نقد و بررسی
نقد I Saw the Light | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
پرترهای از نبوغ و فرسایش فیلم «I Saw the Light» به سراغ زندگی هنک ویلیامز میرود؛ خواننده و ترانهسرایی که در دههٔ ۱۹۴۰ به شهرت رسید و موسیقیاش بهتدریج جایگاهی ماندگار در موسیقی کانتری یافت. اما فیلم بیش از آنکه روایتی کامل از شکلگیری این جایگاه باشد، تصویری از برخورد استعداد با ضعفهای شخصی میسازد: هنرمندی که صدایش میتواند دلتنگی و اندوه را به ترانه بدل کند، اما در زندگی روزمره از مهار عادتها و روابط خود ناتوان میماند.
در کنار او، آدری می ویلیامز نیز حضوری مهم دارد؛ هم همسر اوست و هم همکار موسیقاییاش، و رابطهشان در مرکز بخشی از کشمکشهای داستان قرار میگیرد. فیلم به زندگی مشترک و کار هنری این دو میپردازد، بیآنکه از ابتدا بخواهد هنک را قدیسی بیعیب جلوه دهد. اجرای تام هیدلستون نقطهٔ اتکای اصلی فیلم، بازی تام هیدلستون است.
او نقش هنک را نه با تقلید ظاهری صرف، بلکه با ترکیبی از جذابیت صحنهای، زودرنجی و بیثباتی میسازد. در لحظههایی که هنک برای اجرا آماده میشود یا با موسیقی پیوند میگیرد، هیدلستون حضوری گیرا دارد؛ و در صحنههای خصوصیتر، سویهای فرسوده و آسیبپذیر از او نشان میدهد. این دوگانگی به نقش جان میدهد: هنک هم ستارهای است که توجه جمع را میرباید و هم انسانی که در روابط نزدیکش بارها به دیگران آسیب میزند.
« فیلم به زندگی مشترک و کار هنری این دو میپردازد، بیآنکه از ابتدا بخواهد هنک را قدیسی بیعیب جلوه دهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بخش مهمی از باورپذیری این اجرا از آوازخوانی خود هیدلستون میآید. او ترانهها را با جدیتی اجرا میکند که مانع میشود موسیقی صرفاً پسزمینهای برای زندگینامه باشد. بااینحال، بازی خوب او نمیتواند همهٔ کاستیهای روایت را جبران کند؛ گاه به نظر میرسد فیلم بیش از آنکه فرصت کند به درون شخصیت نفوذ کند، به تصویر آشنای هنرمند رنجکشیده بسنده میکند.
موسیقی؛ حافظهای شنیداری ترانههای کانتری فیلم، حتی برای تماشاگرانی که پیوند خاصی با این سبک ندارند، یکی از جذابیتهای اصلی آن است. آشنایی شنیداریِ این قطعات نوعی حس صمیمیت ایجاد میکند؛ گویی موسیقی پیش از آنکه داستان زندگی هنک را بشناسیم، ما را به جهان عاطفی او راه داده است. فیلم در بهترین لحظههایش نشان میدهد که ترانه چگونه میتواند به زبان احساساتی بدل شود که شخصیتها در گفتوگو از بیانشان عاجزند.
بااینهمه، حضور موسیقی همیشه به اوج دراماتیک نمیرسد. برخی اجراها بهجای آنکه صحنه را به نقطهای تعیینکننده در مسیر هنک بدل کنند، همچون قطعههایی جداگانه از زندگی او ظاهر میشوند. در نتیجه، موسیقی شنیدنی و اثرگذار است، اما فیلم همیشه نمیتواند هیجان و نیرویی را که در خود ترانهها نهفته است به ساختار داستان منتقل کند.
« بخش مهمی از باورپذیری این اجرا از آوازخوانی خود هیدلستون میآید. »
شخصیتها و اجرا
علاقهمندان به کانتری احتمالاً از خود اجراها بیشتر لذت میبرند؛ تماشاگران دیگر نیز میتوانند از همین مسیر با اهمیت هنک آشنا شوند، هرچند شاید انتظار داشته باشند فیلم دربارهٔ جایگاه هنری او توضیح روشنتری بدهد. روایت تکهتکه و پرشهای زمانی ضعف مهم فیلم در شیوهٔ روایت آن آشکار میشود.
«I Saw the Light» از لحظهها و موقعیتهایی تشکیل شده که هرکدام بخشی از زندگی هنک را نشان میدهند، اما اتصال میان آنها همیشه استوار نیست. پرشهای زمانی و گذرهای ناگهانی از یک وضعیت به وضعیتی دیگر، گاه این احساس را پدید میآورد که تماشاگر بهجای همراهشدن با یک مسیر دراماتیک، در حال ورقزدن مجموعهای از یادداشتهای پراکنده است.
این گسست فقط مسئلهای شکلی نیست؛ بر شناخت شخصیت نیز اثر میگذارد. وقتی رویدادها مجال کافی برای شکلگیری و پیامد یافتن ندارند، تماشاگر دشوارتر میتواند بفهمد چه چیزی در هنک تغییر کرده یا چرا رابطهای به نقطهای بحرانی رسیده است. فیلم برخی رخدادهای مهم را در حاشیه یا با شتاب میگذراند و بهجای مکث بر تأثیرشان، زود به صحنهٔ بعدی میرود.
« روایت تکهتکه و پرشهای زمانی ضعف مهم فیلم در شیوهٔ روایت آن آشکار میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
حاصل، روایتی است که اطلاعات زیادی میدهد، اما همیشه آنها را به تجربهای پیوسته و معنادار تبدیل نمیکند. ریتمی کند و کشدار کندی ریتم فیلم میتواند برای بخشی از مخاطبان فرصتی برای تماشای جزئیات و حالوهوای دوره باشد؛ اما در مواردی به رکود نزدیک میشود. صحنهها گاه بهجای انباشتن تنش یا تعمیق رابطهها، صرفاً کنار هم قرار میگیرند.
از آنجا که فیلم در روایت نیز پیوستگی محدودی دارد، این مکثها همیشه حس تأمل نمیسازند و ممکن است به طولانیشدن تجربه بینجامند. این مسئله بهویژه در بخشهایی که زندگی هنک را حول چند رفتار تکرارشونده میچرخانند، نمایان است. فیلم ضعفهای او را نشان میدهد، اما تکرار موقعیتها بدون تحول کافی، گاهی از نیروی دراماتیک آنها میکاهد.
به همین دلیل، تماشاگر ممکن است همزمان از فضای آرام فیلم استقبال کند و از اینکه داستان پیشروی چشمگیری ندارد، خسته شود. شخصیتهای فرعی و رابطهٔ زناشویی آدری، با بازی الیزابت اولسن، شخصیتی است که ظرفیت دراماتیک فراوانی دارد. او صرفاً تماشاگر زندگی هنک نیست؛ خودش نیز در کار موسیقی سهم دارد و در رابطهای پرتنش، میان همکاری و زندگی مشترک قرار گرفته است.
« حاصل، روایتی است که اطلاعات زیادی میدهد، اما همیشه آنها را به تجربهای پیوسته و معنادار تبدیل نمیکند. »
قوتها و کاستیها
اولسن در لحظههای کوتاه، رنج، سرسختی و پیچیدگی این موقعیت را منتقل میکند. بااینحال، فیلمنامه همیشه فرصت کافی به او نمیدهد تا از نقش همسرِ هنرمند فراتر برود و به شخصیتی مستقل با خواستهها و تناقضهای روشن بدل شود. همین محدودیت دربارهٔ دیگر چهرههای پیرامون هنک نیز صدق میکند. فیلم شماری از افراد مؤثر در زندگی حرفهای و خانوادگی او را وارد روایت میکند، اما بسیاریشان بیش از آنکه شخصیتهایی کامل باشند، در خدمت پیشبردن مقطعی داستان قرار میگیرند.
در نتیجه، جهان اطراف هنک گاه کمعمق به نظر میرسد؛ گویی همهچیز برای بازتاب بحرانهای او چیده شده، اما خودِ این بحرانها نیز آنقدر کاویده نمیشوند که تصویری چندلایه از انسان پشت نام هنریاش شکل بگیرد. تصویری از هنرمند، نه تمام زندگی او فیلم میان دو گرایش در نوسان است: از یک سو میخواهد به میراث موسیقایی هنک ادای احترام کند و از سوی دیگر نمیخواهد ضعفها و آسیبهایی را که به اطرافیانش وارد میکند پنهان سازد.
این انتخاب، در اصل، میتواند به پرترهای پیچیده و منصفانه بینجامد. دشواری آنجاست که فیلم گاهی از ارائهٔ داوری سادهانگارانه پرهیز میکند، اما در عوض به اندازهٔ کافی در انگیزهها و تناقضهای شخصیت نیز نفوذ نمیکند. پس از تماشای فیلم، ممکن است تصویر کلی از فراز و فرودهای زندگی او در ذهن بماند، ولی پرسشهای مهمی دربارهٔ سرچشمهٔ نبوغش یا بهای انسانی آن بیپاسخ بماند.
« اولسن در لحظههای کوتاه، رنج، سرسختی و پیچیدگی این موقعیت را منتقل میکند. »
جمعبندی
بااینحال، همین آشنایی مقدماتی ارزش خاصی دارد. برای تماشاگر ناآشنا با موسیقی کانتری، فیلم میتواند دریچهای به هنرمندی مهم و دورهای از تاریخ موسیقی آمریکا باشد. برای آشنایان با آثار هنک نیز، شنیدن ترانهها در بستر زندگی او جذاب است؛ هرچند اثر در تبدیل زندگینامه به یک درام منسجم، به اندازهٔ موضوعش بلندپروازانه عمل نمیکند.
جمعبندی «I Saw the Light» فیلمی است که مواد خام نیرومندی در اختیار دارد: زندگی پرکشمکش یک موسیقیدان اثرگذار، ترانههایی ماندگار و بازیگری که با جدیت به نقش اصلی نزدیک میشود. اجرای تام هیدلستون و حضور موسیقی، فیلم را از بیروحشدن کامل نجات میدهند و تماشای آن را برای علاقهمندان به زندگی هنرمندان یا تاریخ کانتری جذاب میکنند.
در مقابل، روایت پراکنده، ریتم کند و پرداخت ناکافی شخصیتها مانع میشود این مواد به پرترهای واقعاً عمیق و پیوسته بدل شوند. حاصل، اثری شنیدنی و گاه تأثیرگذار است که بیش از آنکه تمام پیچیدگیهای هنک ویلیامز را بگشاید، اشتیاقی برای شناخت بیشتر او و موسیقیاش برمیانگیزد.
« بااینحال، همین آشنایی مقدماتی ارزش خاصی دارد. »
ثبت دیدگاه