نقد و بررسی
نقد ون گوک (Van Gogh) | 1991
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
مردی در سایهٔ اسطوره فیلم «Van Gogh» ساختهٔ Maurice Pialat، بهجای آنکه زندگی نقاش هلندی را در قالب روایتی جامع و آشنا بازگو کند، نگاهش را به دورهای محدود از واپسین ماههای زندگی او میدوزد. این انتخاب، بیش از آنکه راهی برای بازسازی فهرستوار رویدادها باشد، نوعی فاصلهگرفتن از تصویر تثبیتشدهٔ ونگوگ است: نابغهای رنجکشیده که هر حرکتش باید نشانی از نبوغ یا فروپاشی باشد.
Pialat در پی ساختن تندیسی باشکوه نیست؛ میخواهد مردی را نشان دهد که در میان دیگران زندگی میکند، میخورد، بحث میکند، دل میبندد و در عین حال از آنان فاصله دارد. همین رویکرد، فیلم را از زندگینامههای پرحادثه و ملودراماتیک جدا میکند. دوربین نه برای ستایش هنرمند به حرکت درمیآید و نه برای توضیح رنج او؛ بیشتر نظارهگر است، گویی میخواهد تماشاگر را از داوری فوری بازدارد.
نتیجه، پرترهای است که از قهرمانسازی پرهیز میکند و بهجای افسانه، با حضور روزمره و گاه ناخوشایند یک انسان روبهرو میشود. روایت بهمثابه زندگی روزمره بخش مهمی از فیلم در دیدارها، گفتوگوها، رفتوآمدها و مشاجرههای ونگوگ با اطرافیانش میگذرد. این ساختار ممکن است در نگاه نخست کمحادثه به نظر برسد، اما انتخابی حسابشده است: زندگی شخصیت نه با نقطهعطفهای پررنگ، بلکه با انباشت لحظههای کوچک پیش میرود.
فیلم به تماشاگر اجازه نمیدهد هر صحنه را پلهای آشکار به سوی فاجعه بداند؛ بسیاری از لحظات بهسادگی ادامه مییابند و پایان مشخصی ندارند. این شیوه، هم سرچشمهٔ واقعگرایی فیلم است و هم منشأ دشواری آن. برای مخاطبی که از زندگینامهٔ هنرمند انتظار کشف رازها، بازنمایی منظم آثار یا کشمکشهایی روشن دارد، چنین روایتی کمفشار و پراکنده جلوه میکند.
« همین رویکرد، فیلم را از زندگینامههای پرحادثه و ملودراماتیک جدا میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اما در همین پراکندگی، کیفیتی نزدیک به زیستن پدید میآید: آدمها همیشه آنگونه که در داستانهای کلاسیک انتظار داریم سخن نمیگویند، به نتیجه نمیرسند یا احساسشان را روشن نمیکنند. زندگی در فیلم، بیش از آنکه به سوی اوج دراماتیک حرکت کند، در لحظههای معمولی مکث میکند. بازی ژاک دوترونک؛ حضور بهجای تقلید ژاک دوترونک در نقش ونگوگ، بهجای آنکه بر شباهت ظاهری یا بازسازیِ نشانههای مشهور زندگی نقاش تکیه کند، حضوری مستقل میسازد.
بازی او گیرا و پرقدرت است، اما قدرتش از نمایش پرهیاهوی جنون نمیآید؛ در تغییرات خلق، سکوتها، خشونت کلامی و نوعی بیقراری که زیر رفتار روزمره جریان دارد، شکل میگیرد. ونگوگِ او نه پیشاپیش اسطوره است و نه موجودی که بتوان تمام رفتارهایش را به بیماری فروکاست. این بازی همچنین از عاطفهفروشی فاصله دارد.
دوترونک شخصیت را بهگونهای میسازد که هم میتوان به او نزدیک شد و هم از او دلخور یا سردرگم ماند. این دوگانگی برای فیلم اساسی است: ونگوگ در برابر اطرافیانش نه همیشه دوستداشتنی است و نه همیشه دسترسپذیر. هنرمندبودنش بهخودیخود او را از تناقضها و محدودیتهای انسانی معاف نمیکند.
روابطی که از صمیمیت تا فاصله امتداد دارند پیوند ونگوگ با برادرش تئو، دکتر گاشه و دختر او، مارگریت، شبکهای از نزدیکی و سوءتفاهم میسازد. هیچیک از این روابط به الگوی سادهٔ ناجی و بیمار، حامی و هنرمند یا عاشق و معشوق فروکاسته نمیشود. آدمها به هم نزدیک میشوند، اما نزدیکشدن الزاماً به شناخت متقابل نمیانجامد.
« زندگی در فیلم، بیش از آنکه به سوی اوج دراماتیک حرکت کند، در لحظههای معمولی مکث میکند. »
شخصیتها و اجرا
هر رابطه، خواستهها و برداشتهایی متفاوت را با خود میآورد و همین اختلاف، تنش فیلم را شکل میدهد. رابطهٔ عاطفی با مارگریت نیز در همین چارچوب معنا پیدا میکند. فیلم آن را نه همچون عشقی رهاییبخش میپروراند و نه بهانهای برای ساختن ملودرامی پرشور میسازد. فاصلهای میان نیازهای عاطفی دو شخصیت باقی میماند؛ فاصلهای که از دل رفتارها و موقعیتها پدیدار میشود، نه از توضیحهای روانشناختیِ مفصل.
در این میان، حضور تئو و گاشه نیز اهمیت دارد، زیرا فیلم پیوندهای انسانی را صرفاً پیرامون زندگی عاشقانهٔ ونگوگ سازمان نمیدهد. خانهها، جمعها و بافت ملموس جهان یکی از امتیازهای چشمگیر فیلم، توجه به جزئیات روزمره و فضاسازی واقعگرایانه است. خانهها و فضاهای اجتماعی در حکم پسزمینهای خنثی باقی نمیمانند؛ آنها محیطی میسازند که شخصیتها در آن مینشینند، بحث میکنند و از کنار یکدیگر میگذرند.
جهان فیلم با دکورهای پرزرقوبرق یا نشانههای پررنگ تاریخی به رخ کشیده نمیشود، بلکه از خلال رفتارهای عادی و حضور آدمهای فرعی قوام مییابد. سکانسهای گروهی در این زمینه اهمیت خاصی دارند. جمع در فیلم صرفاً وسیلهای برای افزودن شلوغی یا انتقال اطلاعات نیست؛ ریتمی اجتماعی به روایت میدهد و نشان میدهد ونگوگ در فضایی زندگی میکند که از روابط، نگاهها و گفتوگوهای دیگران شکل گرفته است.
در کنار این لحظات، صحنههای تأملبرانگیز نیز مجال مییابند تا سکوت یا مکث، معنایی مستقل پیدا کند. همین آمیزهٔ جمع و خلوت است که حالوهوای زنده و متمایز فیلم را میسازد. هنر؛ حضوری کمصدا اما معنادار کسی که انتظار دارد فیلم بهتفصیل دربارهٔ نقاشیهای ونگوگ، سبک او یا فرایند شکلگیری شاهکارهایش سخن بگوید، احتمالاً با کمبود روبهرو خواهد شد.
« هر رابطه، خواستهها و برداشتهایی متفاوت را با خود میآورد و همین اختلاف، تنش فیلم را شکل میدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم بخش عمدهٔ توجه خود را به روابط انسانی و زندگی روزمره معطوف میکند و آثار مشهور نقاش را به محور اصلی بدل نمیسازد. این کمتوجهی میتواند برای علاقهمندان به تاریخ هنر ناامیدکننده باشد؛ نقاشیها بیشتر در حاشیهٔ روایت حضور دارند تا در مرکز آن. با این همه، این انتخاب را میتوان ادامهٔ همان پرهیز از اسطورهسازی دانست.
Pialat نمیخواهد هر صحنه را به تصویری از یک بوم مشهور تبدیل کند یا با بازسازی نقاشیها، به تماشاگر راهنمایی آماده بدهد. هنر در فیلم بیشتر همچون نیرویی در زندگی ونگوگ حضور دارد: چیزی که از او جداشدنی نیست، اما همهٔ شخصیتش را نیز توضیح نمیدهد. این نگاه، گرچه از نظر بصری کمنمایشتر است، به فیلم امکان میدهد میان هنرمند و اثرش فاصلهای انسانی حفظ کند.
ریتم کند و محدودیتهای درام زمان طولانی فیلم و ریتم آرام آن، بیتردید میتواند تماشاگر را خسته کند. صحنهها گاهی بیش از آنچه روایت متعارف اقتضا میکند ادامه مییابند و کشمکشها همیشه به اوجی روشن یا نتیجهای قطعی نمیرسند. از آنجا که فیلم کمتر بر پیرنگی فشرده تکیه دارد، دنبالکردن آن نیازمند پذیرش نوعی تماشای صبورانه است.
اگر مخاطب انتظار داشته باشد هر صحنه اطلاعات تازه یا پیشرفت آشکاری فراهم کند، ممکن است احساس کند فیلم درجا میزند. با این حال، همین کندی بخشی از منطق اثر است. فیلم نمیخواهد آشفتگی درونی شخصیت را با تدوین شتابزده یا موسیقیِ راهنما به تجربهای فوری و آسان بدل کند. گاه تکرار، سکون و پراکندگی، حس فرسایش و فاصله را تقویت میکنند.
« با این همه، این انتخاب را میتوان ادامهٔ همان پرهیز از اسطورهسازی دانست. »
قوتها و کاستیها
این روش همیشه کاملاً اقناعکننده نیست؛ بعضی مشاجرهها و دیدارها از نیروی دراماتیک محدودی برخوردارند. اما ضعف فیلم در ساختن کشمکشی پررنگ، همزمان با انتخاب زیباییشناختی آن پیوند دارد: ترجیح مشاهده بر توضیح و استمرار بر اوجسازی. جمعبندی «Van Gogh» فیلمی دربارهٔ تماشای مردی است که نامش زیر سایهٔ شهرت هنریاش قرار گرفته است.
Maurice Pialat بهجای بازگویی متعارف زندگی نقاش یا بازآفرینی پرشور آثار او، به مناسبات روزمره، تنشهای انسانی و حضور خاموش هنر در زندگی یک فرد میپردازد. بازی دوترونک، فضاسازی ملموس و سکانسهای جمعی، به فیلم نیرویی میدهند که در سکوتها و جزئیات آشکار میشود. در مقابل، زمان طولانی، ریتم کند و کمرنگبودن کشمکش کلاسیک میتوانند تجربهٔ تماشا را دشوار کنند؛ همچنین کسی که بیش از هر چیز خواهان مواجههای گسترده با نقاشیهای ونگوگ است، ممکن است از انتخاب فیلم فاصله بگیرد.
بااینحال، ارزش اثر دقیقاً در همین امتناع از پاسخهای آشناست: این فیلم هنرمند را نه به مجموعهای از شاهکارها و نه به نماد رنج فرو میکاهد، بلکه او را انسانی پیچیده، ناسازگار و حاضر در جهان روزمره نشان میدهد.
« این روش همیشه کاملاً اقناعکننده نیست؛ بعضی مشاجرهها و دیدارها از نیروی دراماتیک محدودی برخوردارند. »



ثبت دیدگاه