نقد و بررسی
نقد جادوگران میفر (Mayfair Witches) | 2023
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میراثی زیر سایه «Mayfair Witches» با وعدهای آشنا اما پُرظرفیت آغاز میشود: پزشکی جوان درمییابد که به خاندان جادوگرانی تعلق دارد و نیرویی ناشناخته از دیرباز بر زندگی آنان سایه انداخته است. این برخورد میان عقل علمی و میراث فراطبیعی میتوانست زمینهای غنی برای پرسشهایی درباره هویت، اختیار و مسئولیت فراهم کند.
در آغاز نیز سریال با احتیاط رازهایش را میگشاید؛ نه آنقدر شتابزده که همهچیز را توضیح دهد و نه چنان مبهم که تماشاگر را فوراً از قصه جدا کند. بااینحال، جذابیت طرح اولیه بهتنهایی برای نگهداشتن روایت کافی نیست. هرچه داستان پیش میرود، روشن میشود که سریال بیش از آنکه به کشف معنای این میراث علاقهمند باشد، به انباشتن نشانهها و موقعیتهای رازآلود تکیه میکند.
پرسشها برمیانگیزند، اما پاسخها یا دیر میرسند یا آنقدر کمجاناند که کنجکاوی نخستین را به رضایت روایی بدل نمیکنند. نیواورلئان؛ جغرافیای راز نیرومندترین دارایی سریال، فضای دیداری آن است. نیواورلئان در اینجا صرفاً پسزمینهای دلانگیز نیست؛ شهر به بخشی از منطق گوتیک اثر تبدیل میشود.
عمارتهای سنگین و سایهدار، راهروهای کمنور و خانههایی که انگار گذشته را در دیوارهایشان نگه داشتهاند، به قصه کیفیتی کهنه و وهمآلود میبخشند. تصویرها اغلب میدانند چگونه از سکون و تاریکی برای ساختن انتظار استفاده کنند. این جلوهها در قسمتهای آغازین کارکردی واقعی دارند: جهان سریال را از زندگی روزمره جدا میکنند و ذهن تماشاگر را آماده میسازند تا حضور نیروهایی نامعمول را باور کند.
« بااینحال، جذابیت طرح اولیه بهتنهایی برای نگهداشتن روایت کافی نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اما زیبایی بصری بهتدریج به پوششی برای کمبودهای دراماتیک بدل میشود. قابهای چشمگیر و فضاهای مجلل، هرچند دیدنیاند، نمیتوانند جای رابطههای روشن، کنشهای مؤثر و پیشرفت روایی را بگیرند. گاه سریال چنان مجذوب ظاهر رازآلود خود میشود که فراموش میکند راز باید به کشفی معنادار بینجامد.
ریتمی که در مه میماند «Mayfair Witches» آشکارا به روایت آهسته علاقه دارد؛ رویکردی که با داستانی درباره چند نسل، رازهای خانوادگی و نیرویی دیرپا تناسب دارد. آهستگی، بهخودیخود، ضعف نیست. اگر هر مکث شخصیتها را ژرفتر کند یا هر افشاگری تصویری روشنتر از گذشته بسازد، تعلیق میتواند به نیروی محرک اثر تبدیل شود.
مسئله این است که سریال همیشه میان تأخیرِ هدفمند و کشدادنِ بیثمر تمایز نمیگذارد. بخشهایی از روایت بیش از اندازه در انتظار اتفاقی مهم میمانند. شخصیتها با اطلاعات ناقص حرکت میکنند، اما این ناآگاهی اغلب نه به تنشی سازنده، بلکه به تکرار سردرگمی میانجامد. تماشاگر حس میکند سریال از او میخواهد صبور بماند، بیآنکه در ازای این صبر، پیشرفت کافی دریافت کند.
در نتیجه، تعلیق کمکم فرسوده میشود و جای خود را به انتظار خستهکننده میدهد. شخصیتهایی در آستانهٔ شکلگیری روان فیلدینگ، با بازی الکساندرا داداریو، نقطهٔ ورود مخاطب به این جهان است: پزشکی که با نیرویی نامتعارف و نسبی پنهان روبهرو میشود و ناچار است برداشت خود از خویشتن را از نو بسازد.
« اما زیبایی بصری بهتدریج به پوششی برای کمبودهای دراماتیک بدل میشود. »
شخصیتها و اجرا
این موقعیت ظرفیت نمایشی فراوانی دارد. تعارض میان آموزش علمی او و واقعیتی که نمیتواند با معیارهای پیشینش توضیح دهد، میتوانست شخصیتی متناقض و جذاب پدید آورد. اما فیلمنامه کمتر از آنچه لازم است به تجربهٔ درونی روان نزدیک میشود. او بارها در جایگاه کسی قرار میگیرد که باید اطلاعات تازهای دریافت کند یا از موقعیتی مبهم عبور کند؛ کمتر فرصت مییابد تا انتخابهایش با وزن عاطفی و پیامدهای روشن شکل بگیرند.
همین مسئله درباره بسیاری از شخصیتهای پیرامونی نیز دیده میشود. اعضای خانواده گاه بیشتر حامل راز و نشانهاند تا انسانهایی با خواستهها و زخمهای مستقل. بازیگران میتوانند به لحظهها وقار یا جذابیت ببخشند، اما متن همیشه به آنان امکان نمیدهد شخصیتها را به حضوری زنده و چندوجهی بدل کنند.
لشر؛ جذابیت و تهدید حضور لشر از معدود عناصری است که به قصه نیرویی ملموس میدهد. جک هیوستون نقش را با ترکیبی از دلفریبی و تهدید بازی میکند؛ چنانکه حتی لحظههای آرام او نیز رنگی از خطر دارند. این دوگانگی برای شخصیتی که باید هم مجذوبکننده باشد و هم نگرانکننده، انتخابی مناسب است.
لشر نه فقط نیرویی بیرونی، بلکه آزمونی برای مرزهای اعتماد، میل و اختیار به نظر میرسد. بااینهمه، سریال گاهی بیش از آنکه پیچیدگی این رابطه را بپرورد، به حضور پررمزوراز لشر تکیه میکند. شخصیت او برای مدتی طولانی با ابهام پیش میرود، اما ابهام همیشه به عمق نمیانجامد. اگر مخاطب نداند یک شخصیت دقیقاً چه میخواهد، این ندانستن باید تنش یا تفسیرهای تازه بسازد؛ وگرنه تنها فاصلهای میان تماشاگر و روایت ایجاد میکند.
« اما فیلمنامه کمتر از آنچه لازم است به تجربهٔ درونی روان نزدیک میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بازی هیوستون تا اندازهای این خلأ را میپوشاند، اما نمیتواند بهتنهایی جای پرداخت کامل را بگیرد. رازهای خاندان و میراث آن رایس خاندان میفیر، با گذشتهای چندلایه و مناسباتی آکنده از سکوت، بهترین سرچشمهٔ کنجکاوی سریال است. در آغاز، تماشاگر با انبوهی از نشانهها روبهرو میشود: روابط خانوادگیِ نامطمئن، خاطراتی که تمامیتشان روشن نیست و تاریخی که ظاهراً به اکنون بازمیگردد.
این ساختار حس دنبالکردن ردپاها را پدید میآورد و با حالوهوای داستانهای گوتیک سازگار است. بااینحال، رازپردازی هنگامی کار میکند که افشاگریهای تدریجی، تصویر کلی را دقیقتر کنند. اینجا گاه رازها روی هم انباشته میشوند، بیآنکه پیوندشان به اندازهٔ کافی محکم باشد. بعضی پرسشها دیرتر از حد لازم پاسخ میگیرند و برخی ابهامها پس از پایان یک بخش همچنان بیثمر باقی میمانند.
همین امر باعث میشود جهان داستان بهجای آنکه پیچیده و غنی به نظر برسد، در مقاطعی پراکنده جلوه کند. سریال حس روایت آهستهٔ یک افسانهٔ خانوادگی را دارد، اما همیشه انضباط روایی لازم برای نگهداشتن چنین افسانهای را پیدا نمیکند. میان وحشت گوتیک و درام خانوادگی سریال میخواهد هم وحشتی فراطبیعی باشد و هم درامی درباره خانوادهای گرفتار در گذشته.
این دو مسیر میتوانند یکدیگر را تقویت کنند: نیروی شوم میتواند صورت بیرونیِ ترسها و گناهان پنهان خاندان باشد، و تاریخ خانوادگی به وحشت معنایی عاطفی بدهد. «Mayfair Witches» گاه به چنین همافزایی نزدیک میشود، بهویژه هنگامی که فضا و رازها در کنار هم حس تهدیدی دیرینه میسازند. اما تغییر لحن و ضعف پیوند میان عناصر، مانع از آن میشود که این ظرفیت پیوسته شکوفا شود.
« بازی هیوستون تا اندازهای این خلأ را میپوشاند، اما نمیتواند بهتنهایی جای پرداخت کامل را بگیرد. »
قوتها و کاستیها
صحنههای رازآلود همیشه به درام شخصیتها عمق نمیدهند و درام خانوادگی نیز همیشه پیامدهای فراطبیعی را معنادار نمیکند. به همین دلیل، برخی اتفاقها بیشتر عجیب به نظر میرسند تا هولناک یا تأثیرگذار. سریال جهان دیداریِ محکمتری از جهان عاطفیاش میسازد؛ تفاوتی که سرانجام در میزان درگیری مخاطب آشکار میشود.
جمعبندی «Mayfair Witches» شروعی کنجکاویبرانگیز و فضایی بهیادماندنی دارد. نیواورلئان گوتیک، طراحی بصری چشمگیر و بازی اغواگرانه و تهدیدآمیز جک هیوستون، به اثر هویتی دیداری میبخشند که نمیتوان نادیده گرفت. رازهای خاندان میفیر نیز در آغاز نوید داستانی پرلایه را میدهند؛ داستانی درباره میراث، هویت و بهایی که قدرت از صاحبانش میگیرد.
اما این وعدهها در ادامه بهطور کامل به ثمر نمیرسند. ریتم کشدار، شخصیتهایی که فرصت کافی برای جانگرفتن نمییابند و ابهامهایی که گاه جای پیشرفت داستان را میگیرند، از نیروی اثر میکاهند. حاصل، سریالی است که بیشتر بهواسطهٔ ظاهر، فضا و چند اجرای جذاب در خاطر میماند تا بهسبب انسجام یا عمق روایتش.
تماشاگرانی که از وحشت گوتیکِ آهسته و رازهای خانوادگی لذت میبرند ممکن است در آغاز جذب آن شوند؛ اما اگر انتظار قصهای پیوستهرو و شخصیتهایی پخته داشته باشند، احتمال دارد همانطور که رازها کش میآیند، شکیباییشان نیز بهتدریج تحلیل برود.
« به همین دلیل، برخی اتفاقها بیشتر عجیب به نظر میرسند تا هولناک یا تأثیرگذار. »
ثبت دیدگاه