نقد و بررسی
نقد فرشته سقوطکرده (Fallen) | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
خیال فرشتهای، زمینِ نوجوانانه «Fallen» دروازهای میگشاید به جهانی که در آن گناه، تقدیر و عشق به هم گره خوردهاند؛ جهانی با سایههایی مشکوک، خاطرههایی مبهم و نوجوانانی که انگار بیش از سن خود بارِ رازهای کهن را به دوش میکشند. فیلم با محور قراردادن لوسیندا پرایس ــ دختری که پس از حادثهای مرگبار به آموزشگاهی شبانهروزی فرستاده میشود ــ از همان آغاز وعدهٔ معمایی فراطبیعی میدهد.
جذابیت اولیه در همین فاصله میان آنچه لوسیندا میبیند و آنچه اطرافیانش واقعی میدانند شکل میگیرد: آیا او گرفتار آشفتگی ذهنی است، یا واقعیتی پنهان را تشخیص میدهد؟ این پرسش، نیروی محرک آغاز فیلم است و برای مدتی کنجکاوی تماشاگر را زنده نگه میدارد. مدرسهای میان انزوا و راز آموزشگاه «شمشیر و صلیب» فقط محل وقوع داستان نیست؛ بخشی از بافت روانی آن است.
ساختمانهای کهنه، فضاهای سنگین و حالوهوای بستهٔ مدرسه، انزوای لوسیندا را ملموس میکنند. او در مکانی قرار گرفته که قرار است نوجوانان مسئلهدار را مهار کند، اما خودِ محیط بیش از آنکه آرامشبخش باشد، رازآلود و تهدیدکننده به نظر میرسد. این تضاد به فیلم کمک میکند تا مرز میان نظم و خطر را مبهم سازد: مدرسه از یک سو پناهگاهی دور از جهان بیرون است و از سوی دیگر، صحنهای برای آشکارشدن چیزی بهمراتب هولناکتر.
فضاسازی بصری از نقاط قوت اثر است. طراحی محیط و رنگهای تیره، حسی گوتیک و اندوهبار میآفرینند و با مضمون نفرین و گذشتهٔ مدفون تناسب دارند. دوربین میکوشد ساختمان و محوطه را همچون موجودی زنده و خاموش نشان دهد؛ مکانی که گویا شاهد رخدادهایی بوده و هنوز چیزی را پنهان میکند. بااینحال، زیبایی تصویر همیشه به تعلیق مؤثر تبدیل نمیشود.
« این پرسش، نیروی محرک آغاز فیلم است و برای مدتی کنجکاوی تماشاگر را زنده نگه میدارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم گاه به خلق منظرهای چشمنواز بسنده میکند، بیآنکه آن فضا را در خدمت پیشبرد راز یا تعمیق تجربهٔ شخصیتها قرار دهد. لوسیندا و معمای هویت لوسیندا شخصیتی است که باید تماشاگر از دریچهٔ او وارد جهان داستان شود. او با احساس گناه، بیاعتمادی به ادراک خویش و دشواریِ تعلقداشتن به محیط تازه دستوپنجه نرم میکند؛ زمینهای که میتوانست به تصویری پیچیده از نوجوانی در بحران بدل شود.
بازی Addison Timlin برای انتقال پریشانی و انزوای این شخصیت تلاش میکند، اما فیلمنامه فرصت کافی برای تبدیل این حالات به تحول درونی فراهم نمیآورد. لوسیندا بیشتر دریافتکنندهٔ اطلاعات و موضوعِ نیروهای بیرونی است تا شخصیتی که انتخابها و کنشهایش مسیر قصه را تعیین کنند. این کمبود، در روایت رازآلود فیلم اهمیت ویژه دارد.
هرچه رازهای مربوط به گذشته و هویت لوسیندا بزرگتر میشوند، انتظار میرود خود او نیز در فهم آنها نقشی فعالتر بیابد. اما اطلاعات غالباً به شکل تدریجی و گاه شتابزده به او میرسند؛ در نتیجه، کشف حقیقت به اندازهٔ ظرفیت بالقوهاش اثرگذار نمیشود. فیلم از ایدهٔ تقدیر و بازگشت گذشته بهره میگیرد، ولی کمتر میپرسد این تقدیر چه اثری بر اراده و خودشناسی لوسیندا دارد.
مثلث عاطفی و کمبود شیمی ورود دنیل و کم، داستان را به سوی مثلثی عاطفی میبرد. هر دو پسر حضوری مرموز دارند و هر کدام نمایندهٔ نوعی کشش متفاوتاند: یکی آرامتر و رازآلودتر، دیگری جسورتر و پرخطرتر. این الگو برای داستانی نوجوانانه و فانتزی آشناست و میتواند تنش میان میل، اعتماد و انتخاب را بسازد.
« لوسیندا و معمای هویت لوسیندا شخصیتی است که باید تماشاگر از دریچهٔ او وارد جهان داستان شود. »
شخصیتها و اجرا
اما «Fallen» بیش از آنکه رابطهها را از دل گفتوگو و شناخت متقابل پرورش دهد، بر نگاهها، سکوتها و تأکیدهای موسیقایی تکیه میکند. در نتیجه، کشش لوسیندا به دنیل و کم گاه بیش از آنکه حاصل رابطهای شکلگرفته باشد، نتیجهٔ اقتضای طرح داستان به نظر میرسد. تماشاگر میفهمد که این پیوندها قرار است سرنوشتساز باشند، اما همیشه فرصت نمییابد علت عاطفی آنها را حس کند.
Jeremy Irvine و Harrison Gilbertson با تفاوت در شیوهٔ حضورشان، دو قطب اصلی این کشاکش را مشخص میکنند، ولی محدودیت فیلمنامه مانع میشود شخصیتهایشان از تیپهای آشنای «پسر مرموز» و «رقیب جذاب» فراتر بروند. بنابراین، مثلث عاشقانه به جای آنکه قلب تپندهٔ قصه باشد، اغلب همچون سازوکاری برای حرکتدادن روایت عمل میکند.
فیلمنامهای گرفتار شتاب مهمترین ضعف فیلم در نحوهٔ توزیع اطلاعات و پیشبرد داستان دیده میشود. «Fallen» ایدههای متعددی را پیش میکشد: حادثهٔ آغازین، نشانههای فراطبیعی، هویت واقعی دنیل، گذشتهای دور و سرنوشتی که ظاهراً به لوسیندا گره خورده است. هر یک از این عناصر میتواند سرچشمهٔ تعلیق یا کشمکش باشد، اما فیلم برای پرورش آنها زمان و فضای دراماتیک کافی اختصاص نمیدهد.
بعضی رخدادها پیش از آنکه پیامد عاطفیشان جا بیفتد، با رخداد دیگری جایگزین میشوند. این شتاب، بهویژه در نیمهٔ دوم، از وزن افشاگریها میکاهد. رازها مطرح میشوند، اما سازوکار روشن و پیوستهای برای پیوند دادنشان شکل نمیگیرد. گاه تماشاگر باید از نشانههای پراکنده نتیجهگیری کند، بیآنکه فیلم فرصت دهد برداشتها در صحنههایی دقیقتر آزموده شوند.
« تماشاگر میفهمد که این پیوندها قرار است سرنوشتساز باشند، اما همیشه فرصت نمییابد علت عاطفی آنها را حس کند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
مسئله صرفاً پیچیدگی جهان داستان نیست؛ مشکل آن است که پیچیدگی به اندازهٔ کافی به تجربهای منسجم تبدیل نمیشود. اقتباس از رمانی پرجزئیات نیز احتمالاً با دشواری فشردهسازی روبهرو بوده، اما نتیجه بیشتر شبیه طرحی فشرده از داستانی گسترده است تا روایتی مستقل و کامل. بازیها و کیفیت عاطفی بازیگران در چارچوب نقشهای محدود خود میکوشند به شخصیتها جان بدهند، اما تفاوت میان ظرفیت بازیگری و امکانات متن آشکار است.
لوسیندا به عمق بیشتری نیاز دارد؛ دنیل باید هم رازآلود باشد و هم از نظر عاطفی دستیافتنی، و کم نیز به انگیزههایی روشنتر احتیاج دارد. بااینحال، فیلم اغلب به جای ساختن این لایهها، از رمزآلودگی بهعنوان جایگزین شخصیتپردازی استفاده میکند. سکوت و نگاه خیره میتوانند ابزارهای مؤثری باشند، اما وقتی بیش از حد تکرار شوند و پشتوانهٔ رفتاری نداشته باشند، رابطهها را مصنوعی جلوه میدهند.
در میان شخصیتهای فرعی، پِن میتوانست به لوسیندا تکیهگاهی انسانی و راهی برای فهم محیط تازهاش باشد. حضور او لحظاتی از گرما به فضای سرد فیلم میافزاید، اما این رابطه نیز به اندازهٔ کافی گسترش نمییابد. شخصیتهای دیگر هم غالباً با یک ویژگی یا وظیفهٔ روایی معرفی میشوند و سپس کنار میروند.
این پراکندگی، حس زندگی جمعی در مدرسه را کمرنگ میکند؛ مکانی که قرار است پر از نوجوانان متفاوت باشد، اما در عمل کمتر به مجموعهای از تجربههای مستقل و ملموس تبدیل میشود. تصویر، موسیقی و جلوههای فراطبیعی از نظر بصری، فیلم میان رمانتیسم تاریک و فانتزی نوجوانانه حرکت میکند. طراحی لباس و محیط به ساخت هویتی مشخص کمک میکند و نورپردازی و ترکیببندیها بارها بر حس تقدیر و تنهایی تأکید میگذارند.
« مسئله صرفاً پیچیدگی جهان داستان نیست؛ مشکل آن است که پیچیدگی به اندازهٔ کافی به تجربهای منسجم تبدیل نمیشود. »
قوتها و کاستیها
موسیقی نیز میکوشد شدت عاطفی صحنهها را بالا ببرد و در بخشهایی به فضای ملودراماتیک فیلم میافزاید. بااینهمه، موسیقی گاهی کاری را انجام میدهد که خود صحنه از عهدهاش برنیامده است: به مخاطب میگوید چه احساسی داشته باشد، بیآنکه رابطه یا رخداد بهتنهایی آن احساس را برانگیخته باشد.
جلوههای فراطبیعی در لحظههایی که باید هیبت و خطر را منتقل کنند، یکدست نیستند. برخی تصاویر با فضای گوتیک اثر هماهنگاند، اما بعضی جلوهها از نظر بافت و حرکت، باورپذیری لازم را ندارند. این ناهماهنگی، بهخصوص در صحنههایی که قرار است جهان عادی ناگهان از هم بشکافد، فاصلهای میان تماشاگر و خطر ایجاد میکند.
فیلم از نظر طراحی کلی چشمنواز است، اما کیفیت بصری بهتنهایی نمیتواند ضعف ریتم و پرداخت دراماتیک را جبران کند. جمعبندی «Fallen» فیلمی است با مواد خام جذاب: دختری گرفتار گذشتهای ناشناخته، مدرسهای رازآلود، کششی عاشقانه و جهانی فراطبیعی که میتواند افق داستان را گسترده کند. فضاسازی تیره و طراحی بصری آن، تجربهای گیرا در آغاز میسازند و ایدهٔ پیوند میان عشق و تقدیر ظرفیت تأثیرگذاری دارد.
اما فیلمنامه با شتابزدگی، شخصیتپردازی کمعمق و رابطههایی که به اندازهٔ کافی شکل نمیگیرند، مانع شکوفایی این ظرفیت میشود. فیلم بهجای آنکه رازهایش را با حوصله به کشفهایی عاطفی تبدیل کند، بسیاری از آنها را در مسیری فشرده و ناتمام عرضه میکند. برای مخاطبی که از فانتزی عاشقانهٔ نوجوانانه و حالوهوای گوتیک لذت میبرد، «Fallen» میتواند لحظاتی سرگرمکننده و تصاویری بهیادماندنی داشته باشد.
« موسیقی نیز میکوشد شدت عاطفی صحنهها را بالا ببرد و در بخشهایی به فضای ملودراماتیک فیلم میافزاید. »
جمعبندی
اما برای آنکه رابطهٔ مرکزی و کشمکش سرنوشت واقعاً اثر بگذارند، به پرداختی ژرفتر و روایتی سنجیدهتر نیاز بود. حاصل، فیلمی است که بیش از آنکه پاسخگوی وعدهٔ داستانش باشد، حسِ مواجهه با جهانی بزرگتر را بر جا میگذارد؛ جهانی که فیلم تنها بخشی از آن را نشان میدهد.
« اما برای آنکه رابطهٔ مرکزی و کشمکش سرنوشت واقعاً اثر بگذارند، به پرداختی ژرفتر و روایتی سنجیدهتر نیاز بود. »



ثبت دیدگاه