نقد و بررسی
نقد Hellraiser | 1987
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
کابوسی درباره میل و بهای آن «Hellraiser» ساختهٔ Clive Barker، بیش از آنکه فیلمی دربارهٔ هیولاهایی باشد که از تاریکی سر برمیآورند، روایتی است دربارهٔ میلِ بیمهار و عواقب آن. نقطهٔ آغاز، جعبهای معمایی است که وعدهٔ تجربهای فراتر از لذتهای معمول را در خود دارد؛ اما گشودن آن، مرزهای آشنای تن و ادراک را بههم میریزد.
فیلم از همین ایدهٔ ساده، جهانی میسازد که در آن لذت و درد دو قطب جداگانه نیستند، بلکه میتوانند به یک تجربهٔ واحد بدل شوند. این مضمون، «Hellraiser» را از بسیاری از فیلمهای وحشت همدورهاش متمایز میکند. نیروی تهدیدگر آن فقط بیرونی و فراطبیعی نیست؛ از انتخابها، خواستهها و وسوسههایی میآید که شخصیتها خود در پیشان میروند.
جعبه نه صرفاً وسیلهای برای احضار موجوداتی هولناک، بلکه نمادی از کنجکاوی انسان در برابر ممنوعههاست؛ کنجکاویای که فیلم آن را با نگاهی تاریک و بیرحم دنبال میکند. ترس در قلمرو جسم وحشت فیلم بیش از آنکه بر غافلگیریهای لحظهای تکیه کند، از دیدن بدنِ آسیبپذیر و دگرگونشده نیرو میگیرد.
« این مضمون، «Hellraiser» را از بسیاری از فیلمهای وحشت همدورهاش متمایز میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
جراحت، پوست و گوشت در اینجا تنها نشانههای خشونت نیستند؛ به زبان تصویری اثر بدل میشوند. فیلم با صراحتی آزارنده نشان میدهد که جسم میتواند هم میدان لذت باشد و هم عرصهٔ شکنجه، و همین پیوند، فضای آن را بهطرزی ماندگار ناخوشایند میکند. جلوههای عملی سهم بزرگی در این تأثیر دارند. ساختِ دستیِ بافتها و دگرگونیهای جسمانی، حسی ملموس و زمینی به تصاویر میدهد؛ گویی کابوس از جهان نامرئی جدا شده و واقعاً در اتاقی تاریک جا گرفته است.
شاید برخی جلوهها امروز نشانههای آشکاری از زمانهٔ خود داشته باشند، اما همین کیفیت فیزیکی و ناصاف، برای فیلم مزیت است: وحشت آن را از صیقلیبودن دور میکند و به چیزی خام، چسبنده و بهیادماندنی نزدیک میسازد. سنوبایتها؛ هیبتِ امر ناشناخته سنوبایتها در نخستین نگاه، به سبب ظاهر نامتعارفشان در ذهن حک میشوند؛ چهرههایی که بدنشان گویی به صحنهای از آیینی نامفهوم تبدیل شده است.
طراحی آنها نه فقط برای ترساندن، بلکه برای ساختن حس بیگانگی به کار میرود. لباسها، زخمها و انضباط سرد رفتارشان، تصویری از موجوداتی میسازد که از قواعد اخلاقی و عاطفی انسان فاصله گرفتهاند. اهمیت این شخصیتها در آن است که صرفاً هیولاهای مهاجم و بیهدف نیستند. حضورشان با منطق خاص خودشان پیش میرود و همین ویژگی، به آنها نوعی اقتدار نگرانکننده میبخشد.
« جراحت، پوست و گوشت در اینجا تنها نشانههای خشونت نیستند؛ به زبان تصویری اثر بدل میشوند. »
شخصیتها و اجرا
بااینحال، فیلم آگاهانه همهچیز را دربارهٔ جهان و انگیزههای آنان توضیح نمیدهد. این محدودیت، گاه پرسشبرانگیز است، اما در بهترین لحظات، رازآلودگیشان را تقویت میکند. سنوبایتها کمتر شبیه دشمنانی برای شکستدادناند و بیشتر یادآور نیرویی هستند که نباید سبکسرانه به قلمرو آن نزدیک شد.
خانهای معمولی و فضای کابوس یکی از انتخابهای هوشمندانهٔ فیلم، جایدادن عناصر فراطبیعی در محیطی محدود و خانگی است. خانه، بهجای آنکه پناهگاهی امن باشد، کمکم به فضایی بسته و ناآرام تبدیل میشود؛ مکانی که گذشته و اکنون در آن روی هم میافتند و هر گوشهاش امکانِ پنهانکردن تهدید را دارد.
این تمرکز، داستان را از پراکندگی دور میکند و به هراس آن حالتی نزدیک و شخصی میبخشد. فضاسازی بر تضاد استوار است: در کنار فضای عادی زندگی خانوادگی، جهانی تاریک و جسمانی حضور دارد که آرامآرام راه خود را به درون خانه باز میکند. فیلم در این گذار، همیشه به یک اندازه موفق نیست؛ بعضی بخشها بهجای پیشبردن تنش، روی موقعیتهای مشابه مکث میکنند.
« بااینحال، فیلم آگاهانه همهچیز را دربارهٔ جهان و انگیزههای آنان توضیح نمیدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینهمه، محیط محدود به اثر انسجام میدهد و سبب میشود وحشت نه همچون ماجرایی دوردست، بلکه همچون آلودگیای در دل زندگی روزمره احساس شود. میل، وسوسه و رابطههای بیمار پیوند میان شخصیتها، بهویژه رابطهٔ جولیا با فرانک، هستهٔ انسانیِ نامتعارف فیلم را شکل میدهد. این رابطه بر محبت آرام یا اعتماد متقابل بنا نشده، بلکه از کشش، وابستگی و عبور از مرزهای اخلاقی تغذیه میکند.
جولیا شخصیتی است که تصمیمهایش میتوانند خشم و دلزدگی برانگیزند؛ اما همین واکنش، نشان میدهد فیلم توانسته رابطهای ناسالم را از حالت تزئینی بیرون بیاورد و به نیرویی محرک در داستان تبدیل کند. بااینحال، پرداخت این وجه همیشه ظریف نیست. صحنههای جنسی و بوسهها گاه بیش از آنکه به رشد شخصیتها یا تشدید تعلیق یاری برسانند، بر فضای از پیش شکلگرفته تأکید دوباره میکنند.
در نتیجه، برخی لحظات به تکرار میافتند و از ضرباهنگ میکاهند. با وجود این، حذف کامل این عناصر نیز احتمالاً بخشی از هویت اثر را از میان میبرد؛ زیرا فیلم میخواهد نشان دهد میل چگونه میتواند با خشونت، فساد و خودفریبی درهمتنیده شود. بازیگری و شخصیتپردازی بازیها یکدست نیستند و کیفیت اجراها در طول فیلم نوسان دارد.
« این رابطه بر محبت آرام یا اعتماد متقابل بنا نشده، بلکه از کشش، وابستگی و عبور از مرزهای اخلاقی تغذیه میکند. »
قوتها و کاستیها
برخی شخصیتها بیش از آنکه از پیچیدگی درونی برخوردار باشند، کارکردی روایی دارند؛ ازاینرو واکنشهایشان گاهی اندکی تصنعی به نظر میرسد. این مسئله بهخصوص در لحظاتی که فیلم میکوشد فضای روزمره را با وحشت فراطبیعی پیوند دهد، آشکار میشود: باورپذیری عاطفیِ بعضی صحنهها به اندازهٔ قدرت بصری آنها نیست.
در مقابل، حضور Doug Bradley در نقش پینهد، به شخصیت هویتی ماندگار میبخشد. جذابیت او نه از پرگویی یا نمایشهای پرتحرک، بلکه از سکون، وقار سرد و ظاهر متمایزش میآید. البته پینهد و سنوبایتها در این فیلم لزوماً به اندازهای که شهرت فرهنگیشان القا میکند در مرکز روایت نیستند؛ آنها بخشی از جهان اثرند، نه تمام آن.
تکیهٔ بیش از حد بر انتظارِ دیدن موجودات شاید باعث شود بعضی تماشاگران از سهم نسبتاً محدود حضورشان شگفتزده شوند. ریتم و اثرگذاری ترس «Hellraiser» در ساختن تصاویر هولناک از ساختن ترس پیوسته موفقتر است. لحظاتش میتوانند بسیار تکاندهنده باشند، اما فیلم همیشه آن ضرباهنگی را حفظ نمیکند که اضطراب را بیوقفه بالا ببرد.
« در مقابل، حضور Doug Bradley در نقش پینهد، به شخصیت هویتی ماندگار میبخشد. »
جمعبندی
میانهٔ داستان در چند مقطع مکث میکند و بعضی کنشها یا موقعیتها بیش از اندازه تکرار میشوند. برای تماشاگرانی که انتظار دارند فیلمی پرشتاب و پر از هراس ناگهانی ببینند، این کندی ممکن است فاصلهای میان انتظار و تجربه ایجاد کند. اما این ضعف، تا حدی با کیفیت کابوسوار اثر جبران میشود.
فیلم بیشتر بهدنبال باقیگذاشتن چند تصویر و حس ناخوشایند در ذهن است تا ترساندن در هر دقیقه. در این معنا، «Hellraiser» را میتوان تجربهای ناموزون اما پرقدرت دانست: گاهی از حرکت بازمیماند، اما وقتی به تصویر یا ایدهای مؤثر میرسد، اثر آن تا مدتها باقی میماند. جمعبندی «Hellraiser» اثری بینقص نیست: ریتمش گاه کش میآید، برخی صحنههای جنسی زائد به نظر میرسند و بازیها از سطحی یکسان برخوردار نیستند.
بااینحال، تخیل بصریِ ویژه، جلوههای عملیِ جسمانی و تصویر بهیادماندنی سنوبایتها، به آن هویتی مستقل میبخشند. مهمتر از همه، فیلم وحشت را به پرسشی دربارهٔ میل و بهای عبور از مرزها پیوند میزند؛ پرسشی که در پسِ خون و زخم، همچنان نیروی اصلی اثر است. این فیلم شاید همیشه ترسناک نباشد، اما کابوسش شکل و منطق ویژهٔ خود را دارد؛ کابوسی که در آن کنجکاوی، لذت و عذاب از هم جدا نمیمانند.
« میانهٔ داستان در چند مقطع مکث میکند و بعضی کنشها یا موقعیتها بیش از اندازه تکرار میشوند. »
ثبت دیدگاه