نقد و بررسی
نقد Himizu | 2012
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان ویرانهها؛ قصهای درباره بقا «Himizu» ساختهٔ شیون سونو، داستان دو نوجوان را در جهانی روایت میکند که انگار پیشاپیش از امکان آرامش تهی شده است. یویچی سومیدا و کیکو شازاوا چهاردهسالهاند؛ یکی در خانهای گرفتار خشونت و بیاعتنایی، و دیگری در محیطی که مهر و امنیت در آن جای اندکی دارد.
زلزله و پیامدهای ویرانگرش، فقط پسزمینهٔ ماجرا نیستند؛ مصیبتی جمعیاند که زخمهای خصوصی شخصیتها را آشکارتر و عمیقتر میکنند. فیلم از همان ابتدا نشان میدهد که بقا در این جهان، صرفاً زندهماندن نیست؛ گاهی یعنی یافتن کسی که در دل آشوب، حضور تو را انکار نکند. عنوان فیلم به نام نوعی موش کور اشاره دارد؛ موجودی پنهانکار که در زیر خاک زندگی میکند.
این تصویر با میل سومیدا به گمنامی و زندگی معمولی پیوند دارد: او نه رؤیای بزرگی در سر دارد و نه میخواهد قهرمان باشد. خواستهاش کوچک و بهظاهر دستیافتنی است؛ زندگیای بیحادثه، بیهیاهو و به دور از توجه دیگران. اما «Himizu» پیدرپی نشان میدهد که حتی آرزوی معمولیبودن نیز در شرایطی آکنده از خشونت، فقر و سوگ، میتواند دستنیافتنی شود.
زلزله؛ فاجعهای در بیرون و درون سونو فضای پس از زلزله را با تصاویر ویرانی و سکونِ ناآرام میسازد. خرابهها صرفاً نشانهٔ یک حادثهٔ طبیعی نیستند؛ به صورت منظرهای از زندگیهای گسیخته درمیآیند. در کنار این ویرانی آشکار، فیلم به تخریبهایی میپردازد که کمتر دیده میشوند: خانههایی که دیگر پناهگاه نیستند، بزرگسالانی که از مسئولیت خود شانه خالی کردهاند و نوجوانانی که ناچارند بار رنجی بیش از سنشان را به دوش بکشند.
« عنوان فیلم به نام نوعی موش کور اشاره دارد؛ موجودی پنهانکار که در زیر خاک زندگی میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
پیوند میان فاجعهٔ عمومی و خشونت خانوادگی، یکی از ایدههای محوری اثر است. فیلم نمیگوید زلزله علت همهٔ مصیبتهاست؛ بلکه نشان میدهد بحران چگونه آنچه از پیش ترک برداشته را آشکار میکند. در این معنا، ویرانی طبیعی و ویرانی انسانی به موازات یکدیگر قرار میگیرند: هر دو نظمی را برهم میزنند که قرار بوده امنیت ببخشد.
حاصل، جهانی است که در آن شخصیتها مدام باید بفهمند چه چیزی هنوز پابرجاست و آیا میتوان بر آن تکیه کرد یا نه. سومیدا و کیکو؛ دو صورت متفاوتِ تنهایی سومیدا و کیکو دو شخصیت یکسان نیستند، اما در تجربهٔ محرومیت و بیپناهی به هم نزدیک میشوند. سومیدا رنجش را به درون میریزد و با نگاههایی خالی و رفتاری بسته، گویی میکوشد هرگونه نیاز عاطفی را از خود پنهان کند.
کیکو در سوی دیگر، احساساتش را آشکارتر بروز میدهد و با سماجتی که گاهی دردناک میشود، در پی برقراری رابطه است. این تفاوت، رابطهٔ آن دو را از یک پیوند ساده و تسلیبخش فراتر میبرد؛ نزدیکیشان همزمان میتواند پناه باشد و میدان برخورد زخمهای حلنشده. فیلم در ترسیم این رابطه از عاطفهای شیرین و آسانپسند پرهیز میکند.
حمایت کیکو همیشه به آرامش نمیانجامد و انزوای سومیدا هم صرفاً نشانهٔ بیاحساسی نیست. هر دو نوجوان در موقعیتی قرار گرفتهاند که برای پیوند با دیگری، نخست باید با ترسها و واکنشهای خود روبهرو شوند. همین تناقض است که رابطهشان را باورپذیر میکند: آنها نه میتوانند بهسادگی یکدیگر را نجات دهند و نه میتوانند رنج هم را نادیده بگیرند.
« پیوند میان فاجعهٔ عمومی و خشونت خانوادگی، یکی از ایدههای محوری اثر است. »
شخصیتها و اجرا
بازیها؛ سکوتی که از فریاد رساتر است بازی شوتا سومهتانی در نقش سومیدا، از مهمترین تکیهگاههای فیلم است. او شخصیت را با نمایش آشکار و پیوستهٔ اندوه پیش نمیبرد؛ بخش عمدهای از تأثیر بازیاش در نگاههای ثابت، مکثها و احساساتی است که بهسختی از چهره راهی به بیرون پیدا میکنند. این فروخوردگی، شخصیت را از کلیشهٔ نوجوانِ صرفاً خشمگین دور میکند و به او کیفیتی فرسوده و در عین حال زنده میبخشد.
تماشاگر در چهرهٔ سومیدا فقط خشم نمیبیند؛ نوعی خستگی از ادامهٔ رنج را نیز حس میکند. فومی نیکایدو نیز در نقش کیکو، گرمایی ناآرام به فیلم میآورد. حضور او در برابر سردی سومیدا، تضادی نمایشی میسازد که صرفاً به تفاوت خلقوخو محدود نمیماند؛ کیکو شیوهٔ دیگری از پایداری را نمایندگی میکند، پایداریای که از انکار رنج نمیآید، بلکه از ادامهدادن تلاش برای تماس با دیگری نیرو میگیرد.
گروه بازیگران بزرگسال نیز به شکلگیری محیطی کمک میکنند که در آن بیرحمی، بیمسئولیتی و لحظههایی از همدلی در کنار هم حضور دارند. جهان بصری و نوسانهای لحن دوربین سونو میان واقعگرایی زمخت و لحظههایی که آشکارا از واقعیت روزمره فاصله میگیرند، در حرکت است. منظرههای ویران، فضاهای تنگ و خانههای ناامن، جهان فیلم را ملموس و سنگین میکنند؛ در مقابل، اغراقهای روایی و نوسان ناگهانی میان جدیت و طنز سیاه، تماشاگر را از آسودگیِ یک لحن ثابت محروم میسازند.
این بیثباتی با آشفتگی تجربهٔ شخصیتها تناسب دارد، اما همیشه به سود فیلم عمل نمیکند. در بهترین لحظهها، تغییر لحن نشان میدهد که زندگی در بحران چگونه میتواند همزمان مضحک، هولناک و اندوهبار باشد. در لحظههای کماثرتر، شوخی یا اغراق ناگهانی ممکن است تمرکز عاطفی صحنه را بر هم بزند و فاصلهای ناخواسته میان تماشاگر و شخصیتها ایجاد کند.
« بازیها؛ سکوتی که از فریاد رساتر است بازی شوتا سومهتانی در نقش سومیدا، از مهمترین تکیهگاههای فیلم است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم از نیروی بصری خود برای نمایش آشوب بهره میگیرد، اما گاه چنان بر شدت و تکانه تکیه میکند که مجال اندیشیدن به آنچه دیدهایم کمتر میشود. خشونت و فشار عاطفی خشونت در «Himizu» تزئینی یا صرفاً ابزاری برای شوکهکردن نیست؛ از دل جهانی میآید که در آن مرز میان قربانی و عامل خشونت پیوسته آسیب میبیند.
فیلم نشان میدهد چگونه فشارهای اجتماعی و خانوادگی در رفتار شخصیتها رسوب میکنند و راه خود را به رابطههای روزمره باز مییابند. با این حال، حضور مداوم رنج و بحران، تجربهٔ تماشا را دشوار میکند. هر بار که به نظر میرسد شاید فضایی برای نفسکشیدن پدید آید، فیلم بار تازهای از اندوه یا تنش پیش میکشد.
این تراکم برای برخی تماشاگران بخشی از صداقت اثر خواهد بود: جهانی که شخصیتها در آن زندگی میکنند، به آنها فرصت آسودگی نمیدهد و فیلم هم نمیخواهد رنج را به شکلی خوشایند و بیخطر بازنمایی کند. اما همان انتخاب میتواند به فرسودگی بینجامد. اگر مصیبت پشت مصیبت بیاید، ممکن است شدت عاطفی بهجای افزایش، به یکنواختی نزدیک شود.
«Himizu» گاهی از مرز میان تأثیرگذاری و خفهکنندگی عبور میکند و از تماشاگر میخواهد فشار زیادی را بیوقفه تحمل کند. از نومیدی تا امکان ادامهدادن با وجود فضای سیاه، فیلم در نومیدی مطلق متوقف نمیماند. امید در اینجا وعدهٔ حلشدن مشکلات یا بازگشت سریع به وضعیتی امن نیست. بیشتر به شکل امکانی شکننده ظاهر میشود: امکان آنکه کسی کنار دیگری بماند، آنکه رنج به رسمیت شناخته شود و آنکه فرد، با وجود نداشتن پاسخی روشن، یک گام دیگر بردارد.
« با این حال، حضور مداوم رنج و بحران، تجربهٔ تماشا را دشوار میکند. »
قوتها و کاستیها
همین امید کوچک با لحن تلخ فیلم سازگارتر است، زیرا بهجای پاککردن ویرانی، در میان آن جستوجو میشود. این نگرش، اثر را از یک نمایش صرفِ بدبختی متمایز میکند. شخصیتها بهآسانی از گذشته جدا نمیشوند و همدلی نیز درمانی جادویی نیست؛ اما تماس انسانی همچنان اهمیتی حیاتی دارد. در جهان «Himizu»، ادامهدادن شاید نه پیروزیای باشکوه، بلکه مقاومتی روزمره باشد: نپذیرفتن اینکه رنج، آخرین کلمه را بگوید.
جمعبندی «Himizu» فیلمی تلخ، ناآرام و از نظر عاطفی سنگین است که زخمهای نوجوانی را در کنار جراحتهای یک جامعهٔ بحرانزده قرار میدهد. بازی درخشان شوتا سومهتانی، پیوند پیچیدهٔ دو نوجوان و تصویر ویرانههایی که همچون خاطرهای ماندگار بر فیلم سایه انداختهاند، به آن نیرویی ویژه میبخشند.
در مقابل، فشار مداوم، خشونت پیدرپی و نوسانهای لحن ممکن است تماشاگر را خسته کند و در بخشهایی از تأثیرگذاری آن بکاهد. با این همه، فیلم در ذهن باقی میماند؛ نه به این دلیل که رنج را زیبا یا آسان میکند، بلکه چون در دل تاریکی از پرسشی ساده دست نمیکشد: وقتی زندگی چیزی جز فشار و آشوب پیش رو نمیگذارد، چه چیزی میتواند انسان را به ادامهدادن وادارد؟
پاسخ سونو نه قطعی است و نه آرامشبخش، اما در پیوند شکنندهٔ میان دو نوجوان، نشانهای از امکانِ امید پیدا میکند.
« همین امید کوچک با لحن تلخ فیلم سازگارتر است، زیرا بهجای پاککردن ویرانی، در میان آن جستوجو میشود. »



ثبت دیدگاه