نقد و بررسی
نقد I Want You | 2012
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به شهری که گذشته در آن زنده است «I Want You» با بازگشت هاچه به بارسلونا آغاز میشود؛ بازگشتی که بیش از آنکه به معنای رسیدن به خانه باشد، مواجههای ناگزیر با زندگیِ ناتمام اوست. دو سال دوری نتوانسته است خاطرات عشق نخست و فقدان دوست نزدیکش را از میان ببرد. شهر، خیابانها و آدمهای آشنا برای او تنها پسزمینه نیستند؛ هرکدام نشانی از دورانیاند که هنوز در ذهنش ادامه دارد.
فیلم در همین نقطه، پرسشی فراتر از انتخاب میان دو رابطه پیش میکشد: آیا میتوان به مکانی بازگشت، بیآنکه دوباره به آدم پیشین تبدیل شد؟ این اثر دنبالهٔ درام عاشقانهٔ «Three Metres Above Heaven» است و فرنانـدو گونزالس مولینا بار دیگر داستان هاچه را با بازی ماریو کاساس روایت میکند.
بااینحال، بازگشت قهرمان، به معنای بازسازی سادهٔ حالوهوای قسمت پیشین نیست. فیلم میکوشد فاصلهای را که زمان و رنج ایجاد کردهاند، به موضوع اصلی خود بدل کند؛ فاصلهای میان جوانیِ پرشور گذشته و شخصیتی که اکنون باید با پیامدهای آن شور زندگی کند. میان عشق تازه و اندوه قدیمی جین در زندگی هاچه حضوری تازه و پرتحرک دارد؛ در مقابل، بابی نمایندهٔ عشقی است که پایانیافتنش بهسادگی پذیرفتنی نیست.
کشمکش فیلم فقط بر سر این نیست که هاچه کدامیک را دوست دارد. مسئله این است که او چگونه میان خواستههای امروز و دلبستگیهایی که هنوز در گذشته ریشه دارند، راهی برای شناخت خود پیدا میکند. به همین دلیل، مثلث عاطفی فیلم بیش از آنکه مسابقهای برای تصاحب قهرمان باشد، صورت بیرونیِ بحران درونی اوست.
« دو سال دوری نتوانسته است خاطرات عشق نخست و فقدان دوست نزدیکش را از میان ببرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
نقطهٔ قوت این ایده در آن است که احساسات شخصیتها یکدست و مرتب نیستند. دلتنگی میتواند با خشم آمیخته شود، اشتیاق با تردید، و میل به شروعی تازه با ترس از تکرار شکست. فیلم در لحظههایی که به این تناقضها مجال بروز میدهد، از قصهٔ عاشقانهٔ آشنای خود فراتر میرود و به تجربهای ملموستر نزدیک میشود: بسیاری از آدمها نه بهسبب ندانستنِ خواستهٔ خود، بلکه بهسبب ناتوانی از رهاکردن گذشته سردرگم میمانند.
شخصیتهایی گرفتار در عاطفه ماریو کاساس نقش هاچه را با تکیه بر حضور فیزیکی و انرژی پرتنش شخصیت پیش میبرد. او در این فیلم همچنان مردی تندخو و واکنشی است، اما زیر این ظاهر، نوعی فرسودگی و بیقراری نیز دیده میشود. هاچه در بازگشتش به بارسلونا فقط با آدمهای قدیمی روبهرو نمیشود؛ با نسخهای از خودش مواجه است که گمان میکرد پشت سر گذاشته است.
اجرای کاساس هنگامی اثرگذارتر است که این دوگانگی را از طریق سکوت، مکث و رفتارهای ناآرام منتقل میکند، نه صرفاً با فورانهای احساسی. کلارا لاگو به جین گرما و استقلال میبخشد و حضورش به فیلم امکان میدهد از خاطرهمحوریِ صرف فاصله بگیرد. جین نباید فقط وسیلهای برای فراموشکردن بابی یا درمان زخمهای هاچه باشد؛ جذابیت رابطهٔ آنها از برخورد دو جهان عاطفی متفاوت میآید.
ماریا والورده نیز با حضوری محدودتر، بابی را به یادآورندهٔ گذشته تبدیل میکند؛ کسی که دیدنش دوباره پرسشهایی را برمیانگیزد، بیآنکه لزوماً پاسخ روشنی برایشان فراهم کند. همین محدودبودن حضور بابی ممکن است برای کسانی که انتظار ادامهای مستقیم بر رابطهٔ او و هاچه را دارند، ناامیدکننده باشد.
« نقطهٔ قوت این ایده در آن است که احساسات شخصیتها یکدست و مرتب نیستند. »
شخصیتها و اجرا
موسیقی و خاطرهسازی موسیقی در «I Want You» صرفاً همراه صحنهها نیست؛ یکی از ابزارهای اصلی ساختن حالوهوای فیلم است. قطعهها به لحظههای عاطفی شدت میدهند و حس دلتنگی و اشتیاق را برجسته میکنند. در بعضی صحنهها، موسیقی آنقدر در مرکز تجربه قرار میگیرد که گویی فیلم میخواهد خاطرهای را نه فقط روایت، بلکه در ذهن تماشاگر حک کند.
همین انتخاب برای مخاطبی که با ملودرام عاشقانه و ترانههای بهیادماندنی ارتباط میگیرد، میتواند از جذابیتهای جدی اثر باشد. اما این اتکا گاهی به زیادهروی نزدیک میشود. وقتی موسیقی، تدوین و بازیها همزمان میکوشند شدت عاطفه را بالا ببرند، فرصتِ مکث و دریافتِ آرام کاهش مییابد. برخی لحظهها بهجای آنکه اجازه دهند احساس از دل موقعیت سربرآورد، آن را با تأکیدی آشکار به تماشاگر عرضه میکنند.
نتیجه ممکن است برای گروهی تأثیرگذار و برای گروهی دیگر بیشازحد احساساتی باشد؛ تفاوت واکنشها به فیلم نیز تا اندازهای از همین انتخاب سبکی ناشی میشود. روایتی پرتنش با انسجام نابرابر فیلم میخواهد چند مسیر را همزمان پیش ببرد: بازگشت هاچه، زندهشدن خاطرات، شکلگیری رابطهای تازه و پیامدهای عاطفی گذشته.
این تراکم به قصه جنبوجوش میدهد، اما همیشه به انسجام نمیانجامد. روایت گاهی از یک موقعیت پرتنش به موقعیتی دیگر میجهد، بیآنکه همهٔ گذارها بهاندازهٔ کافی مجال پیدا کنند. به همین دلیل، تماشاگر ممکن است بهجای دنبالکردن تدریجی تحول شخصیتها، حس کند در میان مجموعهای از بحرانهای پیاپی حرکت میکند.
« قطعهها به لحظههای عاطفی شدت میدهند و حس دلتنگی و اشتیاق را برجسته میکنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این ویژگی همان جایی است که مقایسه با قسمت نخست برای فیلم دشوار میشود. دنباله میکوشد هم به شخصیتهای آشنا وفادار بماند و هم مسیر تازهای برای آنها بسازد، اما اتصال این دو هدف همیشه طبیعی نیست. گاهی گذشته بیش از حد بر حال سایه میاندازد و گاهی رابطهٔ تازه باید با شتابی پیش برود که عمقگرفتن آن را دشوار میکند.
فیلم از این رو در پیوستگی و تمرکز، به استواری قسمت نخست نمیرسد؛ هرچند همین بیقراری میتواند بازتابی از آشفتگی خود هاچه نیز تلقی شود. بازگشت به گذشته یا امکان دگرگونی در لایهٔ زیرین، «I Want You» دربارهٔ انتخاب میان دو زن نیست؛ دربارهٔ امکان عبور از نقشی است که گذشته برای انسان نوشته است.
هاچه با بازگشت، میکوشد دریابد آیا هنوز همان جوانِ سرکش و عاشق پیشین است یا تجربههایش او را تغییر دادهاند. فیلم پاسخ را بهسادگی در قالب یک تصمیم عاطفی خلاصه نمیکند. ارزش این پرسش در آن است که رابطهها را به آزمونی برای خودشناسی بدل میسازد: آدمها در کنار یکدیگر نهفقط عشق میورزند، بلکه تصویر خود را نیز میبینند.
بااینحال، این مضمون همیشه با ظرافت دنبال نمیشود. شخصیتها گاه بیش از آنکه فرصت کنند دربارهٔ دگرگونیشان تأمل کنند، به دلِ رویداد بعدی رانده میشوند. بنابراین، فیلم در سطح عاطفی پرحرارتتر از سطح تحلیلی خود عمل میکند: احساس را بهخوبی به حرکت درمیآورد، اما برای فهم کامل ریشهها و پیامدهای آن همیشه زمان کافی نمیگذارد.
« این ویژگی همان جایی است که مقایسه با قسمت نخست برای فیلم دشوار میشود. »
قوتها و کاستیها
این نابرابری توضیح میدهد چرا فیلم میتواند هم برای مخاطبی خاطرهانگیز باشد و هم برای دیگری شلوغ و فرساینده جلوه کند. جمعبندی «I Want You» دنبالهای است که نیروی اصلی خود را از فضای نوستالژیک، موسیقی پررنگ و رابطههای پیچیده میگیرد. فیلم در بازنماییِ دشواریِ بازگشت به گذشته و ناتوانی از خاموشکردن احساسات حلنشده لحظههایی اثرگذار میآفریند؛ جین نیز به قصه انرژی تازهای میدهد.
در برابر، حضور محدود بابی، پراکندگی مسیرهای داستانی و انباشت تنشها از انسجام تجربه میکاهند و ممکن است تماشاگر را خسته کنند. این اثر برای کسانی مناسبتر است که از ملودرامهای عاشقانهٔ پرشور، شخصیتهای بیقرار و موسیقیِ نقشآفرین لذت میبرند. اما اگر انتظار دنبالهای کمتنشتر، منسجمتر یا متمرکز بر رابطهٔ هاچه و بابی وجود داشته باشد، فیلم احتمالاً فاصلهای محسوس با آن انتظار خواهد داشت.
حاصل، اثری نابرابر اما عاطفاً پرحرارت است: فیلمی که نه همیشه به اندازهٔ کافی مهارشده، اما در بهترین لحظههایش صادقانه درگیرِ پرسش دشوارِ رهاکردن گذشته میشود.
ثبت دیدگاه