نقد و بررسی
نقد گروه شکار (The Hunting Party) | 1971
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
وسترنی درباره شکار و مالکیت «The Hunting Party» به کارگردانی دان مدفورد، وسترنی است که از همان premise مرکزی خود—آدمربایی و تعقیب—برای وارونهکردن معنای شکار بهره میگیرد. فرانک کالدر، راهزنی که خواندن نمیداند، ملیسا روگر را میرباید تا به کمک او سواد بیاموزد؛ اما شوهر ملیسا، برندت روگر، با جمعی از دوستان ثروتمند و تفنگهایی دوربرد به تعقیب آنان میرود.
از اینجا به بعد، ماجرا صرفاً کشمکش میان قانونگریز و مردی در پی بازپسگیری همسرش نیست: فیلم پرسشی تلختر پیش میکشد—چه کسی در این جهان حق دارد دیگری را به مالکیت خود درآورد؟ این پرسش، ظرفیت یک وسترن روانشناختی و اخلاقاً پیچیده را دارد. فیلم گاه به آن نزدیک میشود، اما همیشه قادر نیست میان انتقاد از خشونت و نمایش تماشایی همان خشونت تعادل برقرار کند.
حاصل، اثری ناهموار و عامدانه خشن است که جذابیتش را نه از قهرمانسازی، بلکه از مواجهه با آدمهایی میگیرد که هر یک به شیوهای متفاوت، قدرت را با حق اشتباه میگیرند. شکارچیان و شکار عنوان فیلم معنایی دوگانه دارد. گروه برندت در آغاز برای شکار حیوانات راهی سفر شدهاند؛ سپس اسلحههای دوربردشان را متوجه انسانها میکنند.
فاصلهای که این تفنگها ایجاد میکنند، مهمتر از قدرت آتش آنهاست: شکارچی میتواند قربانی را ببیند و بکشد، بیآنکه خود را در معرض خطر یا حتی رویارویی مستقیم قرار دهد. در چنین وضعی، خشونت به عملی سرد و یکطرفه بدل میشود؛ کشتن از دور، نوعی نمایش اقتدار است که مسئولیت را پشت دوربین تفنگ پنهان میکند.
« این پرسش، ظرفیت یک وسترن روانشناختی و اخلاقاً پیچیده را دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در سوی دیگر، کالدر و همراهانش ناچارند در زمین باز حرکت کنند، بیآنکه بدانند گلوله بعدی از کجا خواهد آمد. تعقیب، بنابراین، فقط حرکت دو گروه در بیابان نیست؛ صورتبندی نابرابری میان کسانی است که ابزار، پول و فاصله را در اختیار دارند و کسانی که باید با پیامد تصمیم دیگران زندگی کنند.
بااینحال، فیلم این تمهید را گاهی بیش از آنکه به تأملی درباره قدرت تبدیل کند، دستاویزی برای شوک و هیجان میسازد. همین شکاف میان ایده و اجرا، در سراسر اثر باقی میماند. دو مرد، دو صورت از سلطه برندت روگر در ظاهر مردی است که میخواهد همسرش را نجات دهد، اما رفتارهایش نشان میدهد که نگاه او به ملیسا بیش از آنکه بر پیوند انسانی استوار باشد، بر تملک تکیه دارد.
او تصمیم میگیرد، فرمان میدهد و خشونت را به زبان طبیعی اقتدار بدل میکند. تعقیبش از این رو حالتی دوگانه پیدا میکند: میتوان آن را تلاش برای بازگرداندن همسر دانست، اما همزمان میتوان دید که او تحمل نمیکند زنی که در ذهنش متعلق به اوست از دسترسش بیرون برود. فرانک کالدر نیز در برابر برندت، چهرهای رهاییبخش و بیگناه نیست.
انگیزه ابتدایی او—آموختن خواندن—به او وجهی غریب و انسانی میبخشد، اما این میل، آدمربایی را به عملی بیضرر تبدیل نمیکند. فیلم در پی آن است که تفاوت میان این دو مرد را نشان دهد، بیآنکه یکی را کاملاً تبرئه کند: هر دو در موقعیتهایی، خواست و اختیار ملیسا را نادیده میگیرند؛ اختلافشان بیشتر در شیوه و درجه خشونت است تا در اصل رابطهای که میسازند.
« در سوی دیگر، کالدر و همراهانش ناچارند در زمین باز حرکت کنند، بیآنکه بدانند گلوله بعدی از کجا خواهد آمد. »
شخصیتها و اجرا
این انتخاب میتوانست پایه نقدی تند بر مردسالاری باشد، اما روایت گاه با عادیکردن یا رمانتیککردن رابطهای آزارنده، از موضع انتقادی خود فاصله میگیرد. ملیسا و کاستیِ نگاه روایت ملیسا، با بازی کندیس برگن، در مرکز بحرانی قرار دارد که دیگران به نام او و درباره او به راه میاندازند. بااینهمه، حضور محوری الزاماً به معنای برخورداری از عاملیت نیست.
شخصیت او اغلب میان دو مرد و دو شکل از سلطه جابهجا میشود و فرصت چندانی نمییابد تا مستقل از واکنشهای آنان، خواستهها و تناقضهای خود را صورتبندی کند. همین کمعمقی، وزن دراماتیک موقعیتش را کاهش میدهد: مخاطب میفهمد که او در معرض خطر است، اما کمتر میتواند جهان درونیاش را بشناسد.
مهمتر آنکه فیلم در پرداخت رابطه او با کالدر به چرخشی عاطفی متوسل میشود که از نظر روانشناختی و اخلاقی متقاعدکننده نیست. مسئله فقط نامحتملبودن یک تغییر احساس نیست؛ مسئله این است که روایت گاهی از شرایط خشونتبارِ پدیدآورنده آن چشم میپوشد و بهجای کاوش پیامدهایش، آن را به مادهای برای ملودرام بدل میکند.
بدینترتیب، آنچه میتوانست بررسی دقیقی از سازوکار بقا، ترس و وابستگی باشد، در بخشهایی به مسیری سادهانگارانه و آزاردهنده میافتد. فیلم بهدرستی نشان میدهد که برندت و کالدر هر دو با ملیسا بدرفتاری میکنند، اما همیشه به اندازه کافی از نگاه او به این واقعیت نزدیک نمیشود. بازیگران؛ نیروی انسانیِ یک جهان خشن الیور رید، جین هکمن و کندیس برگن مهمترین تکیهگاههای فیلماند.
« بااینهمه، حضور محوری الزاماً به معنای برخورداری از عاملیت نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
رید برای کالدر ترکیبی از خشونت، بیسوادی و نوعی کنجکاوی خام میسازد؛ مردی که نمیداند چگونه باید در جهان متمدن جای بگیرد، اما در عین حال از همان جهان بیرون رانده نشده است. این تضاد به شخصیت او نیرویی میدهد که صرفاً از بدویت یا تهدید ناشی نمیشود. هکمن، در نقش برندت، اقتدار را با خویشتنداری سرد درمیآمیزد.
حضورش از آن نوعی نیست که برای جلب توجه به فریاد و هیجان نیاز داشته باشد؛ کنترل و تصمیمگیری او بهخودیخود تهدیدآمیز است. این بازی، تصویری از مردی میسازد که خشونت را نه فورانی ناگهانی، بلکه امتداد طبیعی قدرت خود میبیند. برگن نیز در نقش ملیسا، با وجود محدودیتهایی که فیلمنامه بر او تحمیل میکند، وقار و آسیبپذیری را همزمان حفظ میکند.
بازیگران میکوشند به شخصیتهایی جان بدهند که نوشتهی فیلم همیشه به اندازه کافی بسطشان نداده است. در همین معنا، حضور آنان گاه پرقدرتتر از ساختار دراماتیک اثر به نظر میرسد. خشونت، ریتم و ناپایداری لحن «The Hunting Party» خشونت را پنهان نمیکند و از تماشاگر نمیخواهد آن را در حاشیه ببیند.
زخم، درد و مرگ بخشی از بافت تصویری فیلماند؛ گلولهها صرفاً نشانهای از خطر نیستند، بلکه بدن را به میدان پیامدهای بیواسطه قدرت بدل میکنند. این انتخاب با سنت وسترنهای خشن آن دوره همخوان است، اما فیلم همیشه نمیتواند روشن کند که خشونت را نقد میکند یا از ظرفیت شوکآور آن برای افزایش هیجان بهره میبرد.
« این تضاد به شخصیت او نیرویی میدهد که صرفاً از بدویت یا تهدید ناشی نمیشود. »
قوتها و کاستیها
در بخشهایی، انتظار و تعقیب بر حادثهپردازی غلبه میکند و فیلم از فاصله میان شلیکها تعلیق میسازد. این لحظهها مؤثرند، زیرا چشمانداز باز بیابان را به فضایی تهدیدآمیز تبدیل میکنند: در چنین منظرهای، پناهگاه اندک است و فاصله الزاماً امنیت نمیآورد. در بخشهای دیگر، اغراق تصویری و تغییر ناگهانی لحن، انسجام را سست میکند.
فیلم میان وسترن تلخ، ملودرام جنسی و نمایش خشونت در نوسان است؛ این ناپایداری ممکن است برای برخی تماشاگران بخشی از جنون و بیقاعدگی اثر باشد، اما برای برخی دیگر به آشفتگی روایی میانجامد. موسیقی و چشمانداز بیابان موسیقی ریز اورتولانی از عناصر ماندگار فیلم است. تمهای پرشور او به روایت حالوهوایی حماسی میبخشند، اما این حماسه همیشه با تصویرهای خشن و بیرحم همساز نیست؛ گاهی همین فاصله، اثر متناقضی ایجاد میکند.
موسیقی به جهان فیلم شکوه میدهد، در حالی که کنش شخصیتها بارها آن شکوه را با خودخواهی و قساوت آلوده میکنند. این تضاد بهویژه در لحظههایی که تعقیب از یک ماجرای شخصی به نمایشی از قدرت بدل میشود، برجسته است. بیابان نیز بیش از پسزمینهای زیبا کارکرد دارد. پهنه باز، امکان دیدهشدن و هدفگرفتن را افزایش میدهد و پناهگرفتن را دشوار میکند.
دوردستیِ افق، برخلاف انتظار، آزادی نمیآورد؛ فضای باز به میدان نظارت و تهدید تبدیل میشود. فیلم از این چشمانداز برای تقویت حس بیپناهی بهره میبرد، هرچند گاه زیبایی بصری و خشونت عریان چنان در کنار هم قرار میگیرند که لحن اثر از تأمل به نمایشگری میلغزد. جایگاه فیلم در وسترنِ خشن این اثر را میتوان کوششی برای ورود به قلمرو وسترنهای تجدیدنظرطلب دانست؛ فیلمهایی که قهرمان پاکدست و مرز روشن خیر و شر را کنار میگذارند و به جای آن، جهانی آکنده از منافع متعارض و اخلاق فرسوده عرضه میکنند.
« در بخشهایی، انتظار و تعقیب بر حادثهپردازی غلبه میکند و فیلم از فاصله میان شلیکها تعلیق میسازد. »
جمعبندی
«The Hunting Party» در این مسیر از ایدهای نیرومند بهره میبرد: ثروتمندی که با تفنگهای دوربرد، تعقیب آدمربایان را به شکار انسان تبدیل میکند. این تصویر بهتنهایی ظرفیت استعاری فراوانی دارد و نسبت میان فناوری، ثروت و خشونت را پیش چشم میگذارد. اما فیلم در پیگیری این ایده به همان اندازه موفق نیست.
گاه چنان به غلظت خشونت و تحریک تماشاگر تکیه میکند که نقد اجتماعیاش زیر بار افراط مدفون میشود. همچنین رابطه میان شخصیتها برای آنکه به معنایی چندلایه برسد، به پرداخت روانشناختی دقیقتری نیاز داشت. از این رو، اثر نه یک وسترن کلاسیکِ استوار است و نه نمونهای کاملاً منسجم از وسترن تجدیدنظرطلب؛ بیشتر تجربهای ناهنجار و پرتنش است که گاهی با جسارت پیش میرود و گاهی در دام همان جذابیت سطحیِ خشونتی میافتد که ظاهراً قصد افشای آن را دارد.
جمعبندی «The Hunting Party» فیلمی نابرابر اما بهیادماندنی است: ایده مرکزیِ شکار انسان، بازیهای نیرومند و موسیقی اورتولانی به آن نیرویی ویژه میبخشند؛ در مقابل، شخصیتپردازی محدود ملیسا، چرخش عاطفی نامقنع و لحن متزلزل، مانع از آن میشوند که فیلم به نقدی کاملاً سنجیده و اثرگذار تبدیل شود.
تماشای آن بیش از آنکه تجربهای آسوده یا رضایتبخش باشد، مواجهه با جهانی ناسالم است که در آن خشونت، مالکیت و میل به سلطه به هم گره خوردهاند. ارزش فیلم در همین تناقض نهفته است: اثر گاه از خشونت خود انتقاد میکند و
« این تصویر بهتنهایی ظرفیت استعاری فراوانی دارد و نسبت میان فناوری، ثروت و خشونت را پیش چشم میگذارد. »
ثبت دیدگاه