نقد و بررسی
نقد پرستار بچه زندگیام را دزدید (My Nanny Stole My Life) | 2024
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تعلیق میان ترس و تردید «My Nanny Stole My Life» از موقعیتی هراسآور و در عین حال آشنا برای تریلرهای تلویزیونی آغاز میکند: مادری تازهزایمانکرده که با افسردگی پس از زایمان دستوپنجه نرم میکند، به این ظن میرسد که پرستار فرزندش نهفقط در پی تصاحب کودک، بلکه در پی برهمزدن زندگی مشترکش نیز هست.
دشواری در این است که تماشاگر، درست مانند اطرافیان مولی، نمیتواند بیدرنگ تشخیص دهد کدام بخش از ترس او ریشه در واقعیت دارد و کدام بخش ممکن است از آشفتگی روانی و فرسودگیاش برآمده باشد. فیلم این ابهام را به موتور تعلیق خود بدل میکند و برای مدتی، مخاطب را میان همدلی با مولی و بدگمانی به قضاوت او معلق نگه میدارد.
داستان به قلم Naomi L. Selfman نوشته شده و Matthew Toronto آن را کارگردانی کرده است. مادری، افسردگی و بیاعتباریِ صدا یکی از ظرفیتهای جدی قصه در پیوند دادن تعلیق با تجربهای روانی است: وقتی مولی از وضعیت خود آسیبپذیر است، دیگران بهسادگی میتوانند نگرانیهایش را حاصل افسردگی بدانند و نشنیده بگیرند.
از اینرو، تهدید فقط در رفتار مشکوک پرستار خلاصه نمیشود؛ بیاعتمادی اطرافیان نیز به بخشی از فضای خطر بدل میشود. مخاطب با زنی روبهروست که باید هم از فرزندش محافظت کند و هم برای معتبر شمردهشدن روایت خودش بجنگد. این ایده بالقوه میتوانست به بررسی ظریفتری از سلامت روان و حمایت اجتماعی از مادران تازهزا بینجامد.
« Selfman نوشته شده و Matthew Toronto آن را کارگردانی کرده است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم، با این حال، بیشتر از آنکه در تجربه درونی مولی مکث کند، از آن برای ساختن ابهام روایی بهره میگیرد. افسردگی پس از زایمان گاه بهجای آنکه موضوعی مستقل و جدی باشد، وسیلهای برای واداشتن تماشاگر به تردید میشود. این انتخاب به تعلیق کمک میکند، اما بهایش آن است که شخصیتپردازی روانشناختی به اندازه ظرفیت موضوع عمق نمییابد.
بازی با ذهن مخاطب فیلم بهخوبی میفهمد که تریلرِ بدگمانی باید اطلاعات را قطرهچکانی عرضه کند. نشانهها چنان چیده میشوند که هر رفتار بتواند چند معنا داشته باشد: شاید مولی چیزی را درست دیده، شاید ترسش بر واقعیت سایه انداخته، یا شاید اطرافیانش بهسبب پیشداوری، حقیقت را نمیبینند. همین ناپایداری در تفسیر موقعیتها باعث میشود تماشاگر پیوسته در حال بازبینی برداشتهای خود باشد.
با پیشروی قصه، افشاگریها و تغییر مسیرهای متعدد، ضرباهنگ را بالا نگه میدارند و فیلم از سکون میگریزد. اما میان غافلگیری و پیچیدگیِ بیمهار فاصلهای هست که اثر همیشه از آن با موفقیت عبور نمیکند. هر پیچش تازه باید هم برداشت پیشین را دگرگون کند و هم پیوندی باورپذیر با آن داشته باشد؛ در اینجا، انباشتِ چرخشها گاه بیش از آنکه به تعمیق معما بینجامد، آن را به نمایش پیدرپیِ شگفتیها تبدیل میکند.
به همین دلیل، بخشی از تماشاگران از غافلگیریها لذت میبرند و بخشی دیگر آنها را افراطی یا خستهکننده مییابند. اجرای بازیگران و توازن شخصیتها Katerina Eichenberger در نقش مولی مرکز ثقل فیلم است. او باید زنی را به تصویر بکشد که هم از نظر عاطفی آسیبپذیر است و هم نمیخواهد حس خطرش را نادیده بگیرد.
« فیلم، با این حال، بیشتر از آنکه در تجربه درونی مولی مکث کند، از آن برای ساختن ابهام روایی بهره میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
بازی او به حفظ ابهام کمک میکند: مولی نه چنان آرام و مطمئن است که تردید مخاطب از میان برود، و نه چنان آشفته که نگرانیهایش را بتوان بهسادگی کنار گذاشت. این تعادل برای ساختار تعلیقی فیلم ضروری است. Caroline Codd در نقش پرستار، نیکی، بخشی از نیروی تهدیدآمیز روایت را بر دوش میکشد.
فیلم از نگاهها و رفتارهای او برای زنده نگهداشتن ظن استفاده میکند، اما گاهی بهجای پرداختن به انگیزه و پیچیدگی شخصیت، بر نشانههای بیرونیِ رازآلودگی تکیه میکند. در سوی دیگر، Noah، همسر مولی، با بازی Jonathan Stoddard، در نیمهای از داستان حضوری کماثرتر پیدا میکند. این کمرنگشدن، نه فقط پیوندهای خانوادگی را محدود میکند، بلکه از ظرفیت رابطه زناشویی برای ایجاد تنش یا همدلی نیز میکاهد.
اغراق؛ امتیاز سرگرمی و منشأ فرسودگی لحن فیلم در مرز میان دلهره و سرگرمی حرکت میکند. موقعیتهای پرتنش و گاه اغراقآمیز، به اثر نوعی انرژیِ ملودراماتیک میبخشند؛ همان انرژیای که میتواند تماشای آن را برای علاقهمندان به تریلرهای تلویزیونی سرگرمکننده کند. در بعضی لحظهها، شدت رخدادها چنان بالا میرود که ناخواسته جنبهای بامزه پیدا میکنند.
این کیفیت لزوماً ضعف نیست: فیلمی که آشکارا به سوی هیجان و غافلگیری میرود، میتواند با اغراق خود لذت تماشایی بسازد. مشکل از جایی آغاز میشود که اغراق جایگزین انسجام میشود. وقتی تقریباً هر مرحله باید از مرحله پیشین تکاندهندهتر باشد، شخصیتها و روابطشان فرصت واکنش طبیعی پیدا نمیکنند.
« این تعادل برای ساختار تعلیقی فیلم ضروری است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
قصه بهجای آنکه اجازه دهد اضطراب بهآرامی انباشته شود، گاهی شتابزده از یک بحران به بحران بعدی میجهد. نتیجه، تجربهای دوگانه است: فیلم خستهکننده نمیشود چون همواره اتفاقی در راه است، اما همین بیوقفهبودن میتواند مخاطب را از لحاظ عاطفی فرسوده کند. بازنمایی و مسئله کلیشه یکی از حساسترین نقاط فیلم، شیوه صورتبندی شخصیت زن سیاهپوست داستان است.
هنگامی که تنها زن سیاهپوستِ برجسته در روایت در جایگاه شخصیت بدجنس یا تهدیدکننده قرار میگیرد، انتخابی که شاید در سطح پیرنگ صرفاً برای پیشبرد معما انجام شده باشد، بار بازنمایی نیز پیدا میکند. این مسئله بهویژه وقتی برجستهتر میشود که دیگر زنان داستان از امکان حضور در نقشهای متنوعتر برخوردارند، اما یک شخصیتِ تنها، نمایندهای محدود و منفی از گروهی گستردهتر میشود.
این نقد به معنای آن نیست که هر شخصیت منفی باید از یک گروه خاص حذف شود؛ مسئله، محدودبودن دامنه بازنمایی و نبودِ تنوع در تصویر است. فیلم میتوانست با پرداختی دقیقتر، مانع از آن شود که نقش نیکی صرفاً به ابزاری برای بدگمانی و تهدید تقلیل یابد. در شکل کنونی، این انتخاب ممکن است برای برخی تماشاگران از فضای سرگرمکننده و اغراقآمیز فیلم بیرون بزند و به نقطهای آزاردهنده تبدیل شود.
پایانبندی و انسجام روایت بیآنکه پایان یا پیچش اصلی آشکار شود، میتوان گفت فیلم در واپسین مسیر خود میکوشد برداشتهای پیشین را از نو مرتب کند. این تلاش با روح اثر، یعنی تغییر پیوسته موضع تماشاگر، سازگار است؛ اما نتیجه برای همه یکسان قانعکننده از کار درنمیآید. اگر مخاطب انتظار داشته باشد جزئیات پیشین در یک ساختار روشن به هم متصل شوند، بعضی پیوندها ممکن است شتابزده یا مبهم به نظر برسند.
« قصه بهجای آنکه اجازه دهد اضطراب بهآرامی انباشته شود، گاهی شتابزده از یک بحران به بحران بعدی میجهد. »
قوتها و کاستیها
غافلگیری بهتنهایی نمیتواند جای انسجام را بگیرد، و فیلم در لحظاتی بیش از آنکه پیامدهای عاطفی رخدادها را بپرورد، بر ضربه روایی بعدی تکیه میکند. همین مسئله به شوهر مولی نیز بازمیگردد. کمرنگشدن حضور او در بخشهایی از روایت، باعث میشود نقش حمایتی یا تعارضآمیزش به اندازه کافی شکل نگیرد.
در نتیجه، رابطه زناشویی که از ابتدا بخشی از تهدید داستان است، گاه بیشتر به ابزاری برای پیشبرد پیرنگ بدل میشود تا رابطهای با وزن مستقل و باورپذیر. جمعبندی «My Nanny Stole My Life» تریلری است که بهترین لحظههایش را از تردید میسازد: تماشاگر را وامیدارد هم به ترس مولی گوش دهد و هم درباره درستی برداشتهای او پرسش کند.
بازی مرکزی Katerina Eichenberger، فضای بدگمانی و میل به غافلگیری، فیلم را برای دوستداران ملودرامهای پرتنش تماشایی میکند. در مقابل، پیچشهای پرشمار، اغراق روایی، پایانبندی نهچندان منسجم، کماثرشدن همسر مولی و انتخاب مسئلهساز در بازنمایی شخصیت زن سیاهپوست، مانع از آن میشوند که اثر به تریلری یکدست و عمیق بدل شود.
این فیلم بیش از آنکه به ظرافت روانشناختی یا واقعگرایی پایبند باشد، به سرگرمیِ ناشی از شک، خطر و غافلگیری دل میبندد. اگر با همین انتظار به سراغش برویم، میتوان از آشفتگیِ حسابشدهاش لذت برد؛ اما اگر پیوندی دقیق میان شخصیتها، موضوع افسردگی پس از زایمان و پیچشهای داستانی بخواهیم، محدودیتهایش آشکار خواهد شد.
« کمرنگشدن حضور او در بخشهایی از روایت، باعث میشود نقش حمایتی یا تعارضآمیزش به اندازه کافی شکل نگیرد. »



ثبت دیدگاه