نقد و بررسی
نقد The Nasty Girl | 1990
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی ساده با زخمی پیچیده «The Nasty Girl» فیلمی از Michael Verhoeven است که هستهٔ داستانش در ظاهر کوچک و روشن به نظر میرسد: دختری جوان در جستوجوی تاریخ شهر خود، با روایتی رسمی روبهرو میشود که بیشتر از آنکه چیزی را روشن کند، میکوشد چیزی را پنهان سازد. اما این پژوهش دانشآموزی بهسرعت از محدودهٔ یک تکلیف درسی بیرون میرود و به مواجههای با حافظهٔ جمعی بدل میشود؛ مواجههای که در آن، پرسش از گذشته فقط دربارهٔ مردگان نیست، بلکه جایگاه زندگان را نیز به خطر میاندازد.
سونیا، قهرمان فیلم، با هیئت یک کنشگر آرمانگرا وارد ماجرا نمیشود. او ابتدا صرفاً میخواهد دربارهٔ شهرش بنویسد و در مسیر تحقیق، کمکم درمییابد که تصویر دلپسند و بیخطری که از گذشته به او رسیده، با اسناد و شواهد سازگار نیست. همین حرکت تدریجی، ستون دراماتیک فیلم را میسازد: کنجکاوی به پرسشگری، پرسشگری به پافشاری و پافشاری به نوعی مقاومت تبدیل میشود.
فیلم بدون آنکه این دگرگونی را به قهرمانی بینقص و سادهانگارانه فروبکاهد، نشان میدهد که چگونه یک جستوجوی فردی میتواند مناسبات یک جامعه را عریان کند. سونیا؛ سماجت در برابر سکوت جذابیت سونیا بیش از آنکه از خطابههای اخلاقی یا شجاعتهای نمایشیاش سرچشمه بگیرد، در سماجت روزمرهٔ اوست.
او عقبنشینی نمیکند، حتی وقتی با بیاعتنایی، طعنه، دشواری دسترسی به اسناد و فشار اجتماعی روبهرو میشود. فیلم از این جهت، پایداری او را نه یک لحظهٔ باشکوه، بلکه فرایندی طولانی و فرساینده تصویر میکند؛ فرایندی که در آن هر مانع تازه، پرسش اصلی را جدیتر میسازد: چرا دانستن این گذشته تا این اندازه برای دیگران تهدیدآمیز است؟
« سونیا، قهرمان فیلم، با هیئت یک کنشگر آرمانگرا وارد ماجرا نمیشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
سونیا در عین حال قهرمانی منزوی و فراانسانی نیست. زندگی شخصی، رابطهها و مسئولیتهای خانوادگیاش در کنار تحقیق او پیش میروند و از او انسانی چندوجهی میسازند. همین وجه روزمره اهمیت دارد؛ زیرا مقاومت در فیلم چیزی بیرون از زندگی عادی نیست، بلکه درون همان زندگی رخ میدهد و هزینهٔ خود را بر آن تحمیل میکند.
بازی Lena Stolze نیز به این شخصیت سرزندگی میبخشد: او هم شور و بازیگوشی دارد و هم لجاجتی که بهتدریج از مرز کنجکاوی فردی فراتر میرود. شهر بهمثابه شخصیت جمعی شهر فیلم فقط محل وقوع ماجرا نیست؛ خود به شخصیتی جمعی بدل میشود. مردم و مقامهای محلی، هر یک به شکلی در حفظ تصویری آبرومندانه از گذشته سهیماند.
واکنش آنان یکدست نیست، اما حاصل کلی، شکلگیری دیواری از سکوت و ممانعت است. فیلم بهجای آنکه شر را صرفاً در هیئت یک بدمن منفرد مجسم کند، سازوکار اجتماعی انکار را بررسی میکند: چگونه حافظهٔ عمومی گزینشی میشود، چگونه مسئولیت به دیگری واگذار میگردد و چگونه کسی که سؤال میپرسد، بهجای آنکه پاسخی دریافت کند، به عامل برهمزنندهٔ آرامش متهم میشود.
عنوان فیلم نیز از همین منظر معنا پیدا میکند. «دختر بد» یا «دختر ناخوشایند» برچسبی است که جامعه به کسی میزند که نظم آسودهٔ روایت رسمی را برهم میزند. ناخوشایندی سونیا در این نیست که حقیقت را میجوید، بلکه در آن است که دیگران را وادار میکند با آن روبهرو شوند. بدینترتیب، فیلم نشان میدهد که چگونه اعتراض به پرسشگر، میتواند جای پاسخگویی را بگیرد و چگونه دفاع از آبرو، پوششی برای دفاع از فراموشی شود.
« سونیا در عین حال قهرمانی منزوی و فراانسانی نیست. »
شخصیتها و اجرا
طنز سیاه و مسئلهٔ لحن یکی از ویژگیهای متمایز فیلم، پیوند دادن موضوعی تاریخی و دردناک با طنز سیاه و لحظاتی سبکپردازانه است. این انتخاب، اثر را از قالب درام تاریخی متعارف بیرون میآورد. خنده در اینجا صرفاً برای سرگرمی نیست؛ گاه پوچی رفتارهای رسمی و خودفریبی جمعی را آشکار میکند.
شکاف میان جدیت موضوع و مضحکهٔ واکنشها، میتواند نوعی فاصلهٔ انتقادی بسازد: تماشاگر میخندد، اما بهسرعت درمییابد که این خنده از دل موقعیتی ناراحتکننده برخاسته است. بااینحال، همین انتخاب پرخطر گاهی به نقطهضعف فیلم تبدیل میشود. تغییر ناگهانی میان شوخی، هجو و تهدید جدی ممکن است بهجای آنکه لایههای اثر را غنی کند، پیوستگی عاطفی آن را مختل سازد.
برخی لحظهها چنان از واقعگرایی فاصله میگیرند که تماشاگر برای لحظهای از فشار اخلاقی داستان جدا میشود. این ناهمواری را میتوان بهای رویکردی دانست که نمیخواهد با موضوعی سنگین، لحنی یکسره سوگوارانه داشته باشد؛ اما در همهٔ صحنهها این توازن به یک اندازه موفق نیست. زبان بصری؛ فاصلهگذاری یا حواسپرتی؟
سبک بصری فیلم نیز تابع همین میل به فاصله گرفتن از واقعگرایی است. فضاهای نمایشی، پسزمینههای آشکارا ساختگی و اغراقهای تصویری، جهان داستان را گاه به صحنهای تئاتری یا خاطرهای بازسازیشده شبیه میکنند. این انتخاب میتواند یادآور آن باشد که گذشته نه تصویری شفاف و دسترسپذیر، بلکه روایتی است که در زمان حال بازسازی و دستکاری میشود.
« این انتخاب، اثر را از قالب درام تاریخی متعارف بیرون میآورد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم با عریان کردن مصنوعیبودن بعضی فضاها، از تماشاگر میخواهد به جای غرق شدن در بازنمایی واقعگرایانه، دربارهٔ خودِ شیوهٔ بازنمایی تأمل کند. اما این زبان بصری همیشه به سود روایت عمل نمیکند. حرکت میان شکلهای مختلف تصویر و تأکید بر جلوههای ساختگی، گاه تمرکز را از مسیر تحقیق سونیا میگیرد و ممکن است برای بیننده گیجکننده باشد.
بعضی تمهیدها معنای روشنی در لحظه نمییابند و بیش از آنکه به اضطراب یا طنز صحنه بیفزایند، به خودنمایی سبکی نزدیک میشوند. بنابراین تجربهٔ تماشای فیلم وابسته به میزان همراهی بیننده با این قراردادهای غیرواقعگراست: برای برخی، همین بیقاعدگی بخشی از هویت اثر است؛ برای برخی دیگر، مانعی در برابر درگیری عاطفی.
بازیگری و ضرباهنگ روایت بازی Lena Stolze در مرکز ثقل فیلم قرار دارد و به سونیا نیرویی میدهد که روایت، با وجود تغییر لحن و فرم، همچنان به او بازگردد. اجرای او شخصیت را صرفاً در مقام نماد حقیقتجویی نگه نمیدارد؛ سونیا شوخطبع، پرانرژی و گاه سرسخت است، و همین ترکیب، سماجتش را باورپذیرتر میکند.
بازیگران دیگر نیز در ساختن فضای بسته و محتاط شهر سهم دارند، هرچند فیلم بیش از آنکه به روانشناسی مفصل هر چهره بپردازد، بر نقش جمعی و واکنشهای اجتماعی تأکید میکند. ضرباهنگ روایت از موجهای متفاوتی ساخته شده است: بخشهایی با شتاب و کنجکاوی پیش میروند و بخشهایی در تکرار مانعها و کشمکش با نهادهای محلی مکث میکنند.
« اما این زبان بصری همیشه به سود روایت عمل نمیکند. »
قوتها و کاستیها
این تکرار از یک سو شکل فرسایشی مقاومت سونیا را بازتاب میدهد؛ از سوی دیگر، ممکن است حس پیشروی را کند کند. فیلم گاه بهجای آنکه فشارها را پلهپله تشدید کند، در ریتمی نامنظم میان موقعیتهای کمیک و تهدیدآمیز جابهجا میشود. پایانبندی نیز برای برخی تماشاگران میتواند ناگهانی و کماثر جلوه کند؛ نه لزوماً بهسبب فقدان معنای کلی، بلکه چون فیلم در جمع کردن تنشهای شکلگرفته، مکث و فرود عاطفی اندکی دارد.
تاریخ، مسئولیت و حافظه اهمیت فیلم فقط در بازگویی یک تحقیق تاریخی نیست؛ اثر دربارهٔ مسئولیت جامعه در برابر گذشته نیز پرسش میکند. سونیا بهدنبال این نیست که تاریخ را به مجموعهای از نامها و تاریخها تقلیل دهد. پژوهش او نشان میدهد که گذشته چگونه در اسناد، سکوتها، مناسبات قدرت و روایتهای خانوادگی ادامه پیدا میکند.
از این رو، مقاومت شهر در برابر او نه صرفاً یک مانع داستانی، بلکه موضوع اصلی فیلم است: انکار چگونه ساخته میشود و چرا حقیقت، حتی پس از گذشت زمان، میتواند همچنان خطرناک به نظر برسد؟ فیلم همچنین میان یادآوری و آشتیِ شتابزده تمایز میگذارد. فراموشیِ جمعی ممکن است به نام حفظ آرامش یا احترام به شهر عرضه شود، اما چنین آرامشی بر حذف تجربهٔ قربانیان و نادیده گرفتن مسئولیتها استوار است.
در برابر آن، سونیا بر حق دانستن پافشاری میکند. فیلم پاسخ سادهای برای دشواری این مواجهه ندارد، اما ارزشش در آن است که نشان میدهد پرسیدن از گذشته، کنشی صرفاً دانشگاهی نیست؛ عملی مدنی است که میتواند روابط قدرت و تصویر جامعه از خودش را به لرزه درآورد. جمعبندی «The Nasty Girl» اثری نامتعارف و نابرابر، اما اندیشمندانه و بهیادماندنی است.
« این تکرار از یک سو شکل فرسایشی مقاومت سونیا را بازتاب میدهد؛ از سوی دیگر، ممکن است حس پیشروی را کند کند. »
جمعبندی
قدرت اصلی آن در شخصیت سونیا و در تصویری است که از جامعهای گرفتار انکار میسازد؛ جامعهای که بهجای رویارویی با گذشته، پرسشگر را مسئلهساز میخواند. طنز سیاه و فرم بصری نمایشی، به فیلم امضایی ویژه میبخشند، اما همین انتخابها گاهی موجب آشفتگی لحن و فاصله گرفتن تماشاگر از بار عاطفی ماجرا میشوند.
روایت نیز در بخشهایی کشش بالایی دارد و در بخشهایی از ناهماهنگی ریتم رنج میبرد. بااینهمه، فیلم در پرسش مرکزیاش استوار میماند: وقتی حقیقت با آسایش جمعی تعارض پیدا میکند، چه کسی باید هزینهٔ سکوت را بپردازد؟ پاسخ فیلم در سماجت سونیاست؛ در این باور که گذشته را نمیتوان با نادیده گرفتن بیاثر کرد و دانستن، هرچند دشوار و پرهزینه، نخستین گام برای شکستن روایتهای ساختگی است.
« روایت نیز در بخشهایی کشش بالایی دارد و در بخشهایی از ناهماهنگی ریتم رنج میبرد. »
ثبت دیدگاه