نقد و بررسی
نقد آرزوهای بزرگ (Great Expectations) | 2023
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازآفرینی دیکنز در سایهای تیره مینیسریال «Great Expectations» محصول ۲۰۲۳، بهجای آنکه در پی بازگویی وفادارانه و آرامِ رمان چارلز دیکنز باشد، داستان پایپ را به قلمرویی تیرهتر، خشنتر و عامدانه بیقرار میبرد. پایپ، یتیمی برخاسته از طبقه فرودست، با وعدهای ناشناس برای رسیدن به زندگیِ مرفهتر روبهرو میشود؛ اما این وعده در سریال صرفاً دریچهای به جهان اشرافی نیست، بلکه ورود به فضایی است آکنده از قدرت، ترس، فریب و میل.
Steven Knight با چنین رویکردی میکوشد قصهای کلاسیک را با زبان درام تلویزیونی معاصر بازسازی کند، هرچند نتیجه گاه بیش از آنکه بازخوانیِ سنجیدهای باشد، به بازآراییِ پرهیاهوی عناصر آشنا شباهت دارد. شروعی گیرا و جهانی دیدنی نخستین امتیاز سریال، توان آن در ساختن فضایی ملموس و ناآرام است.
چشماندازهای نمناک و گلآلود، خانههای فرسوده و عمارت خاموش دوشیزه هاویشام، به جهانی شکل میدهند که در آن گذشته نه خاطرهای دور، بلکه نیرویی حاضر و خفهکننده است. تصویرپردازی و طراحی صحنه، تماشاگر را از همان ابتدا به درون فضایی میکشند که زیباییاش از جنس آرامش نیست؛ زیباییای سرد و گوتیک دارد، با حس محبوسبودن و تهدیدی پنهان.
این فضاسازی در قسمتهای آغازین، بهویژه در برخورد پایپ با مگوئیچ و سپس ورودش به قلمرو دوشیزه هاویشام، کشش خوبی ایجاد میکند. سریال بلد است انتظار بسازد و شخصیتها را با حالوهوایی رازآلود معرفی کند. بااینحال، این کیفیت بصری گاهی جای بسطِ دراماتیک را میگیرد: صحنهها پرجزئیات و چشمنوازند، اما همیشه به همان اندازه در شناخت شخصیتها یا پیشبرد معنا مؤثر نیستند.
« شروعی گیرا و جهانی دیدنی نخستین امتیاز سریال، توان آن در ساختن فضایی ملموس و ناآرام است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فضای تیره بهتنهایی عمق نمیآفریند؛ گاه فقط همهچیز را زیر یک لایه یکنواخت از ملال و اضطراب پنهان میکند. بازیگری؛ مرکز ثقل اثر حضور بازیگران، بهخصوص در نقشهای محوری، از مهمترین دلایل ادامهدادن سریال است. Olivia Colman در نقش دوشیزه هاویشام از همان جنس بازیگرانی است که حتی در اثری نابرابر نیز میتواند صحنه را از آنِ خود کند.
او شخصیت را به شمایلی صرفاً عجیب یا هراسانگیز تقلیل نمیدهد؛ در نگاه، مکث و تغییر لحنش میتوان رنجی کهنه و میل به سلطه را همزمان دید. هاویشامِ او هم آسیبدیده است و هم آسیبزننده، و همین دوگانگی به حضورش جان میبخشد. Fionn Whitehead پایپ را با نوعی درونگرایی و سردرگمی بازی میکند که با وضعیت نوجوانی و طبقاتی شخصیت تناسب دارد.
بااینهمه، این انتخاب در بخشهایی به رخوت نزدیک میشود و دشوار است میان سکوتِ معنادار و کمجانیِ اجرا تمایز بگذاریم. Shalom Brune-Franklin نیز استلا را با فاصله و خونسردی میسازد؛ فاصلهای که در آغاز جذاب است، اما گاهی نمیگذارد پیچیدگی و آسیبپذیریِ شخصیت بهروشنی رخ بنماید. در مجموع، بازیها اغلب بهتر از مصالحی هستند که فیلمنامه در اختیارشان میگذارد؛ بازیگرانی توانا که گاه ناچارند دیالوگها یا واکنشهایی را اجرا کنند که بیش از اندازه نمایشیاند.
پایپ و رؤیای صعود هسته داستان همچنان پرسشی نیرومند دارد: آیا رسیدن به مرتبهای بالاتر، پایپ را به انسانی بدل میکند که آرزویش را داشته، یا او را از سرچشمههای محبت و تعلقش دور میسازد؟ وعده ناشناسِ ثروت و موقعیت، میل او را به زندگی بهتر به حرکت درمیآورد، اما سریال این میل را در جهانی مینشاند که صعود اجتماعی با سازش اخلاقی، خشونت و بهرهکشی گره خورده است.
« فضای تیره بهتنهایی عمق نمیآفریند؛ گاه فقط همهچیز را زیر یک لایه یکنواخت از ملال و اضطراب پنهان میکند. »
شخصیتها و اجرا
در این چارچوب، لندن و محافل مرفه نه تحقق بیدردسر آرزو، بلکه آزمایشگاهی برای آشکارشدن بهای آناند. بااینحال، پیچیدگی اجتماعیِ رمان در اقتباس حاضر گاهی به تقابلهایی سادهتر بدل میشود. شخصیتها ممکن است بیش از آنکه زیر فشار شرایط، انتخابهای متناقض کنند، به نمایندههای آشکارِ خوبی یا بدی تبدیل شوند.
در نتیجه، نقد طبقاتی سریال بهجای آنکه از جزئیات زندگی و مناسبات قدرت سر برآورد، گاه در گفتارهای صریح و تصویرهای پررنگ خلاصه میشود. اثر موضوع مهمی را پیش میکشد، اما همیشه برای کشف لایههای آن به اندازه کافی مکث نمیکند. تیرگی، شوک و مرز میان جسارت و افراط تغییر لحن از مهمترین تصمیمهای این اقتباس است.
خشونت، مواد مخدر و عناصر جسمانی و جنسی، جهان دیکنز را از شکل آشنای ملودرام تاریخی دور میکنند و به روایت رنگی تلخ و گاه زننده میدهند. این انتخاب میتواند برای تماشاگرانی که خواهان برداشتی تازهاند جذاب باشد؛ سریال نمیخواهد صرفاً لباسهای دورهای و رابطههای عاشقانه را بازتولید کند، بلکه میکوشد زشتیهای زیر پوست جامعه را برجسته سازد.
مشکل آنجاست که اثر بهتدریج به شدتِ همین انتخابها وابسته میشود. شوکآفرینی، وقتی پیدرپی تکرار شود، نیروی خود را از دست میدهد و به جای آنکه معنا را غلیظتر کند، توجه را از شخصیتها و کشمکشهای اصلی میرباید. بعضی صحنهها چنان بر تلخی و خشونت تأکید میکنند که گویی خودِ افراط قرار است جایگزین ظرافت روایی شود.
« در این چارچوب، لندن و محافل مرفه نه تحقق بیدردسر آرزو، بلکه آزمایشگاهی برای آشکارشدن بهای آناند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در چنین لحظاتی، سریال بهجای آنکه تاریکی را از دل تجربه شخصیتها بیرون بکشد، آن را همچون پوششی بر همهچیز میگستراند. ریتم و کیفیت روایت ریتم سریال، بهویژه در بخشهای آغازین، برای همه یکسان عمل نمیکند. شروع جذاب و پرتعلیق آن نوید روایتی پرکشش میدهد، اما صحنهها گاهی بیش از اندازه امتداد مییابند و مسیر داستان کند میشود.
این کندی، اگر به شخصیتپردازی یا تأملی دقیقتر بینجامد، میتواند سودمند باشد؛ اما در بخشهایی تنها حس تکرار و انتظار بیثمر ایجاد میکند. از سوی دیگر، وقتی داستان میکوشد با رویدادهای تند و تکاندهنده سرعت بگیرد، جهشها همیشه از دل رابطهها و انگیزههای شخصیتها برنمیآیند. دیالوگها نیز یکدست نیستند.
برخی جملهها با لحنی صریح و بهیادماندنی، جهان خشن سریال را بیان میکنند، اما برخی دیگر چنان آشکارا برای تأکید بر یک مضمون نوشته شدهاند که طبیعیبودن گفتوگو را از دست میدهند. همین اغراق در گفتار، در کنار شخصیتپردازیِ گاه کارتونی، باعث میشود احساسات و داوریهای اخلاقی بهجای آنکه در رفتار و انتخابها شکل بگیرند، مستقیم به زبان آورده شوند.
حاصل، اثری است که لحظاتی پرقدرت دارد، اما به انسجامی که بتواند آن لحظهها را به تجربهای پیوسته بدل کند، دست نمییابد. نسبت با رمان و هویت مستقل تماشای این نسخه بدون آشنایی با رمان نیز امکانپذیر است؛ داستان اصلیِ پایپ، هاویشام و استلا همچنان قابلفهم میماند. اما تغییرات و تأکیدهای تازه، رابطه سریال با اثر دیکنز را به مسئلهای مهم بدل میکند.
« ریتم و کیفیت روایت ریتم سریال، بهویژه در بخشهای آغازین، برای همه یکسان عمل نمیکند. »
قوتها و کاستیها
اقتباس نه صرفاً خلاصهای تصویری از رمان است و نه بازآفرینیای که همه عناصر را بهنحوی منسجم در خدمت دیدگاهی تازه قرار دهد. برخی تصمیمها حسِ تفسیری معاصر دارند، ولی بعضی دیگر بیش از آنکه از جهان شخصیتها برآمده باشند، برای متفاوتبودن به نظر میرسند. همین کشاکش میان وفاداری و استقلال، به اثر هویتی دوپاره میدهد.
سریال از سرمایه عاطفی و نمادهای داستان دیکنز بهره میبرد، اما در مقاطعی با آنها چنان برخورد میکند که گویی صرفِ تیرهترکردن کافی است تا برداشتی نو شکل بگیرد. در نتیجه، گاهی نه نیروی اخلاقیِ رمان بهتمامی حفظ میشود و نه منطق تازه سریال آنقدر استوار است که جای آن را بگیرد. این فاصله برای مخاطب آشنا با داستان برجستهتر است، اما حتی بدون شناخت پیشین نیز نابرابریِ لحن و روایت احساس میشود.
جمعبندی «Great Expectations» محصول ۲۰۲۳ اثری دیدنی اما نابرابر است: آغازش خوشساخت و فضاپردازیاش گیراست، Olivia Colman حضوری ماندگار دارد و چند بازیگر دیگر نیز در لحظات مناسب به شخصیتها جان میبخشند. در سوی دیگر، ریتم کشدار، اغراق در شوکآفرینی، دیالوگهای گلدرشت و سادهشدن گاهبهگاه شخصیتها، مانع میشوند که جاهطلبیِ سریال به روایتی کاملاً قانعکننده بدل شود.
این اقتباس برای تماشاگرانی که از دیکنزِ تیره، خشن و نامتعارف استقبال میکنند، لحظات جذابی دارد؛ اما کسانی که در پی شخصیتپردازی ظریف و پیشروی پیوستهاند، ممکن است از فاصله میان شروعِ پرامید و ادامه نابرابر آن دلسرد شوند. مهمترین دستاوردش تصویری تازه و هولناک از آرزوی صعود است؛ مهمترین کاستیاش نیز این است که گاهی در ازدحام تیرگی و تأکیدهای پرصدا، همان آدمهایی را که باید در مرکز داستان باشند از نظر دور میکند.
« همین کشاکش میان وفاداری و استقلال، به اثر هویتی دوپاره میدهد. »
ثبت دیدگاه