نقد و بررسی
نقد Ribblehead | 2022
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای میان الهام و هراس «Ribblehead» از موقعیتی آشنا برای داستانهای روانشناختی آغاز میکند: نویسندهای که زمانی کامیاب بوده، اکنون در برابر کتاب دومش درمانده است. مارک اسمیتسون نه صرفاً با کمبود ایده، بلکه با نوعی فرسودگی خلاقانه روبهروست؛ گویی آنچه پیشتر سرچشمهٔ نوشتن بوده، دیگر پاسخگوی نیازهای او نیست.
پیوندی خانوادگی او را به پژوهش دربارهٔ بنایی محلی میکشاند و این جستوجو، بهجای آنکه تنها سوژهای برای کتاب فراهم کند، مسیر ذهن و زندگیاش را دگرگون میسازد. فیلم ساختهٔ تام یانگ است و گرت بنت-رایان در نقش مارک حضور دارد؛ داستان نیز از همان ابتدا میان درام، راز و تعلیق حرکت میکند.
این نقطهٔ عزیمت، ظرفیت جذابی دارد، چون بحران نویسنده را به مسئلهای صرفاً حرفهای محدود نمیکند. پرسش اصلی این نیست که مارک چگونه کتابش را تمام میکند، بلکه این است که آفرینش هنری چه زمانی از نیرویی رهاییبخش به تجربهای تهدیدکننده بدل میشود. فیلم در پیوند دادن تخیل با ترس، امکانهای روایی فراوانی مییابد: سرچشمهٔ الهام میتواند همزمان دریچهای به سوی ناشناخته باشد و نوشتن، که در ظاهر راهی برای نظمدادن به جهان است، به عاملی برای برهمزدن مرزهای آن تبدیل شود.
خانهای که به فضای ذهن بدل میشود یکی از امتیازهای اثر، استفاده از خانه و محیط دورافتاده برای ساختن حس انزواست. این فضا صرفاً پسزمینهای زیبا یا مکانی برای وقوع چند صحنهٔ دلهرهآور نیست؛ بهتدریج در تجربهٔ تماشاگر رسوخ میکند و حالوهوایی میسازد که با وضعیت درونی مارک همنواست.
« این نقطهٔ عزیمت، ظرفیت جذابی دارد، چون بحران نویسنده را به مسئلهای صرفاً حرفهای محدود نمیکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
هرچه او بیشتر در پژوهش خود فرو میرود، خانه نیز از یک مکان معمولی فاصله میگیرد و به فضایی بدل میشود که میتوان در آن، میان واقعیت بیرونی و برداشت ذهنی شخصیت تردید کرد. جذابیت این انتخاب در آن است که فیلم از انزوای جغرافیایی برای بازتاب انزوای روانی بهره میگیرد. مارک در مسیر کارش با فاصلهای بیشتر از زندگی مشترک و آسودگی روزمره روبهرو میشود؛ خانه، بهجای پناهگاهی امن، به مکانی تبدیل میشود که نگرانیهایش در آن پژواک مییابند.
این همپوشانی میان مکان و روان، به اثر بافتی وهمآلود میدهد، بیآنکه لازم باشد همهچیز را با توضیحهای مستقیم روشن کند. در بهترین لحظههای فیلم، تماشاگر نیز مانند مارک در همان فضا گرفتار میشود و نمیتواند بهآسانی تشخیص دهد کدام نشانه را باید جدی بگیرد. روایت تدریجی و بهای شروع آرام «Ribblehead» شتابزده به سوی ترس نمیتازد.
شروع آرام فیلم، زمان میگذارد تا بنبست نویسندگی، پیوند خانوادگی و زمینهٔ پژوهش مارک در کنار هم قرار گیرند. این کندی در آغاز میتواند برای تماشاگرانی که از همان دقایق نخست انتظار حادثه یا تعلیق آشکار دارند، خستهکننده باشد. بااینحال، همین تأخیر تا اندازهای به سود فیلم عمل میکند: پیش از آنکه دنیای آفرینشهای هولناک چهرهٔ کامل خود را نشان دهد، مخاطب فرصت مییابد بفهمد مارک چه چیزی را در معرض از دستدادن دارد.
مسئله آنجاست که ریتم آرام همیشه با انباشت کافی از تنش همراه نیست. گاهی فیلم در ساختن انتظار موفق میشود، اما در ادامه نمیتواند آن را با نیرویی هماندازه به اوج برساند. برخی بخشها بیش از آنکه حس کشف تدریجی داشته باشند، درجا میزنند؛ در نتیجه فاصلهای میان ظرفیت ایده و میزان پیشروی روایت پدید میآید.
« جذابیت این انتخاب در آن است که فیلم از انزوای جغرافیایی برای بازتاب انزوای روانی بهره میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
بااینهمه، قصه هستهٔ کنجکاویبرانگیز خود را حفظ میکند. اطلاعات تازه دربارهٔ مسیر مارک و معنای جستوجویش، مخاطب را به ادامهدادن ترغیب میکند؛ حتی زمانی که حرکت فیلم کندتر از حد انتظار میشود. ترس، تخیل و اجرای صحنهها ترس در این فیلم بیش از آنکه بر نمایش مستقیم تکیه کند، از ورود تدریجی تخیل به زندگی روزمرهٔ شخصیت نیرو میگیرد.
موقعیت اصلی، امکان پرسشی ناآرامکننده را پیش میکشد: اگر آنچه نویسنده برای داستان میسازد، کمکم بر زندگی خودش سایه بیندازد، چه چیزی میتواند مرز میان ساختن و تجربهکردن را حفظ کند؟ این پرسش به فیلم هویت میدهد و آن را از مجموعهای صرف از لحظههای غافلگیرکننده فراتر میبرد. اما صحنههای ترسناک همیشه فرصت نمییابند این ظرفیت را به تعلیقی مؤثر تبدیل کنند.
تدوین تند و کاتهای سریع، در مواردی بیش از آنکه خطر را ملموس کنند، لحظهٔ مواجهه را کوتاه میسازند. تماشاگر نشانهای را میبیند و بیدرنگ از آن جدا میشود؛ در نتیجه، حس ماندن در موقعیت تهدیدآمیز و انتظار برای پیامد آن کاهش مییابد. ترس روانشناختی معمولاً از مکث، تردید و طولانیشدن نگاه سود میبرد؛ از این رو، انتخاب شتاب در بعضی صحنهها با فضای تدریجی فیلم سازگار نیست.
گویی اثر گاه بهجای اعتماد به نیروی ابهام و فضا، میکوشد با قطعهای سریع شدت بسازد، درحالیکه همان ابهامِ آرام میتوانست تأثیرگذارتر باشد. بازیها و رابطهٔ زناشویی مارک محور اصلی روایت است و تجربهٔ اوست که ما را از بحران خلاقیت به قلمرو اضطراب میبرد. گرت بنت-رایان این نقش را در مرکز داستان بر عهده دارد؛ فیلم بیش از آنکه به چهرههای شناختهشده یا نمایش بازیگری پرزرقوبرق متکی باشد، بر خود موقعیت و مسیر تدریجی فرسایش شخصیت تکیه میکند.
« بااینهمه، قصه هستهٔ کنجکاویبرانگیز خود را حفظ میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این رویکرد با حالوهوای مستقل و کمادعای اثر تناسب دارد، هرچند ممکن است بازیها برای برخی تماشاگران کمفروغ به نظر برسند و نتوانند در تمام لحظهها شدت لازم را به بحران مارک منتقل کنند. اهمیت رابطهٔ زناشویی در این میان، تنها بهعنوان خط داستانی فرعی نیست. وقتی ذهن مارک بیش از پیش به پژوهش و دنیای تخیلش وابسته میشود، زندگی مشترک نیز در معرض فشار قرار میگیرد.
فیلم از همین شکاف بهره میبرد تا نشان دهد بحران درونی پیامدهایی بیرونی دارد: رنج یک نفر در خلوت او نمیماند و به رابطهای سرایت میکند که پیشتر میتوانسته تکیهگاهی برایش باشد. این پیوند، به داستان وزن عاطفی میدهد، هرچند میشد رابطهٔ میان شخصیتها را عمیقتر پرداخت تا خطر فروپاشی آن تنها بهصورت پیامدی کلی از وضعیت مارک باقی نماند.
ابهام روایی؛ فضیلت و محدودیت فیلم آشکارا به ابهام علاقه دارد و همهٔ اتفاقها را به توضیحی روشن و قطعی فرو نمیکاهد. چنین انتخابی بهخودیخود نقطهضعف نیست؛ گاهی رازآلودگی، بهویژه در داستانی دربارهٔ ذهن و آفرینش، میتواند از پاسخ صریح نیرومندتر باشد. مسئله زمانی پدید میآید که ابهام بهجای آنکه پرسشهای عمیقتری بسازد، ارتباط میان رویدادها را سست کند.
در این اثر، پایانبندی برای شماری از مخاطبان گیجکننده است، زیرا پاسخ یا زمینهٔ کافی برای فهم آنچه رخ داده فراهم نمیکند. این نقد نیز در میان واکنشهای تماشاگران بازتاب یافته است. از این رو، پایان فیلم میتواند دو واکنش متضاد برانگیزد. گروهی ممکن است گشودگی و ناتمامی آن را امتداد طبیعی فضای وهمآلود داستان بدانند؛ گروهی دیگر احساس کنند اثر آنان را پس از طرح پرسشهای متعدد، بدون سرنخ کافی رها کرده است.
« اهمیت رابطهٔ زناشویی در این میان، تنها بهعنوان خط داستانی فرعی نیست. »
قوتها و کاستیها
به نظر میرسد فاصلهٔ میان این دو برداشت، نتیجهٔ دشواریای باشد که فیلم در تنظیم ابهام با روایت دارد. رازآلودبودن زمانی ثمربخش است که تماشاگر پس از پایان همچنان بتواند جزئیات را در ذهن بازاندیشی کند؛ اما اگر پیوندهای لازم کمرنگ باشند، بازاندیشی به سردرگمی نزدیک میشود. جمعبندی «Ribblehead» فیلمی با هستهای داستانی کنجکاویبرانگیز است که از بحران نویسندگی، انزوای مکانی و ورود تخیل به زندگی روزمره، زمینهای برای یک درام روانشناختی و رازآلود میسازد.
فضای خانهٔ دورافتاده بهتدریج تماشاگر را در جهان اثر فرو میبرد و مسیر مارک، با وجود ریتم نامتوازن، انگیزهٔ کافی برای دنبالکردن ماجرا فراهم میکند. در مقابل، آغاز آرام ممکن است شکیبایی بطلبد، برخی صحنههای ترسناک با تدوین سریع اثر خود را از دست میدهند و پایانبندی نیز بیش از آنکه راز را به تجربهای چندلایه بدل کند، برای بخشی از مخاطبان توضیحناپذیر میماند.
ارزش فیلم در این است که ایدهای ساده اما پرظرفیت را به مرکز توجه میآورد: آفرینش میتواند راه گریز از بنبست باشد، اما همان نیروی رهاییبخش شاید آدمی را به وضعیتی خطرناک بکشاند. «Ribblehead» در همهٔ لحظهها به اندازهٔ ایدهاش موفق نیست، ولی جهان داستانیاش بهاندازهای گیراست که تماشاگر را تا پایان با خود نگه دارد.
اثر بیش از آنکه پاسخهای قطعی عرضه کند، بر حالوهوا و پرسشهای بیقرارش تکیه دارد؛ انتخابی که هم سرچشمهٔ جذابیت آن است و هم منشأ مهمترین نارضایتیها.
« به نظر میرسد فاصلهٔ میان این دو برداشت، نتیجهٔ دشواریای باشد که فیلم در تنظیم ابهام با روایت دارد. »


ثبت دیدگاه