهاند. ریتم و ساختار اپیزودیک ساختار فیلم بیشتر بر اپیزودهای پیدرپی و تجربههای پراکنده تکیه دارد تا بر طرحی پرشتاب و رو به اوج. این شیوه با حس آوارگی شخصیتها هماهنگ است: راه، خود به مقصدی نامطمئن بدل میشود و هر برخورد، آزمونی تازه پیش میآورد.
« بازیها و شخصیتهای حاشیهای بری براون در نقش درو، بازیای مهارشده و درونی ارائه میدهد. »
قوتها و کاستیها
با این حال، همان انتخابی که به فضای واقعگرایانهٔ فیلم کمک میکند، میتواند نقطهضعفش هم باشد. آغاز فیلم آرام است و بخشهایی از سفر چنان مکث میکنند که رشتهٔ تنش دیر شکل میگیرد. کماتفاقبودن فیلم عمدی به نظر میرسد، اما برای همهٔ تماشاگران به تجربهای دلپذیر تبدیل نمیشود. کسانی که از وسترن انتظار تعقیبوگریزهای پیاپی، دوئلهای پرهیجان و ماجرایی با ضرباهنگ تند دارند، ممکن است با ریتم آن فاصله بگیرند.
با این همه، کندی فیلم صرفاً حاصل نبودن حادثه نیست؛ در لحظات سکوت و پرسهزنی، حس فرسودگی و بیپناهی انباشته میشود. مسئله این است که این انباشت گاهی دقیق و اثرگذار است و گاهی بیش از اندازه کش میآید. جمعبندی «Bad Company» وسترنی کمهیاهو و تلخ است که افسانهٔ غرب را نه با خطابه، بلکه با جزئیات زندگی روزمره و شکستهای کوچک از اعتبار میاندازد.
ارزش فیلم در نگاهش به جوانانی است که نه قهرمان زاده شدهاند و نه لزوماً از آغاز شرورند؛ آنان در جهان سختی گرفتار میشوند که بهتدریج مرز میان آرمان و سازش را محو میکند. بازیهای مؤثر، تصویرپردازی سرد و آمیزش سنجیدهٔ طنز و اندوه، اثری چندلایه میسازند که پایان آرامش بیش از آنکه چیزی را توضیح دهد، تماشاگر را با پرسشهای اخلاقی و احساسی تنها میگذارد.
این فیلم ممکن است برای برخی بیش از حد کند و کمحادثه باشد، اما همین خویشتنداری بخشی از شخصیت آن است. «Bad Company» بیشتر از آنکه داستانی دربارهٔ پیروزی یا شکست قهرمانان باشد، روایتی دربارهٔ فرسایش تدریجیِ جوانی و ایمان به درستکاری است؛ وسترنی که بهجای شکوهِ اسلحه، خاطرهٔ سنگین انتخابها را باقی میگذارد.
« با این حال، همان انتخابی که به فضای واقعگرایانهٔ فیلم کمک میکند، میتواند نقطهضعفش هم باشد. »
ثبت دیدگاه