نقد و بررسی
نقد Faust | 2011
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
اثری فراتر از بازگویی یک افسانه «فاوست» ساختهٔ الکساندر سوکوروف، اقتباسی آزاد از روایت مشهور گوته است؛ اما تماشاگر نباید انتظار بازگویی سرراست و وفادارانهای از یک متن کلاسیک داشته باشد. فیلم بهجای آنکه افسانهٔ دانشمند و پیمان شیطانی را در قالب درامی متعارف عرضه کند، آن را به سفری ذهنی و حسی بدل میسازد: سفری در جهانی که جسم و روح، میل و اندیشه، امر روزمره و رؤیا پیوسته به یکدیگر راه مییابند.
در این جهان، داستان نه از راه توضیحهای منظم، بلکه با تصاویر، گفتوگوهای نامتعارف و احساسِ گمگشتگی پیش میرود. فاوستِ فیلم، اندیشمندی است که عطش شناخت در او با نارضایتی از محدودیتهای زندگی درآمیخته است. او در پی دانشی مطلق است، اما فیلم این میل را صرفاً آرمانی والا نمیبیند؛ میل به دانستن، در کنار فقر، غرور و خواهشهای شخصی، میتواند بهانهای برای عبور از مرزهای اخلاقی شود.
از همین رو، «فاوست» بیش از آنکه حکایتی دربارهٔ شیطان باشد، تأملی دربارهٔ انسان و سازوکار توجیه خواستههای اوست. جهانی که منطق رؤیا دارد برجستهترین ویژگی فیلم، فضاسازی وهمآلود و تصویرپردازی رؤیاگون آن است. سوکوروف جهان داستان را همچون مکانی واقعی و در عین حال ناپایدار میسازد؛ جایی که شکلها، چهرهها و فضاها گاه بیش از آنکه در خدمت شرح ماجرا باشند، کیفیتی کابوسوار یا استعاری پیدا میکنند.
بافت تصویر، کدری رنگها و قاببندیهایی که گاه احساس بیقراری ایجاد میکنند، تماشاگر را از فاصلهٔ امنِ نظارهگر بیرون میکشند و در دل جهانی نامطمئن قرار میدهند. این انتخاب بصری صرفاً آرایش ظاهری فیلم نیست. تصویرهای غریب و فضاهای فشرده، جهانبینی اثر را شکل میدهند: واقعیتی که در آن بدن، میل و مرگ حضوری ملموس دارند و تفکر انتزاعی پیوسته با مادیتِ ناخوشایند زندگی برخورد میکند.
« فاوستِ فیلم، اندیشمندی است که عطش شناخت در او با نارضایتی از محدودیتهای زندگی درآمیخته است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در نتیجه، زیبایی فیلم همواره با نوعی ناخوشایندی همراه است. تماشاگر ممکن است مجذوب قابها شود، اما بهندرت در آنها آرام میگیرد. «فاوست» از همین تضاد نیرو میگیرد و تجربهای میسازد که بیشتر باید در آن غوطهور شد تا آنکه صرفاً مسیر داستانش را دنبال کرد. شخصیتپردازی و کشمکش میان فاوست و نزولخوار رابطهٔ فاوست و نزولخوارِ مرموز، محور نمایشی مهمی برای فیلم فراهم میکند.
نزولخوار، تجسمی آشنا از وسوسه است، اما حضورش به یک شخصیت نمادینِ ساده محدود نمیماند. او هم تهدیدآمیز است و هم مضحک؛ هم بر موقعیت مسلط به نظر میرسد و هم با رفتاری نامتعارف، نظم صحنه را برهم میزند. این آمیختگیِ هراس و طنز باعث میشود که شر در فیلم صورتی انسانی، جسمانی و گاه مضحک پیدا کند؛ نه نیرویی دوردست و اسطورهای که بتوان بهسادگی از آن فاصله گرفت.
تعامل این دو شخصیت از بهترین بخشهای فیلم است. فاوست با هوش و کنجکاوی وارد گفتوگو میشود، اما رفتهرفته آشکار میشود که خرد او بهتنهایی سپر اخلاقی محکمی نیست. در سوی دیگر، نزولخوار با بازیای پرقدرت و حضوری نافذ، گاه بحث را به بازی قدرت بدل میکند. گفتوگوهای آنها بهجای آنکه تنها اطلاعات داستانی منتقل کنند، کشمکشی بر سر خواستن، دانستن و بهای انتخاب را پیش میبرند.
با این حال، فیلم کمتر میکوشد شخصیتها را از راه روانشناسی متعارف توضیح دهد؛ آنها بیشتر حامل نیروها و تمایلاتیاند که در جهان اثر با یکدیگر برخورد میکنند. بدن، میل و اخلاق یکی از ویژگیهای بحثبرانگیز «فاوست» تأکید بر جسمانیت است. بدن در این فیلم چیزی فرعی یا صرفاً زیباشناختی نیست؛ موجودیتی آسیبپذیر، گاه نازیبا و همیشه حاضر است.
« در نتیجه، زیبایی فیلم همواره با نوعی ناخوشایندی همراه است. »
شخصیتها و اجرا
این نگاه، فاصلهٔ میان اندیشههای بلند و غرایز زمینی را کم میکند. فاوست ممکن است از معرفت و معنای جهان سخن بگوید، اما فیلم پیوسته او را به واقعیتِ تن، میل و نیازهای روزمره بازمیگرداند. در چنین چارچوبی، پیوند عاطفی فاوست با مارگارت نیز تنها روایتی رمانتیک نیست. این دلبستگی در کنار عطش شناخت و پیامدهای تصمیمهای او قرار میگیرد و نشان میدهد که خواهشِ انسانی چگونه میتواند هم سرچشمهٔ امید باشد و هم بهانهای برای خودفریبی.
فیلم بهجای صدور حکمی اخلاقی، موقعیتهایی میآفریند که تماشاگر در آنها با پرسشهای دشوار روبهرو میشود: آیا فاوست در پی حقیقت است، یا میخواهد خواستههای خود را با نام حقیقت مشروع جلوه دهد؟ معامله با نیروی تاریک، در این معنا، فقط قراردادی بیرونی نیست؛ صورت آشکارشدهٔ انتخابهایی است که پیش از آن در ذهن و رفتار شخصیت شکل گرفتهاند.
بازیها و لحن چندگانه بازیها بهویژه در صحنههای دونفرهٔ فاوست و نزولخوار، به جهان فیلم انرژی میبخشند. بازیگر نقش فاوست، او را نه قهرمانی استوار و نه قربانیای بیاختیار تصویر میکند؛ شخصیتش میان کنجکاوی، درماندگی، غرور و کشش به سوی خواستههایش در نوسان است. این ناپایداری با بازیِ اغراقشدهتر و نامتعارفِ نزولخوار در تضادی ثمربخش قرار میگیرد.
یکی میکوشد جهان را از راه استدلال بفهمد و دیگری با بازیگوشی، فشار و وسوسه، همان استدلالها را از مسیر خود خارج میکند. لحن فیلم نیز به یک حالوهوای واحد وفادار نمیماند. لحظههای فلسفی در کنار موقعیتهای گروتسک و شوخیهایی قرار میگیرند که گاه خندهدارند و گاه ناراحتکننده. این طنز، فضای اثر را سبک نمیکند؛ برعکس، گاهی احساس بیثباتی را بیشتر میسازد.
« این نگاه، فاصلهٔ میان اندیشههای بلند و غرایز زمینی را کم میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
تماشاگر نمیتواند مطمئن باشد که باید صحنهای را جدی بگیرد، از آن برآشفته شود یا به تناقض مضحکش بخندد. همین چندگانگی، از عوامل ماندگاری فیلم است، هرچند برای برخی ممکن است نشانهٔ پراکندگی به نظر برسد. روایت، ریتم و دشواری تماشا «فاوست» فیلمی کند و کشدار است و شکیبایی فراوانی میطلبد.
روایت آن از الگوی روشنِ مقدمه، گسترش و نتیجهگیری فاصله میگیرد و پیوند میان برخی صحنهها همیشه بهروشنی آشکار نیست. گاهی احساس میشود فیلم بیش از آنکه داستان را پیش ببرد، در فضاها، گفتوگوها و تصویرهایش مکث میکند. برای تماشاگرانی که انتظار دارند هر صحنه بهسرعت گرهی را باز کند یا شخصیت را بهسوی هدفی روشن ببرد، این مکثها ممکن است خستهکننده باشند.
با این حال، کندی فیلم را نمیتوان فقط ضعف دانست. ریتم آهسته، فرصت میدهد تا جهانِ آن بهتدریج بر تماشاگر اثر بگذارد؛ اما این روش همواره موفق نیست. بعضی بخشها چنان از مسیر روایی فاصله میگیرند که دشوار است اهمیتشان را در کلیت اثر دریابیم. پراکندگی، در بهترین لحظهها، حسِ حرکت در خوابی آشفته را پدید میآورد؛ در لحظههای ضعیفتر، به گسست و ابهامی بدل میشود که نیروی دراماتیک را کاهش میدهد.
ابهام بهمثابه امکان و محدودیت فیلم پاسخهای قطعی و توضیحهای روشن را در اختیار تماشاگر نمیگذارد. ابهام آن میتواند بخشی از تجربهٔ هنری باشد: جهانِ وسوسه و انتخاب، بهسادگی در قالب نتیجهگیری اخلاقی خلاصه نمیشود. فیلم ترجیح میدهد پرسشهایش را باز بگذارد و تماشاگر را با پیامدهای ذهنی و عاطفی آنها تنها بگذارد.
« تماشاگر نمیتواند مطمئن باشد که باید صحنهای را جدی بگیرد، از آن برآشفته شود یا به تناقض مضحکش بخندد. »
قوتها و کاستیها
این رویکرد با فضای رؤیاگون اثر هماهنگ است و مانع از آن میشود که ماجرا به تمثیلی ساده و قابلجمعبندی فروکاسته شود. اما ابهام همیشه ثمربخش نیست. گاه روایت آنقدر از پیوندهای روشن فاصله میگیرد که پرسشهای اصلی زیر انبوهی از نشانهها و موقعیتهای پراکنده کمرنگ میشوند. پایان نیز بهجای آنکه پیامدهای معامله را به شکلی صریح و منظم روشن کند، بر حس ناتمامی و سرگردانی تکیه دارد.
این انتخاب ممکن است برای کسانی که پایانهای باز را فرصتی برای اندیشیدن میدانند رضایتبخش باشد؛ اما برای تماشاگرانی که انتظار دارند سیر داستانی به نتیجهای روشن برسد، ناکامل جلوه میکند. جمعبندی «فاوست» تجربهای دشوار، نامتعارف و از نظر بصری بهیادماندنی است. قدرت اصلی آن در تبدیل یک روایت کلاسیک به جهانی شخصی و رؤیاوار نهفته است؛ جهانی که در آن وسوسه، شناخت، جسمانیت و اخلاق بهجای آنکه در قالب بحثی انتزاعی باقی بمانند، در تصویرها و برخوردهای شخصیتها جان میگیرند.
بازیهای پرقدرت، بهخصوص در تقابل فاوست و نزولخوار، و پیوند میان خیال، فلسفه و طنز به فیلم تشخص میبخشند. در برابر این دستاوردها، ریتم کند، روایت پراکنده و ابهامی که گاه بیش از اندازه گسترش مییابد، تجربه را نابرابر میکند. «فاوست» برای تماشاگرِ خواهان روایتی سرراست انتخاب آسانی نیست؛ اما برای کسی که از سینمایی تصویری، تأملبرانگیز و آمادهٔ فاصلهگرفتن از قواعد معمول استقبال میکند، فیلمی است که پس از پایان نیز در ذهن ادامه مییابد.
« پایان نیز بهجای آنکه پیامدهای معامله را به شکلی صریح و منظم روشن کند، بر حس ناتمامی و سرگردانی تکیه دارد. »



ثبت دیدگاه