نقد و بررسی
نقد فردای من، دیروزِ تو (My Tomorrow, Your Yesterday) | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی که زمان را به سوی عشق برمیگرداند «فردای من، دیروز تو» در ظاهر با آشناییای ساده آغاز میشود: تاکاتوشی، دانشجوی هنر در کیوتو، در قطار اِمی را میبیند و بیدرنگ دل میبازد. اما فیلم خیلی زود نشان میدهد که این دیدار، سرآغاز یک عاشقانهٔ معمولی نیست. زمان در این قصه نه پسزمینهای خنثی، بلکه نیرویی است که شکل رابطه را تعیین میکند؛ نیرویی که دو شخصیت را به هم نزدیک میسازد و در همان حال، فرصت باهمبودن را محدود میکند.
فیلم اطلاعاتش را با احتیاط و مرحلهبهمرحله آشکار میکند. در آغاز، رفتار اِمی فقط اندکی نامتعارف به نظر میرسد؛ گویی چیزی را میداند که هنوز برای تاکاتوشی رخ نداده است. این تفاوتهای کوچک، کنجکاوی میآفرینند و مخاطب را وامیدارند نشانهها را در ذهن نگه دارد. سپس معنای آنها آرامآرام تغییر میکند و آنچه ابتدا شیرین یا رازآمیز جلوه میکرد، رنگی اندوهبار میگیرد.
فیلم در این مسیر از افشای تدریجی بهره میبرد و میکوشد تجربهٔ کشف را به بخشی از تجربهٔ احساسی تماشاگر بدل کند، بیآنکه نیازی به بازگویی جزئیات حساس قصه باشد. عاشقانهای میان آغاز و پایان نیروی عاطفی فیلم از تقابل دو تجربهٔ زمانی سرچشمه میگیرد: برای یکی، رابطه در حال آغازشدن است؛ برای دیگری، همان روزها معنایی متفاوت دارند.
همین ناهمزمانی پرسشی بنیادی پیش میکشد: آیا عشق به خاطرههای مشترک وابسته است، یا میتواند در لحظهٔ حاضر و با انتخاب دوبارهٔ یکدیگر شکل بگیرد؟ فیلم پاسخ را در رخدادهای پرهیاهو نمیجوید؛ آن را در مکثها، گفتوگوهای ساده، قرارهای روزمره و توجه شخصیتها به خواستههای کوچک یکدیگر میسازد.
« اما فیلم خیلی زود نشان میدهد که این دیدار، سرآغاز یک عاشقانهٔ معمولی نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این انتخاب، تلخی قصه را از سطح یک ایدهٔ خیالپردازانه فراتر میبرد. محدودیت زمانی فقط مانعی بیرونی نیست؛ به هر دیدار وزن و معنایی تازه میدهد. لحظههایی که در عاشقانههای دیگر ممکن است صرفاً دلنشین باشند، اینجا با آگاهی از کمیابیشان همراهاند. از همین رو، فیلم موفق میشود حسِ قدرشناسی از اکنون را بیآنکه آن را به موعظهای مستقیم تبدیل کند، در دل روایت بنشاند.
شخصیتها و بازیهای عاطفی تاکاتوشی در ابتدای قصه با شتاب و صداقتی جوانانه به سوی عشق میرود. او بیش از آنکه شخصیتی پیچیده و رازآلود باشد، نمایندهٔ نگاهی است که رابطه را قدمبهقدم تجربه میکند؛ بنابراین حیرت او از تفاوتهای اِمی، راه ورود مخاطب به جهان فیلم میشود. بازی سوُتا فوکوشی این مسیر را با لحنی صمیمی دنبال میکند: از دستپاچگی و شور آغازین تا سنگینیِ فهمیدنِ معنای موقعیت.
اجرایش گاه به سوی واکنشهای آشکار و ملودراماتیک میرود، اما در لحظههای آرامتر، آسیبپذیری شخصیت را باورپذیر میسازد. ننا کوماتسو در نقش اِمی بهویژه با ظرافتِ کنترلشدهٔ بازیاش اثرگذار است. او رازآلودگی شخصیت را نه با سردی، بلکه با لبخندها و مکثهایی میسازد که انگار چیزی را پنهان میکنند و همزمان از اندوهی خبر میدهند.
نگاهها و واکنشهای کوچک او، در بازبینی ذهنی مخاطب معنای تازهای مییابند. بااینحال، روایت بیشتر از دریچهٔ تجربهٔ تاکاتوشی پیش میرود و همین باعث میشود اِمی، با وجود حضور عاطفی پررنگ، گاهی کمتر از آنچه ظرفیتش را دارد بهعنوان شخصیتی مستقل و درونی شناخته شود. میل به دیدن بخش بیشتری از تجربهٔ او، یکی از حسرتهای طبیعی فیلم است.
« این انتخاب، تلخی قصه را از سطح یک ایدهٔ خیالپردازانه فراتر میبرد. »
شخصیتها و اجرا
کیوتو و لطافت تصویر فضای کیوتو در فیلم صرفاً جای وقوع داستان نیست؛ به عاشقانه حالوهوایی آرام و گذرا میدهد. قطارها، خیابانها، قرارهای دونفره و فضاهای شهری، جهان آشنایی میسازند که در برابر ایدهٔ نامعمول زمان قرار میگیرد. این تضاد اهمیت دارد: هرچه محیط روزمرهتر باشد، رخدادهای خیالانگیز قصه ملموستر میشوند.
فیلم از جلوههای پرزرقوبرق یا طراحی بصری سنگین پرهیز میکند و بیشتر به لطافت رنگ، نور و قاببندی تکیه دارد. این زیبایی گاهی به شیرینیِ بیش از اندازه نزدیک میشود. لحظههای عاشقانه با دقتی آشکار برای برانگیختن احساس چیده شدهاند و برخی تصاویر ممکن است از صمیمیت طبیعی فاصله بگیرند و کمی تصنعی به نظر برسند.
بااینهمه، همین لحن نرم با جهان فیلم سازگار است. «فردای من، دیروز تو» نمیخواهد خشونت یا سردیِ زمان را با تصویرهای خشن نمایش دهد؛ ترجیح میدهد فقدان را در زیباییِ چیزی نشان دهد که ممکن است دوام نیاورد. زمان؛ ایدهای درخشان با اجرایی دشوار ساختار زمانی فیلم هم بزرگترین دستاورد آن است و هم مهمترین مانعش.
وارونگی تجربهٔ زمانی، عاشقانه را از الگوی آشنای «دیدار، دلبستگی، بحران» بیرون میبرد و معناهای تازهای به رفتارها میدهد. جزئیاتی که در نگاه نخست نامفهوم یا عجیباند، بعدتر میتوانند در ذهن تماشاگر بازآرایی شوند. این طراحی به فیلم امکان میدهد یک رابطه را از دو جهت متفاوت بنگرد و دربارهٔ حافظه، پیشآگاهی و نابرابریِ تجربه در یک عشق تأمل کند.
« کیوتو و لطافت تصویر فضای کیوتو در فیلم صرفاً جای وقوع داستان نیست؛ به عاشقانه حالوهوایی آرام و گذرا میدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اما فیلم همیشه میان توضیحدادن و رازآلود نگهداشتن تعادل برقرار نمیکند. سازوکار داستانی چند بار با گفتوگوها و یادآوریها برجسته میشود؛ گاه چنانکه ریتم احساسی صحنه را کند میکند، بیآنکه ابهام را کاملاً از میان ببرد. تماشاگر ممکن است بهجای دنبالکردن رابطه، مشغول مرتبکردن ترتیب روزها و فهمیدن قواعد جهان داستان شود.
برخی جزئیات نیز به اندازهای روشن نمیشوند که همهٔ پرسشهای منطقی را پاسخ دهند. این کاستیها الزاماً ایدهٔ اصلی را از کار نمیاندازند، اما نشان میدهند که فیلم گاهی بیش از آنکه به تصویر و کنش اعتماد کند، به توضیح تکیه میکند. ریتم و موسیقی ریتم فیلم در نیمههای نخست به آرامی شکل میگیرد و برای رابطهسازی به موقعیتهای روزمره فرصت میدهد.
این مکثها ضروریاند؛ زیرا اگر مخاطب به حضور و عادتهای مشترک دو شخصیت خو نگیرد، محدودیت زمانی بعدتر اثر چندانی نخواهد داشت. بااینحال، همین رویکرد باعث میشود بخشهایی از روایت کشدار به نظر برسد، بهخصوص هنگامی که توضیحهای مربوط به سازوکار زمان تکرار میشوند. فیلم در بهترین لحظههایش اجازه میدهد احساس از دل سکوت و رفتار بیرون بیاید؛ در لحظههای کماثرتر، همان احساس را با دیالوگ دوباره صورتبندی میکند.
موسیقی و ترانهٔ پایانی نیز در تقویت لحن اندوهگین اثر سهم دارند. گاهی موسیقی بهجای آنکه صرفاً همراه صحنه باشد، جهت عاطفی آن را آشکارا تعیین میکند. این روش برای مخاطبی که با ملودرام عاشقانه همراه شده، کارآمد است و به ماندگاری برخی لحظهها کمک میکند؛ اما ممکن است برای تماشاگرانی که بیان کمتأکیدتر را ترجیح میدهند، بیش از اندازه راهنما باشد.
« اما فیلم همیشه میان توضیحدادن و رازآلود نگهداشتن تعادل برقرار نمیکند. »
قوتها و کاستیها
جمعبندی «فردای من، دیروز تو» عاشقانهای خیالپردازانه و لطیف است که ایدهٔ وارونگی زمان را به ابزاری برای اندیشیدن دربارهٔ کمیابیِ لحظههای مشترک تبدیل میکند. صمیمیت بازیها، فضای آرام کیوتو و رابطهای که هم شیرین است و هم از آغاز با اندوهی پنهان همراه میشود، فیلم را به اثری بهیادماندنی بدل میسازند.
در برابر این امتیازها، روایت گاه پیچیده و توضیحمحور میشود، بعضی پیوندهای منطقی را کمرمق رها میکند و تجربهٔ درونی اِمی را کمتر از حد لازم میگشاید. بااینهمه، اثر بیش از آنکه به بینقصبودن قواعد زمانیاش متکی باشد، بر یک حس ساده و انسانی تکیه میکند: ارزشِ زمانی که میتوان با دیگری گذراند، حتی وقتی هیچ تضمینی برای تداوم آن وجود ندارد.
فیلم شاید همهٔ پرسشهای مخاطب را پاسخ ندهد، اما پرسش عاطفی خود را روشن نگه میدارد؛ اینکه چگونه میتوان در دل محدودیت، حضوری واقعی برای دیگری ساخت. სწორედ همین لطافتِ آمیخته به اندوه است که فیلم را، با وجود لغزشهای رواییاش، در خاطر نگه میدارد.
« სწორედ همین لطافتِ آمیخته به اندوه است که فیلم را، با وجود لغزشهای رواییاش، در خاطر نگه میدارد. »
ثبت دیدگاه