نقد و بررسی
نقد National Theatre Live: Yerma | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازآفرینی تراژدی در جهان امروز اجرای «یرما» در نسخهٔ سایمون استون، بازخوانی معاصر اثر فدریکو گارسیا لورکا است؛ بازخوانیای که بهجای بازسازی جهان روستایی و سنتزدهٔ متن اصلی، داستان را به لندن امروز میآورد و بحران را در دل زندگی ظاهراً سامانیافتهٔ یک زن شهری مینشاند. این جابهجایی صرفاً تغییر زمان و مکان نیست: تراژدی از فاصلهٔ تاریخی بیرون میآید و به تجربهای نزدیک، روزمره و ملموس بدل میشود.
زنِ نمایش در میان خانه، کار، رابطه و معاشرتهای معمول زندگی میکند، اما آرزوی مادرشدن آرامآرام همهٔ این نظم را زیر فشار میبرد. استون در اقتباس خود بهجای آنکه «یرما» را فقط حکایتی دربارهٔ میل به فرزند بداند، آن را به واکاوی هویتی تبدیل میکند که به یک خواسته گره خورده است. پرسش اصلی این نیست که آیا این خواسته برآورده میشود یا نه؛ مسئله آن است که وقتی یک آرزو به معیار ارزشمندی خویشتن تبدیل شود، چه بر سر فرد و مناسباتش میآید.
همین نگاه است که نسخهٔ تازه را، با وجود فاصلهاش از فضای تاریخی لورکا، به هستهٔ تراژیک اثر وفادار نگه میدارد. میل، هویت و فشار اجتماعی در مرکز نمایش، میلی شخصی قرار دارد که بهتدریج از مرز زندگی خصوصی فراتر میرود. مادرشدن برای شخصیت اصلی فقط هدفی خانوادگی نیست؛ به معیاری بدل میشود که او با آن خود را میسنجد و آیندهاش را تصور میکند.
« همین نگاه است که نسخهٔ تازه را، با وجود فاصلهاش از فضای تاریخی لورکا، به هستهٔ تراژیک اثر وفادار نگه میدارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
هر تأخیر، هر انتظار و هر گفتوگویی که در ظاهر عادی است، میتواند این معیار را دوباره به او یادآوری کند. نمایش از این راه نشان میدهد که چگونه خواستهای صمیمی، زیر فشار انتظارات فرهنگی و تصویرهای رایج از زندگی «کامل»، شکل بحرانی و فرساینده پیدا میکند. بااینحال، اجرا از صدور حکم ساده دربارهٔ جامعه یا شخصیتها پرهیز میکند.
سرچشمهٔ رنج را نمیتوان به یک علت یا یک فرد فروکاست؛ میل درونی، مناسبات زناشویی، نگاه اطرافیان و تصور شخصیت از خودش درهم میآمیزند. این پیچیدگی، تراژدی را از یک پیام اخلاقی مستقیم دور میکند. تماشاگر با زنی روبهروست که هم میتواند تصمیمهایش را توضیح دهد و هم در برابر نیرویی که او را پیش میراند درمانده به نظر برسد.
بازی بیلی پایپر؛ بدن در کانون بحران بیلی پایپر بار اصلی عاطفی اجرا را بر دوش میکشد و بازی او از آن دست نقشآفرینیهایی است که شخصیت را نه با شرح و توضیح، بلکه با حضور جسمانیاش آشکار میکند. اضطراب، خشم، امید و فرسودگی در تغییر لحن، مکثهای کوتاه، حرکات بیقرار و شدت نگاه او نمود پیدا میکنند.
« هر تأخیر، هر انتظار و هر گفتوگویی که در ظاهر عادی است، میتواند این معیار را دوباره به او یادآوری کند. »
شخصیتها و اجرا
بازیگر به شخصیت اجازه نمیدهد به نمادی انتزاعی از ناباروری یا ناامیدی فروکاسته شود؛ او زنی مشخص و متناقض میسازد که گاه محکم و قاطع است و گاه از مهار احساساتش بازمیماند. پایپر بهویژه در لحظاتی اثرگذار است که فاصلهٔ میان ظاهر اجتماعی شخصیت و آشفتگی درونیاش آشکار میشود. او میتواند در یک گفتوگوی روزمره، اضطرابی نهفته را در زیر جملههای معمولی جاری کند و سپس، در لحظهای دیگر، همان اضطراب را به فورانی بیواسطه بدل سازد.
این دامنهٔ بازی باعث میشود تماشاگر صرفاً شاهد بحران نباشد، بلکه فشار آن را در ریتم تنفس و حرکت شخصیت احساس کند. بازی او پرانرژی است، اما نیروی اصلیاش در نمایش تدریجی فرسایش نهفته است: لحظهبهلحظه میبینیم که چگونه کوشش برای حفظ کنترل، خود به بخشی از بحران تبدیل میشود. دیالوگ و ریتم؛ گفتوگوهایی بیوقفه یکی از شاخصههای مهم اجرای استون، دیالوگهای تند و رویهمافتاده است.
گفتوگوها اغلب مجال آرامش نمیدهند؛ جملهها به یکدیگر تنه میزنند، پاسخها پیش از آنکه پرسش بهتمامی فرو بنشیند از راه میرسند و سکوت، اگر رخ دهد، بهجای آسودگی نشانهٔ فشاری تازه است. این شیوه، حس زندگی معاصر را به اجرا تزریق میکند: ارتباطات پرسرعتاند، اما لزوماً به فهم متقابل نمیانجامند.
« پایپر بهویژه در لحظاتی اثرگذار است که فاصلهٔ میان ظاهر اجتماعی شخصیت و آشفتگی درونیاش آشکار میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ریتم بالا بهخوبی با وضعیت روانی شخصیت مرکزی پیوند میخورد. تماشاگر در میانهٔ جریان کلامی قرار میگیرد؛ همانطور که شخصیت فرصت نمییابد احساساتش را مرتب کند، مخاطب نیز ناچار است بسیاری از نشانهها را در لحظه دریافت کند. این انتخاب، تنش میآفریند و انرژی اجرا را حفظ میکند، اما در عین حال محدودیتی دارد.
گاهی چگالی گفتوگوها آنقدر زیاد است که فرصت هضم عاطفی یا فکری رخدادها کاهش مییابد. بعضی لحظهها میتوانستند با مکثی بیشتر، سنگینی خود را عمیقتر به تماشاگر منتقل کنند. بااینهمه، همین شتاب بخشی از منطق اثر است: بحران در فضایی رخ نمیدهد که فرصت تأمل مرتب و آرام فراهم باشد. فضاسازی و طراحی صحنه فضاسازی مینیمال و کنترلشده، بهجای آنکه توجه را به خود جلب کند، بستری برای تغییر حالوهوای نمایش فراهم میآورد.
فضای معاصر و آشنای زندگی شهری در نگاه نخست ساده و قابلشناسایی است؛ اما همین آشنایی بهتدریج وجهی ناآرام پیدا میکند. خانه و محیطهای روزمره دیگر پناهگاهی بیطرف نیستند؛ هر یک میتوانند محل مواجهه با انتظار، ناکامی یا تنشی باشند که شخصیت میکوشد از آن بگریزد. نور، تصویر و صدا نیز در ساختن این ناآرامی سهم دارند.
« ریتم بالا بهخوبی با وضعیت روانی شخصیت مرکزی پیوند میخورد. »
قوتها و کاستیها
طراحی اجرا میان واقعگرایی روزمره و کیفیتی ذهنیتر رفتوآمد میکند؛ گویی جهان بیرونی همچنان عادی به نظر میرسد، اما تجربهٔ شخصیت آن را پیوسته دگرگون میکند. در این میان، صحنهپردازی نه تزئینی، بلکه روانشناختی است: محیط بهتدریج با آشفتگی درونی همنوا میشود و محدودیت فضا، حس گرفتارماندن را تقویت میکند.
اجرای ضبطشدهٔ تئاتر نیز با نزدیککردن نگاه به بازیها، بخشی از این فشار را از صحنه به صفحه منتقل میکند. تلخی اثر و پرهیز از آسانسازی «یرما» تجربهای سنگین است و عمداً نمیکوشد اندوه را با لحظههای تسکینبخش یا توضیحهای آرامکننده متعادل کند. تراژدی آن از یک حادثهٔ منفرد ساخته نمیشود، بلکه حاصل انباشتهشدن فشارها و ترکهایی است که در ابتدا کوچک به نظر میرسند.
تماشاگر ممکن است در نخستین برخورد، سرعت وقوع بحران را ناگهانی بداند؛ اما هرچه اجرا پیش میرود، روشنتر میشود که این شتاب بر زمینهای از فرسایش تدریجی بنا شده است. پایانبندی، بیآنکه نیازی به افشای جزئیات داشته باشد، شدت و تلخی مسیر را به نقطهٔ اوج میرساند و اثر عاطفی آن پس از پایان نیز باقی میماند.
« اجرای ضبطشدهٔ تئاتر نیز با نزدیککردن نگاه به بازیها، بخشی از این فشار را از صحنه به صفحه منتقل میکند. »
جمعبندی
قدرت این بخش صرفاً در غافلگیری نیست؛ در آن است که آنچه پیشتر در گفتوگوها، سکوتها و رفتارهای شخصیت کاشته شده، با نیرویی انباشتهشده به مخاطب بازمیگردد. این تلخی ممکن است برای برخی تماشاگران فرساینده باشد، اما از نظر دراماتیک با جهان بیتساهل اجرا سازگاری دارد. جمعبندی «National Theatre Live: Yerma» بازخوانیای جسورانه از تراژدی لورکاست که با انتقال داستان به لندن معاصر، پرسشهای آن را به زندگی امروز نزدیک میکند.
محوریت اجرای بیلی پایپر، دیالوگهای پرشتاب و فضاسازی فشرده، تجربهای پرتنش و فراموشنشدنی میسازند؛ تجربهای که بهجای مشاهدهٔ آرام، تماشاگر را در دل آشفتگی قرار میدهد. نقطهٔ قوت اصلی اجرا، پیوند میان فرم و مضمون است: شتاب گفتوگوها، فشار فضای صحنه و بازی پرانرژی پایپر همگی در خدمت نمایش ذهنی هستند که مجال آرامگرفتن ندارد.
فشردگی دیالوگها گاه از فرصت تأمل میکاهد، اما این کاستی نیز در کنار نیروی اجرایی اثر معنا پیدا میکند؛ «یرما» نمیخواهد رنج را از فاصلهای امن و مرتب عرضه کند. حاصل، اجرایی تلخ و صریح است که دربارهٔ میل، هویت و فشار انتظارات پرسش میسازد و پاسخهای آسان را کنار میزند.
« این تلخی ممکن است برای برخی تماشاگران فرساینده باشد، اما از نظر دراماتیک با جهان بیتساهل اجرا سازگاری دارد. »
ثبت دیدگاه