نقد و بررسی
نقد عشق بهتر از جاودانگی (Love Better Than Immortality) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
عشق در برابر جاودانگی: ورود به جهان ناآشنا «Love Better Than Immortality» که با نام چینی «بهار و ماه پاییز» نیز شناخته میشود، از همان premise ساده اما پربازده خود نیرو میگیرد: چونهوا، زنی از آیندهای که در آن جاودانگی به امری عادی بدل شده، از زندگی بیخطر و بیدگرگونی خسته است و میخواهد عشق را تجربه کند.
او پا به جهانی خیالانگیز و آکنده از مناسبات رزمی میگذارد؛ جایی که نه قواعد زندگیاش را میشناسد و نه معنای واقعی انتخابهایش را. در این جهان، نخستین برخوردهای او به رابطهای چندوجهی با دو جوان میانجامد: شیائو بای، چهرهای نزدیک به الگوی قهرمان آرمانی، و شانگوان چیویوئه، شخصیتی تیرهتر و دشوارخوانتر.
این ورود از آینده به فضایی شبیه افسانههای تاریخی، صرفاً تمهیدی برای فراهمکردن لباسهای رنگین و نبردهای رزمی نیست. فاصله میان جهان فناوریزده چونهوا و جامعهای که در آن گرفتار میشود، امکان میدهد عشق را همچون تجربهای ناآشنا بنگرد: نه مفهومی آرمانی و ازپیشتعریفشده، بلکه احساسی آمیخته با خطا، سوءتفاهم و پیامد.
سریال این ظرفیت را همیشه با عمق کافی دنبال نمیکند، اما آن را بهدرستی در مرکز کشمکش عاطفی خود قرار میدهد. مثلث عشقی و بازی با دوگانگیها مهمترین موتور روایت، تفاوت دو مردی است که در مدار عاطفی چونهوا قرار میگیرند. شیائو بای به نظم، شرافت و ظاهر پذیرفتهشده فضیلت نزدیک است؛ در برابر او، چیویوئه با هوش، بدگمانی و رفتارهای پیشبینیناپذیرش تصویری پیچیدهتر میسازد.
« سریال این ظرفیت را همیشه با عمق کافی دنبال نمیکند، اما آن را بهدرستی در مرکز کشمکش عاطفی خود قرار میدهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این تقابل در ابتدا یادآور دوگانه آشنای «سپید و سیاه» است، اما جذابیت رابطه زمانی بیشتر میشود که سریال میکوشد مرز میان این دو قطب را اندکی محو کند. آنچه ظاهراً پاک و درست مینماید، همیشه از تناقض تهی نیست؛ و آنچه در ظاهر خطرناک است، لزوماً از هرگونه عاطفه و آسیبپذیری خالی نیست.
به همین دلیل، مثلث عشقی سریال تنها رقابتی برای جلب توجه قهرمان زن نیست. هر دو رابطه، وجهی متفاوت از شخصیتپردازی چونهوا را آشکار میکنند: در کنار یکی، او با خیال عاشقانه و تصور سرنوشت روبهرو میشود؛ در کنار دیگری، باید با تردید، کشش و ناسازگاری کنار بیاید. این ساختار کشش روایی مؤثری ایجاد میکند و به مخاطب فرصت میدهد تا همراه با قهرمان، میان نشانههای ظاهری و حقیقتهای پنهان تمایز بگذارد.
البته برخی از این کشمکشها از الگوهای شناختهشده ملودرامهای عاشقانه فاصله چندانی نمیگیرند و گاهی مسیر داستان زودتر از آنچه انتظار میرود قابل حدس میشود. چونهوا؛ قهرمانی در حال آموختن چونهوا در آغاز با ذهنی کنجکاو، بیپرده و کمتجربه وارد جهان تازه میشود. ناآشنایی او با عرفها و بازیهای قدرت، موقعیتهایی کمیک میآفریند؛ اما ارزش حضورش فقط در همین بیتکلفی نیست.
او از جایگاه کسی به داستان نگاه میکند که هنوز مفاهیم عشق، وفاداری و فداکاری را به تجربه شخصی پیوند نزده است. بنابراین، برخوردهایش با دو مرد اصلی را میتوان بخشی از روند شناخت خود دانست، نه صرفاً انتخاب میان دو خواستگار. بازی ژائو لو سی در انتقال انرژی و سرزندگی این شخصیت نقش مهمی دارد.
« به همین دلیل، مثلث عشقی سریال تنها رقابتی برای جلب توجه قهرمان زن نیست. »
شخصیتها و اجرا
چونهوا در صحنههای سبک و شوخطبعانه حضوری طبیعی دارد و در لحظات عاطفی نیز میتواند واکنشهای صادقانه و ملموسی نشان دهد. بازی او به شخصیت نیرویی میبخشد که گاه از محدودیتهای فیلمنامه فراتر میرود. با این همه، مسیر رشد چونهوا در بخشهایی شتابزده یا کمعمق به نظر میرسد؛ سریال گاه از او انتظار تصمیمهایی جدی دارد، بیآنکه فرصت کافی برای پرداخت کامل تردیدها و انگیزههایش فراهم کرده باشد.
بازیها و شیمی عاطفی بخش مهمی از لذت تماشای سریال به کیفیت رابطه میان بازیگران اصلی وابسته است. لی هونگ یی در نقش چیویوئه، شخصیتی را ارائه میدهد که جذابیتش از تضاد میان ظاهر مسلط و لایههای آسیبپذیرتر میآید. او در لحظات عاشقانه و رویاروییهای پرتنش، حضوری گیرا دارد و به رابطهاش با چونهوا نوعی کشش میبخشد که گاه از خودِ پیشرفت داستان پررنگتر میشود.
شیمی میان این دو، بهویژه در صحنههایی که شوخی و جدیت در هم میآمیزند، از نقاط قوت اصلی اثر است. در سوی دیگر، وو جونیو در نقش شیائو بای نماینده نوع متفاوتی از عاطفه است؛ آرامتر و نزدیکتر به تصور قهرمان قابلاعتماد. با این حال، این شخصیت در مقایسه با چیویوئه کمتر پیچیده و چندلایه پرداخت شده است.
از همین رو، ممکن است پیوند عاطفی او با چونهوا برای بخشی از مخاطبان به اندازه رابطه رقیبش باورپذیر یا پرحرارت نباشد. این تفاوت در میزان جذابیت دو خط عاشقانه، به سود کشش دراماتیک عمل میکند، اما در عین حال توازن میان شخصیتهای مرد را برهم میزند. جهان فانتزی و لحن سبک فضای سریال ترکیبی از فانتزی، عناصر هنرهای رزمی و ملودرام عاشقانه است.
« بازی او به شخصیت نیرویی میبخشد که گاه از محدودیتهای فیلمنامه فراتر میرود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فرقههای رقیب، رازهای خانوادگی و جستوجوی قدرت، زمینهای آشنا برای ماجراجویی میسازند؛ اما لحن اثر معمولاً خود را بیش از اندازه جدی نمیگیرد. شوخیها، واکنشهای اغراقآمیز و حضور قهرمانی که از قواعد جهان پیرامونش سر درنمیآورد، به داستان حالوهوایی سبک و شیرین میدهند. این انتخاب لحن، تماشای سریال را دلنشین میکند و اجازه نمیدهد بخشهای پرحادثه آن به ملودرامی سنگین و یکنواخت بدل شوند.
در عین حال، جنبه فانتزی همیشه با پرداخت بصری یکدست همراه نیست. جلوههای ویژه و طراحی برخی موقعیتها گاه محدودیتهای تولید را آشکار میکنند و جهان داستان را کمتر از آنچه روایت وعده میدهد، باشکوه جلوه میدهند. بااینحال، جذابیت اصلی اثر وابستگی چندانی به عظمت بصری ندارد؛ فضای آن بیشتر از راه لباسها، مناسبات فرقهای و لحن بازیگوشانهاش شکل میگیرد.
سریال در این زمینه اثری برای تماشاگرانی است که بیش از واقعنمایی، به ترکیب عاشقانه و فانتزی و ریتم سرگرمکننده اهمیت میدهند. ریتم، پیشبینیپذیری و ضعفهای روایی روایت در بخشهایی با تکیه بر سوءتفاهمها، رازها و کشمکشهای عاطفی پیش میرود و همین شیوه گاهی به کندی میانجامد. برخی موقعیتها بیش از اندازه کش پیدا میکنند؛ شخصیتها بارها به نقطهای نزدیک میشوند که حقیقت یا تصمیمی مهم روشن شود، اما داستان آن را به تعویق میاندازد.
این تعلیق میتواند در قسمتهای نخست کارآمد باشد، ولی تکرار آن در ادامه از نیروی غافلگیری میکاهد. در نتیجه، ریتم کلی همیشه همسطح نیست: لحظات پرانرژی و سرگرمکننده در کنار بخشهایی قرار میگیرند که حرکت داستان را کند میکنند. پیچشهای روایی نیز گاه بیش از آنکه مخاطب را واقعاً غافلگیر کنند، تأییدی بر نشانههایی هستند که پیشتر دیده شدهاند.
« در عین حال، جنبه فانتزی همیشه با پرداخت بصری یکدست همراه نیست. »
قوتها و کاستیها
این قابلپیشبینیبودن لزوماً تجربه تماشا را بیارزش نمیکند، زیرا لذت سریال تا حد زیادی به شخصیتها و تعامل میان آنها وابسته است؛ اما از پیچیدگی معمایی و اثرگذاری برخی افشاگریها میکاهد. افزون بر این، شماری از شخصیتهای فرعی فرصت چندانی برای شکلگرفتن پیدا نمیکنند. انگیزههایشان گاه بیشتر وسیلهای برای پیشبردن بحران اصلی است تا نتیجه شخصیتی مستقل و باورپذیر.
این کمپرداختگی، بهویژه در جهانی که از رقابتهای گروهی و پیوندهای گذشته تغذیه میکند، محسوس است. جمعبندی «Love Better Than Immortality» سریالی است که قوت اصلی خود را در ترکیب مثلث عشقی جذاب، بازیهای پرانرژی و فضای فانتزی سبکبال مییابد. اثر در بهترین لحظاتش بهخوبی نشان میدهد چگونه تفاوت میان دو شخصیت مرد میتواند انتخابهای قهرمان زن را از یک رقابت عاشقانه ساده فراتر ببرد و به پرسشی درباره شناخت، اعتماد و تجربه بدل کند.
بازی ژائو لو سی و کشش میان او و لی هونگ یی نیز به رابطه مرکزی جان میدهد و بخش مهمی از فراز و فرودهای داستان را تماشایی میسازد. در مقابل، کندشدن ریتم، قابلحدسبودن بعضی گرهها و پرداخت سطحی چند شخصیت فرعی مانع از آن میشود که سریال به اثری کاملاً منسجم بدل شود. بااینحال، این ضعفها لذت کلی آن را از میان نمیبرند؛ بهویژه برای مخاطبی که به داستانهای عاشقانه چینی با عناصر فانتزی، قهرمانان متضاد و لحنی شیرین علاقه دارد.
این اثر بیش از آنکه بر ظرافت روایی یا جهانسازی پیچیده تکیه کند، بر شور رابطهها و جذابیت شخصیتهای اصلی متکی است؛ و در همین محدوده، سرگرمی خوشایندی فراهم میآورد.
« افزون بر این، شماری از شخصیتهای فرعی فرصت چندانی برای شکلگرفتن پیدا نمیکنند. »
ثبت دیدگاه