نقد و بررسی
نقد حیات والا (High Life) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سفری به درون خلأ «High Life» ساختهٔ کلر دنی، فیلمی علمیتخیلی است که بیش از آنکه به کشف ناشناختههای کیهانی علاقهمند باشد، انسان را در برابر ناشناختههای بدن، میل، قدرت و تنهایی قرار میدهد. داستان در سفینهای دور از زمین میگذرد؛ مونت و دختر خردسالش در انزوایی سهمگین به سر میبرند و روایت، بهتدریج، به گذشته بازمیگردد تا زمینهٔ این وضعیت را روشن کند.
مقصد سفینه سیاهچاله است، اما نیروی اصلی فیلم نه جاذبهٔ آن جرم کیهانی، بلکه جاذبهٔ تاریکی است که میان آدمها شکل میگیرد: خشونت، اجبار، ترس و نیاز به پیوند. دنی با الگوی آشنای ماجراجویی فضایی فاصله میگیرد. اینجا خبری از قهرمانی نیست که با تکیه بر نبوغش جهان را نجات دهد، و فضای سفینه نیز قلمرویی براق و آیندهنگرانه نیست.
مأموریت بیشتر به آزمایشی بیرحمانه میماند؛ فضایی بسته که در آن انسانها از زمین جدا شدهاند، اما از تاریخچهٔ خشونت و مناسبات قدرت خود رهایی نیافتهاند. از همین رو، فضا در فیلم نه فقط پسزمینه، بلکه ابزاری برای عریانکردن وضعیت انسانی است. سفینه؛ زندان و آزمایشگاه سفینهٔ «High Life» عمداً از تصویرهای آشنای فناوری پاک و درخشان فاصله دارد.
راهروها، اتاقها و تجهیزاتش حس مکانی فرسوده و بیروح را منتقل میکنند؛ گویی این سازه بیش از آنکه وسیلهای برای پیشرفت باشد، زندانی متحرک است. فضای محدود آن، هر برخورد و تنشی را تشدید میکند. آدمها جایی برای دورشدن از یکدیگر ندارند و هر خلوتی نیز زیر سایهٔ نظارت و اقتدار قرار میگیرد.
« دنی با الگوی آشنای ماجراجویی فضایی فاصله میگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این طراحی با موقعیت خدمه تناسب دارد: گروهی از محکومان که مأموریت علمی، آنان را از زمین دور کرده، اما آزادیای واقعی به آنها نداده است. آنان بهجای آنکه صاحبان سرنوشت خود باشند، در معرض برنامهای قرار گرفتهاند که دیگران برایشان تعریف کردهاند. پرسش فیلم در اینجا فقط اخلاقی نیست؛ پرسشی سیاسی نیز هست: چه کسی حق دارد بدن دیگری را در اختیار بگیرد، و به نام علم یا بقا، تا کجا میتوان از مرزهای او عبور کرد؟
فیلم پاسخ را به شکل خطابه عرضه نمیکند، بلکه آن را در موقعیتهایی ناراحتکننده و ملموس پیش چشم میگذارد. روایت تکهتکه و رازآلود روایت با رفتوآمد میان زمانهای گوناگون، اطلاعات را قطرهقطره در اختیار تماشاگر میگذارد. فیلم ابتدا وضعیت مونت و دخترش را نشان میدهد و سپس به گذشته بازمیگردد تا چهرهٔ واقعی مأموریت و روابط خدمه روشنتر شود.
این شیوه، تعلیقی آرام میسازد: تماشاگر همواره میکوشد بفهمد چه بر سر گروه آمده و چه پیوندی میان رخدادهای پراکنده وجود دارد. اما این انتخاب، بیهزینه نیست. جابهجایی زمانی گاه چنان نامنتظم است که بهجای افزودن لایهای تازه، مسیر دنبالکردن داستان را دشوار میکند. برخی صحنهها بیشتر بر ساختن حالوهوا تکیه دارند تا پیشبردن علتومعلولها؛ بنابراین ممکن است تماشاگرانی که به روایت روشن و توضیحهای صریح خو گرفتهاند، احساس کنند فیلم اطلاعات را از آنان دریغ میکند.
بااینحال، این ابهام در بخشهایی با منطق ذهنی اثر سازگار است: ما نیز در سفینهای گرفتاریم که حقیقت در آن کامل و یکباره آشکار نمیشود. مشکل زمانی پدید میآید که رازآلودگی، بهجای گشودن امکان تفسیر، به گسست عاطفی از داستان بینجامد. بدن، میل و قدرت یکی از جسورانهترین انتخابهای فیلم آن است که علم را از بدن جدا نمیکند.
« آنان بهجای آنکه صاحبان سرنوشت خود باشند، در معرض برنامهای قرار گرفتهاند که دیگران برایشان تعریف کردهاند. »
شخصیتها و اجرا
آزمایشها و مناسبات خدمه، پرسشهایی دربارهٔ میل جنسی، تولیدمثل، رضایت و اجبار پیش میکشند؛ موضوعاتی که در بسیاری از آثار فضایی به حاشیه رانده میشوند یا زیر پوشش فناوری و حادثه باقی میمانند. دنی برعکس، بدن را در مرکز تصویر میگذارد: بدن نیازمند، آسیبپذیر و گاه موضوع بهرهکشی. شخصیت دکتر دیبس، با بازی ژولیت بینوش، نمود فشردهای از این پیوند میان دانش و سلطه است.
او صرفاً دانشمندی با طرحی نامتعارف نیست؛ حضورش نشان میدهد که اقتدار علمی، اگر از پاسخگویی و احترام به اختیار دیگران جدا شود، میتواند به شکلی دیگر از خشونت بدل گردد. فیلم همچنین از داوریهای ساده میگریزد. شخصیتها نه مهرههایی یکسره نیک یا شرور، بلکه انسانهایی گرفتار شرایطی افراطیاند؛ با این تفاوت که برخی از آنان قدرت بیشتری برای تعیین سرنوشت دیگران دارند.
این رویکرد فیلم را دشوار و گاه آزارنده میکند، اما همان دشواری بخشی از مقصود آن است. «High Life» نمیخواهد تجربهای آرامشبخش از سفر فضایی باشد؛ میخواهد تماشاگر را با پرسشهایی روبهرو کند که پاسخهای آسان ندارند. مونت و ظرافت بازی رابرت پتینسون رابرت پتینسون در نقش مونت، نیروی آرام و انسانی فیلم است.
بازی او متکی بر نمایشهای پررنگ و لحظههای قهرمانانه نیست؛ بیشتر در سکوتها، مکثها و واکنشهای کوچک شکل میگیرد. مونت مردی است که در ظاهر میکوشد خود را از آشوب اطراف جدا نگه دارد، اما انزوای او نه نشانهٔ مصونیت، بلکه سپری شکننده در برابر جهان است. پتینسون این شکنندگی را بدون اغراق منتقل میکند و به شخصیت امکان میدهد هم سرد به نظر برسد و هم عمیقاً آسیبپذیر.
« دنی برعکس، بدن را در مرکز تصویر میگذارد: بدن نیازمند، آسیبپذیر و گاه موضوع بهرهکشی. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
رابطهٔ او با دخترش، مهمترین کانون عاطفی فیلم است. پیوند پدر و فرزند در اینجا از دل شرایطی غیرعادی سر برمیآورد، اما فیلم آن را به احساساتیگری آسان تقلیل نمیدهد. مراقبت، خستگی، ترس و مسئولیت در کنار هم حضور دارند. همین رابطه به اثر توازنی ضروری میبخشد: در جهانی که بدن اغلب موضوع آزمایش یا خشونت است، مراقبت از دیگری شکل متفاوتی از پیوند انسانی را ممکن میکند.
بااینحال، فیلم این پیوند را نیز از فضای ابهام و اضطراب بیرون نمیبرد؛ محبت در «High Life» تضمینی برای امنیت نیست، بلکه تلاشی برای زندهماندن در دل بیثباتی است. تصویر و صدا؛ زیباییِ ناآرام تصاویر فیلم میان سردی فلز و تیرگی فضای بیرون از سفینه، و لحظههایی از رنگ و حیات، تنشی دیداری میسازند.
باغ سفینه از این نظر اهمیتی ویژه دارد: یادآور طبیعتی ازدسترفته است، اما بهشت امنی نیست که بتوان در آن از خشونت جهان گریخت. گیاهان، رطوبت و زندگیِ رو به رشد، در دل سازهای مصنوعی جلوهای غریب پیدا میکنند؛ گویی طبیعت هم در این مکان ناچار است با انزوا کنار بیاید. طراحی صوتی نیز صرفاً همراه تصویر نیست.
صداهای محیطی، سکوتهای طولانی و لحظههای ناگهانیِ پرتنش، حس بستهبودن فضا را تقویت میکنند. فیلم بهندرت اجازه میدهد فراموش کنیم که این سکوت، سکوتی آرام نیست؛ سکوتی است که در آن هر صدای کوچک میتواند معنای تهدید پیدا کند. قاببندی و تدوین نیز بهجای توضیحدادن همهچیز، بر حس و دریافت تماشاگر تکیه میکنند.
« رابطهٔ او با دخترش، مهمترین کانون عاطفی فیلم است. »
قوتها و کاستیها
حاصل کار، تجربهای دیداری و شنیداری ماندگار است، هرچند گاهی زیبایی تصاویر بر وضوح روایی غلبه میکند. ریتم و محدودیتهای فیلم کندی ریتم در «High Life» انتخابی آگاهانه است. فیلم اجازه میدهد زمان در سفینه کش بیاید و انزوا به تجربهای ملموس بدل شود. این کندی با وضعیت خدمه و فاصلهٔ آنان از زمین پیوند دارد، اما همیشه به نتیجهٔ دراماتیک نمیرسد.
بعضی بخشها آنقدر مکث میکنند که تنش به رخوت نزدیک میشود، بهویژه وقتی صحنهای از نظر احساسی یا روایی تغییر چندانی ایجاد نمیکند. از سوی دیگر، فیلم در برابر تفسیرهای نهایی مقاومت میکند. برخی رخدادها با ابهام باقی میمانند و پایان نیز بهجای بستن همهٔ مسیرها، زمینهٔ برداشتهای متفاوت را فراهم میآورد.
این ویژگی برای مخاطبی که از سینمای تأملی و چندپهلو لذت میبرد، میتواند جذاب باشد؛ برای کسی که انتظار دارد تمام پرسشهای داستان پاسخ مشخصی بگیرند، احتمالاً ناکامکننده است. دشواری اصلی این نیست که فیلم رازهایی دارد، بلکه این است که گاهی مرز میان ابهامِ معنادار و کمبود توضیح چندان روشن نمیشود.
جمعبندی «High Life» اثری نامتعارف است که از فضا برای طرح پرسشهایی زمینی و بیواسطه استفاده میکند: آزادی فردی در برابر قدرت، علم در برابر اخلاق، میل در برابر اجبار و تنهایی در برابر مراقبت. جهان سرد و رازآلود فیلم، بازی ظریف رابرت پتینسون و تصاویر و صداهای تأثیرگذارش، آن را به تجربهای متمایز تبدیل میکنند؛ تجربهای که بیشتر در ذهن و حواس میماند تا آنکه در قالب داستانی سرراست خلاصه شود.
« حاصل کار، تجربهای دیداری و شنیداری ماندگار است، هرچند گاهی زیبایی تصاویر بر وضوح روایی غلبه میکند. »
جمعبندی
در مقابل، روایت غیرخطی، ریتم کند و ابهامهای داستانی میتوانند فاصلهای میان فیلم و تماشاگر ایجاد کنند. «High Life» نه برای هر سلیقهای ساخته شده و نه میکوشد این واقعیت را پنهان کند. ارزشش در آن است که بهجای ارائهٔ پاسخهای مطمئن، تماشاگر را در فضایی معلق رها میکند؛ جایی که امید و تهدید، نزدیکی و انزوا، و زیبایی و خشونت بهسادگی از یکدیگر جدا نمیشوند.
« در مقابل، روایت غیرخطی، ریتم کند و ابهامهای داستانی میتوانند فاصلهای میان فیلم و تماشاگر ایجاد کنند. »
ثبت دیدگاه