نقد و بررسی
نقد File not found. (Frank) | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای که پشت نقاب نفس میکشد «فرانک» ساختهی لنی آبراهامسون، در ظاهر دربارهی جوانی است که به گروهی موسیقیدانِ نامتعارف میپیوندد؛ اما نیروی اصلی فیلم نه ماجرای پیوستن به گروه، بلکه فاصلهی میان آن چیزی است که آدمها از خود نشان میدهند و آن چیزی که واقعاً هستند. جان، جوانی بلندپرواز اما کمتجربه، میخواهد آهنگساز شود و دیده شود.
فرانک، رهبر گروه، برعکس، چهرهاش را پشت سری بزرگ و دستساز پنهان میکند. همین تضاد، از همان ابتدا پرسشی محوری میسازد: آیا هنرمند برای ارتباط با دیگران باید خود را آشکار کند، یا میتواند در پناه نقابی به حقیقتی شخصیتر برسد؟ فیلم پاسخ سادهای به این پرسش نمیدهد و امتیازش نیز همین است.
«فرانک» نه قصهی معمولِ کشف استعداد و رسیدن به شهرت است و نه صرفاً کمدیای بر پایهی رفتارهای عجیب. زیر ظاهر شوخ و نامتعارفش، تأملی دربارهی خلاقیت، خودفریبی و میل به تحسین جریان دارد. فیلم تماشاگر را وامیدارد میان آرزوی جان برای موفقیت و نیاز گروه به استقلال هنری تمایز بگذارد؛ تمایزی که بهتدریج اهمیت بیشتری پیدا میکند.
جان؛ میل به دیدهشدن و ترس از بیاستعدادی جان شخصیتی است که میتوان هم با او همدلی کرد و هم از رفتارهایش دلخور شد. او مشتاق نوشتن موسیقی است، اما اشتیاق بهتنهایی نمیتواند جای مهارت، تجربه یا صداقت هنری را بگیرد. فیلم در ترسیم این شکاف صریح است: جان گاه بیشتر از آنکه به خودِ موسیقی توجه داشته باشد، نگران تصویری است که از او در ذهن دیگران شکل میگیرد.
« جان، جوانی بلندپرواز اما کمتجربه، میخواهد آهنگساز شود و دیده شود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
او میخواهد عضو گروهی خاص باشد و از نزدیکی به فرانک، اعتبار و هویتی برای خود بسازد. بازی دامنل گلیسون این تناقض را بدون تبدیلکردن جان به شخصیتی یکسره نفرتانگیز نشان میدهد. او هم خامی و خودبزرگبینی جان را آشکار میکند و هم آسیبپذیریاش را؛ زیرا میل به دیدهشدن در اینجا فقط نشانهی خودشیفتگی نیست، بلکه میتواند از تنهایی و احساس بیاهمیتی نیز سرچشمه بگیرد.
به همین دلیل، جان صرفاً مانعی برای گروه یا قهرمانی برای تماشاگر نیست. او آینهای است از وسوسهای آشنا: اینکه تجربهی شخصی را نه برای خود، بلکه برای تبدیلشدن به داستانی جذاب و قابل عرضه زندگی کنیم. فرانک و بازیگری بدون چهره فرانک با سری بزرگ و بیحالتش بهیادماندنی است؛ اما کارکرد این ظاهر فقط ایجاد طنز یا شگفتی نیست.
سرِ مصنوعی، میان شخصیت و جهان فاصله میاندازد و در عین حال، توجه را از چهرهی بازیگر به صدا، حرکت و حضور جسمانی او منتقل میکند. مایکل فاسبندر در چنین محدودیتی به اجرایی ظریف و پرجزئیات میرسد. تغییر حالت بدن، مکثها، شیوهی ایستادن و کیفیت صدا، جای بازیِ چهره را میگیرند و به تدریج از پشت آن نقاب، شخصیتی قابل لمس شکل میگیرد.
فیلم از این تمهید برای ساختن معمایی سادهانگارانه استفاده نمیکند؛ مهمتر از آنکه بدانیم زیر ظاهر فرانک چیست، این است که ببینیم دیگران چگونه او را تفسیر میکنند. جان، فرانک را به تصویری خیالانگیز از نبوغ تبدیل میکند؛ گویی رازآمیزی او بهتنهایی تضمینکنندهی بزرگی هنریاش است. فیلم، اما، فاصلهی میان اسطورهسازی و شناخت واقعی را حفظ میکند.
« او میخواهد عضو گروهی خاص باشد و از نزدیکی به فرانک، اعتبار و هویتی برای خود بسازد. »
شخصیتها و اجرا
فرانک هم رهبر گروه است و هم انسانی با محدودیتها و آسیبپذیریهای خودش؛ و اجرای فاسبندر این دو وجه را در کنار هم نگه میدارد. موسیقی؛ صدایی میان آشوب و صمیمیت موسیقی گروه یکی از عناصر تعیینکنندهی هویت فیلم است. قطعهها نه به قصد دلنشینی متعارف ساخته شدهاند و نه صرفاً برای آنکه عجیب به نظر برسند.
ترکیب صداهای نامأنوس، ریتمهای ناپایدار و لحظههای ناگهان گیرای ملودیک، شنونده را در موقعیتی دوگانه قرار میدهد: ممکن است از یک سو نخواهد این موسیقی را دنبال کند و از سوی دیگر، نتواند بیتفاوت از کنارش بگذرد. این تجربه با موضوع فیلم پیوند دارد؛ هنر همیشه در قالبی آشنا و آماده برای مصرف عرضه نمیشود.
در عین حال، موسیقی فقط نشانهای از خاصبودن گروه نیست؛ شیوهای برای ارتباط میان اعضاست. آنان در فضایی منزوی و گاه متشنج کنار هم کار میکنند و صداها به چیزی بدل میشوند که کلمات از بیانش ناتواناند. فیلم در بهترین لحظاتش اجازه میدهد موسیقی بهجای توضیحدادن شخصیتها، رابطهی آنان را آشکار کند.
ممکن است همهی قطعهها برای هر تماشاگری خوشایند نباشند، اما همین نابرابری در تجربه، بخشی از جهان اثر است: موسیقی گروه قرار نیست رضایت همگانی را هدف بگیرد. گروه؛ اجتماعِ ناسازگاریها اعضای گروه صرفاً مجموعهای از تیپهای عجیب نیستند، هرچند فیلم در آغاز از غرابت رفتارهایشان برای ساختن موقعیتهای طنزآمیز بهره میگیرد.
« موسیقی؛ صدایی میان آشوب و صمیمیت موسیقی گروه یکی از عناصر تعیینکنندهی هویت فیلم است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
آنان قواعد و مرزهای خود را دارند و ورود جان به جمع، بهسرعت نشان میدهد که حضور در یک گروه هنری فقط به معنای نواختن ساز نیست؛ مستلزم سازگاری با مناسباتی است که شاید برای تازهوارد توضیح داده نشوند. جان میخواهد عضویت خود را به دستاوردی شخصی تبدیل کند، در حالی که گروه بر نوعی وفاداری و زیست مشترک تکیه دارد.
کلارا، با بازی مگی جیلنهال، از مهمترین نیروهای مقاوم در برابر این نگاه است. خشونت کلامی و بیاعتمادی او در ابتدا میتواند صرفاً نشانهی بدخلقی به نظر برسد؛ اما بهتدریج روشن میشود که این رفتارها در چارچوبی از محافظت، حساسیت و نگرانی برای گروه معنا پیدا میکنند. جیلنهال نقش را با خشکی و تندیای اجرا میکند که از تبدیلشدن کلارا به شخصیتی تزئینی جلوگیری میکند.
رابطهی او با فرانک نیز فیلم را از برداشت سادهای که همهچیز را حول جان میچیند دور میسازد. کمدی، مکث و ناهماهنگی روایت «فرانک» در بخشهای آغازین از طنزی غریب و نسبتاً چابک بهره میبرد. برخورد جان با گروه، تفاوت نگاه او با اعضا و جدیت بیش از حدش در موقعیتهای نامتعارف، فرصتهایی برای خنده فراهم میکند.
بااینحال، فیلم همیشه نمیتواند همین انرژی را حفظ کند. در بخشهایی، تکرار رفتارهای عجیب و کشآمدن فرایند ضبط موسیقی از حرکت روایت میکاهد. طنز آغازین نیز بهتدریج کمرنگ میشود و گاهی جای خود را به مکثهایی میدهد که بیش از آنکه عمق تازهای بیفزایند، ریتم را کند میکنند. ساختار فیلم در برخی لحظات میان کمدی سیاه، درام شخصیتمحور و هجوِ میل به شهرت رفتوآمد میکند؛ این آمیختگی گاه حاصلبخش است و گاه به شلوغی میانجامد.
« جان میخواهد عضویت خود را به دستاوردی شخصی تبدیل کند، در حالی که گروه بر نوعی وفاداری و زیست مشترک تکیه دارد. »
قوتها و کاستیها
فیلم ایدههای پرشماری دارد، اما همهی آنها با یک میزان انسجام پیش نمیروند. با وجود این، پراکندگی روایت را نباید بیدرنگ نقصی مطلق دانست: بخشی از بیقراری اثر، بازتاب ناپایداری گروه و ناتوانی جان در فهم قواعد آن است. مشکل زمانی پدید میآید که این آشفتگی دیگر حس تجربهای زنده نداشته باشد و به کشآمدن داستان نزدیک شود.
رابطهها و عاطفهی بیتکلف پیوند جان و فرانک مرکز عاطفی فیلم است، اما نه به شکل رابطهای ساده و یکطرفه. جان در فرانک هم هنرمندی الهامبخش میبیند و هم فرصتی برای عبور از معمولیبودن؛ فرانک نیز با او رابطهای دارد که از پذیرش و صمیمیت تا تنش و سوءتفاهم تغییر میکند. این دوگانگی به رابطه عمق میدهد، زیرا فیلم میان علاقهی واقعی به یک انسان و استفادهکردن از او برای رسیدن به آرزوهای شخصی تفاوت میگذارد.
اثر در پرداخت عاطفی خود، بهویژه در بخشهای پایانی، به جای تکیه بر توضیحهای پررنگ، از تغییر لحن و حضور شخصیتها بهره میگیرد. بدون آشکارکردن جزئیات داستان، میتوان گفت نتیجهی این مسیر هم غافلگیرکننده است و هم با مضمون اصلی فیلم تناسب دارد: شهرت، موفقیت و تعلق، الزاماً یک معنا ندارند.
فیلم در این نقطه از تماشاگر میخواهد به جای آنکه صرفاً منتظر نتیجهای داستانی باشد، دربارهی آنچه شخصیتها از یکدیگر میخواهند بیندیشد. جمعبندی «فرانک» فیلمی نامتعارف و گاه نابرابر است که جذابیتش را از کنار هم نشاندن موسیقی تجربی، طنز سیاه و پرسشی جدی دربارهی هنر و خودنمایی به دست میآورد.
« فیلم ایدههای پرشماری دارد، اما همهی آنها با یک میزان انسجام پیش نمیروند. »
جمعبندی
ایدهی مردی با سری بزرگ بهتنهایی میتوانست به شوخیای گذرا محدود بماند، اما اجرای فاسبندر و رابطهی پیچیدهی او با جان به این تصویر نیروی عاطفی میبخشند. موسیقی گروه نیز جهان فیلم را از فضایی تزئینی به تجربهای شنیداری و شخصیتی تبدیل میکند. کندشدن ریتم، کمفروغشدن طنز در بخشهایی و پراکندگی روایت مانع از آن است که همهی اجزای فیلم به یک اندازه اثرگذار باشند.
بااینهمه، «فرانک» در حافظه میماند، زیرا بهسادگی به قواعد آشنای داستانهای موسیقیمحور تن نمیدهد. این فیلم بیش از آنکه دربارهی رسیدن به شهرت باشد، دربارهی خطر اشتباهگرفتن شهرت با ارزش هنری و دربارهی دشواریِ دیدن انسان واقعی پشت تصویری است که دیگران از او ساختهاند.
« موسیقی گروه نیز جهان فیلم را از فضایی تزئینی به تجربهای شنیداری و شخصیتی تبدیل میکند. »



ثبت دیدگاه