نقد و بررسی
نقد عجیبالخلقهها (Freaks) | 1932
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم در سینمای وحشت «فریکس» ساختهٔ تاد براونینگ، از آن فیلمهایی است که برچسب ژانری بهتنهایی حق مطلب را دربارهاش ادا نمیکند. این اثر در ظاهر در قلمرو وحشت قرار میگیرد، اما نیروی اصلیاش نه در ترساندن تماشاگر با موجودات خیالی یا عناصر فراطبیعی، بلکه در مواجههکردن او با نگاه خودش به تفاوت، زیبایی و انسانیت نهفته است.
فیلم ما را به جهان یک سیرک دورهگرد میبرد؛ جهانی که در آن هنرمندان و اجراگرانِ بهحاشیهراندهشده، همکار و خانوادهٔ یکدیگرند و زندگی روزمرهشان بهتدریج جایگاهی بهاندازهٔ ماجرای اصلی پیدا میکند. «فریکس» در سال ۱۹۳۲ ساخته شد؛ دورانی که سینما هنوز با مرزهای اخلاقی و نمایشی تازهای روبهرو بود.
براونینگ، که پیشتر نیز به داستانهای تاریک و شخصیتهای بیرون از هنجارهای متعارف علاقه نشان داده بود، اینبار بهجای تکیه بر گریم و بدلسازی، گروهی از اجراگران واقعی نمایشهای سیرک را مقابل دوربین آورد. همین انتخاب، به فیلم حضوری یگانه بخشیده است؛ حضوری که هم بخشی از قدرت عاطفی آن است و هم پرسشهایی دشوار دربارهٔ شیوهٔ نمایش آدمها پیش میکشد.
نسخهٔ شناختهشدهٔ فیلم کوتاهتر از طرح اولیهٔ آن است و بخشهایی از نسخهٔ نخستین از میان رفتهاند؛ نکتهای که در فهم تاریخ پرتنش اثر اهمیت دارد، اما از انسجام نسخهٔ موجود نمیکاهد. روایتی ساده با کششی ماندگار هستهٔ داستان روشن و کمپیچوخم است: هانس، یکی از اعضای گروه سیرک، دلبستهٔ کلئوپاترا، هنرمند زیبای بندباز، میشود و با او ازدواج میکند.
« فریکس» در سال ۱۹۳۲ ساخته شد؛ دورانی که سینما هنوز با مرزهای اخلاقی و نمایشی تازهای روبهرو بود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اما دوستان هانس به انگیزهٔ واقعی این ازدواج بدگماناند و میکوشند از او حمایت کنند. فیلم از همین موقعیت ساده، روایتی میسازد که بهجای پیچیدهکردن بیدلیل رخدادها، بر رابطهها، اعتماد و مسئولیت جمعی تکیه دارد. سادگی قصه نه به معنای کممایگی آن است و نه مانع اثرگذاریاش. برعکس، فیلم فرصت دارد تا پیش از پیشروی بحران، شخصیتها را در لحظههای کوچک و معمولی نشان دهد: گفتوگوها، دلخوریها، بازیگوشیها و پیوندهای دوستانه.
این خردهصحنهها اهمیت دارند، چون سیرک را از پسزمینهای تزئینی به جامعهای زنده بدل میکنند. تماشاگر کمکم درمییابد که مسئله فقط سرنوشت یک ازدواج نیست؛ مسئلهٔ وفاداری به کسی است که در جمع خود جای دارد و دفاع از او هنگامی که دیگران او را وسیلهای برای منفعت شخصی میبینند. بااینحال، این ساختار برای همهٔ مخاطبان به یک اندازه پرکشش نیست.
کسانی که انتظار روایتی پرشتاب، سرشار از چرخشهای پیدرپی یا معمایی پیچیده دارند، ممکن است پیشرفت داستان را بیش از اندازه مستقیم ببینند. فیلم بیش از آنکه بر غافلگیریهای روایی تکیه کند، بر انباشت تدریجی حس بدگمانی و ناراحتی بنا شده است. وارونگیِ معنای «عادی» و «غریب» مهمترین حرکت فکری فیلم در جابهجاکردن جایگاهِ تماشاگر و موضوع تماشا نهفته است.
در آغاز، ممکن است نگاه ما به اعضای گروه سیرک همان نگاه کنجکاو و گاه آسودهٔ تماشاگرِ بیرون از قاب باشد؛ اما فیلم، آرامآرام، این فاصله را برهم میزند. اجراگران سیرک فقط پیکرهایی برای تماشا نیستند: آنان شوخی میکنند، عاشق میشوند، رنج میکشند، حسادت میورزند و از یکدیگر مراقبت میکنند.
« اما دوستان هانس به انگیزهٔ واقعی این ازدواج بدگماناند و میکوشند از او حمایت کنند. »
شخصیتها و اجرا
در مقابل، کسانی که ظاهر متعارفتری دارند، گاه بیش از همه در چنگال خودخواهی، تحقیر و آزمندی گرفتارند. این وارونگی، فیلم را از یک نمایش صرفاً عجیب فراتر میبرد. «فریکس» از تماشاگر میخواهد بسنجد که مرز میان عادیبودن و غیرعادیبودن را چه کسی تعیین میکند و چرا تفاوت جسمانی باید به مجوزی برای خیرهشدن، تمسخر یا محرومکردن دیگری از شأن انسانی تبدیل شود.
فیلم در این پرسشگری صریح است، اما پاسخ را تنها در قالب موعظه عرضه نمیکند؛ آن را در رفتار شخصیتها و در نوع رابطهای که میان آنان شکل میگیرد، مجسم میسازد. گروه بازیگران و دشواریِ بازنمایی حضور اجراگران واقعی سیرک، به فیلم کیفیتی مستندگونه و گاه تکاندهنده میدهد. بازیها، بهویژه در لحظههایی که شخصیتها در کنار یکدیگرند، حس بیتکلفی دارند؛ گویی رابطهها از جهان فیلم بیرون نیامدهاند، بلکه پیش از آن نیز میان آدمهایی مستقل وجود داشتهاند.
هری ایرلز در نقش هانس، ترکیبی از شور عاشقانه و脆ندگی عاطفی را به شخصیت میآورد و الگا باکلانوا در نقش کلئوپاترا، جذابیت ظاهری را با حسابگری و بیرحمی پیوند میدهد. اجراهای گروهی نیز کمک میکنند جمعِ سیرک به مجموعهای از چهرههای فرعی و بینام تقلیل نیابد. بااینهمه، ارزش انسانیِ رویکرد فیلم، آن را از نقد بینیاز نمیکند.
در برخی صحنهها دوربین همان کنجکاویِ نمایشی را بازتولید میکند که فیلم در سطح داستان به آن بدگمان است. تماشاگر ممکن است احساس کند فیلم، ضمن آنکه شخصیتهایش را انسانی و دوستداشتنی نشان میدهد، گاه بدنهای آنان را نیز به منظرهای برای حیرت بدل میکند. این دوگانگی را نمیتوان نادیده گرفت؛ حتی شاید بخش مهمی از تجربهٔ تماشای فیلم همین باشد که آدمی همزمان جذب تصویر میشود و از شیوهٔ نگاهکردن خود به آن احساس ناراحتی میکند.
« در مقابل، کسانی که ظاهر متعارفتری دارند، گاه بیش از همه در چنگال خودخواهی، تحقیر و آزمندی گرفتارند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فضا، تصویر و ریتم فضای سیرک در «فریکس» بیش از آنکه پرزرقوبرق و خیالانگیز باشد، حالوهوایی ناآرام و اندوهبار دارد. فیلم به پشت صحنهٔ نمایش راه مییابد و در آنجا زندگیای را نشان میدهد که از هیاهوی صحنه جداست، اما کاملاً از آن رها نمیشود. همین رفتوآمد میان نمایش عمومی و خلوت خصوصی، به اثر حالتی دوگانه میدهد: سیرک هم خانهٔ اعضای گروه است و هم جایی که بدن و تفاوت به کالا و سرگرمی تبدیل میشوند.
تصویر سیاهوسفید و شیوهٔ نسبتاً سادهٔ فیلمبرداری، جهان اثر را از جلوهگریهای پرزرقوبرق دور نگه میدارد. اهمیت بصری فیلم بیشتر در قاببندی گروهی، نزدیکی دوربین به چهرهها و ساختن حسِ محصوربودن در اجتماع کوچک سیرک است. موسیقی و صدا نیز بهجای آنکه وحشتی پرهیاهو بسازند، فضای غریب فیلم را تقویت میکنند؛ فضایی که تلخیاش اغلب از دل سکوت، مکث و نگاه بیرون میآید.
ریتم، در عین حال، نقطهضعف قابلتوجه اثر است. بعضی بخشها در معرفی محیط و شخصیتها مکثهای طولانی دارند و برای تماشاگر امروز ممکن است کشدار به نظر برسند. این کندی گاهی به ساختن صمیمیت کمک میکند، اما گاهی نیز پیشروی درام را متوقف میسازد. بااینحال، شتابدادن بیش از اندازه به روایت میتوانست از حس زندگی روزمرهٔ گروه بکاهد؛ چیزی که فیلم برای ایجاد همدلی به آن نیاز دارد.
وحشتی غمگین و اخلاقی وحشتِ «فریکس» از جنس ترسهای معمول سینمای هیولاها نیست. فیلم نه بر تهدیدی فراطبیعی تکیه میکند و نه میخواهد صرفاً با شوکهای دیداری تماشاگر را مرعوب سازد. سرچشمهٔ اضطرابش، برخورد میان دو نوع نگاه است: نگاهی که دیگری را بهسبب تفاوتش پایینتر مینشاند، و نگاهی که در برابر بیرحمی، وفاداری و همبستگی را پیش میکشد.
« تصویر سیاهوسفید و شیوهٔ نسبتاً سادهٔ فیلمبرداری، جهان اثر را از جلوهگریهای پرزرقوبرق دور نگه میدارد. »
قوتها و کاستیها
از همین رو، فضای اثر بیش از آنکه هراسانگیز باشد، اندوهبار و ناسازوار است. در قلب فیلم، پرسشی اخلاقی قرار دارد: چه چیزی یک اجتماع را انسانی میکند؟ پاسخ اثر در آرمانسازی سادهلوحانه نیست. اعضای گروه سیرک بینقص یا فرشتهخو نیستند؛ آنان همچون دیگر انسانها حسادت، خشم و میل به خوشی دارند.
اما در مناسبات میانشان، نوعی مسئولیت جمعی شکل گرفته است که در بیرون از این حلقه کمتر دیده میشود. این تضاد، فیلم را از پیام سادهٔ «ظاهر فریبنده است» فراتر میبرد و به تأملی دربارهٔ قدرت، تعلق و بهای بیتفاوتی نزدیک میکند. جمعبندی «فریکس» اثری نامتعارف و همچنان ناآرامکننده است؛ فیلمی که سادگی رواییاش را با پرسشهایی دشوار دربارهٔ تفاوت و شأن انسانی همراه میکند.
نقطهٔ قوت آن، جهان زندهٔ گروه سیرک، بازیهای باورپذیر و تواناییاش در وارونهکردن انتظارهای تماشاگر است. در برابر، ریتم نامتوازن و تنشِ حلنشده میان همدلی و نمایشگری ممکن است تجربهٔ تماشا را برای بعضی مخاطبان دشوار کند. ارزش ماندگار فیلم دقیقاً در همین آساننبودن نهفته است. «فریکس» تنها نمیخواهد تماشاگر را شگفتزده کند؛ او را وامیدارد به یاد بیاورد که نگاهکردن نیز کنشی اخلاقی است.
فیلمی است غریب، تلخ و گاه کند، اما پیوندهای انسانیاش از ذهن بیرون نمیروند و پایان نیرومندش، بیآنکه لازم باشد از جزئیاتش سخنی گفته شود، حسّی سنگین و ماندگار بر جای میگذارد.
« از همین رو، فضای اثر بیش از آنکه هراسانگیز باشد، اندوهبار و ناسازوار است. »



ثبت دیدگاه