نقد و بررسی
نقد سرندیپیتی (Serendipity) | 2001
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایت؛ افسانهای کوچک دربارهٔ تصادف فیلم «Serendipity» ساختهٔ Peter Chelsom، کمدی عاشقانهای است که از همان برخورد نخست، جهان خود را بر پایهٔ این پرسش بنا میکند: آیا عشق را انتخاب میکنیم، یا نشانههایی بیرونی ما را به سوی آن میکشانند؟ Jonathan و Sara در آستانهٔ کریسمس، هنگام خرید دستکش در نیویورک با یکدیگر آشنا میشوند.
هر دو در رابطهای دیگرند، اما میانشان کششی شکل میگیرد که بهآسانی نمیتوان نادیدهاش گرفت. آنها بهجای آنکه راهی روشن و مستقیم برای ادامهٔ آشنایی برگزینند، سرنوشت را داور میکنند؛ تصمیمی که سالها بعد، در آستانهٔ ازدواج هرکدام با فردی دیگر، دوباره زندگیشان را به حرکت درمیآورد.
این طرح، بیش از آنکه به منطق واقعگرایانه تکیه کند، به منطق افسانه نزدیک است: اتفاقها در لحظهٔ مناسب رخ میدهند و فاصلهها، گمشدنها و برخوردهای دوباره چنان سامان مییابند که گویی نیرویی پنهان پشت آنهاست. فیلم نیز از مخاطب نمیخواهد درستی این جهان را بسنجد؛ از او دعوت میکند موقتاً قواعدش را بپذیرد و در رؤیای عاشقانهاش شریک شود.
سرنوشت در برابر انتخاب محور جذاب فیلم، کشمکش میان ایمان Sara به نشانهها و تمایل Jonathan به پیگیری مستقیم خواستههایش است. Sara باور دارد که تصادفها حامل معناییاند و اگر چیزی قرار باشد رخ دهد، جهان راهی برای تحقق آن پیدا میکند. Jonathan، در مقابل، بیشتر به اراده و اقدام تکیه میکند؛ از همین رو، جدایی آن دو فقط یک مانع داستانی نیست، بلکه تفاوتی در شیوهٔ مواجههشان با عشق را هم آشکار میکند.
« Jonathan و Sara در آستانهٔ کریسمس، هنگام خرید دستکش در نیویورک با یکدیگر آشنا میشوند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، فیلم این تقابل را به پرسشی جدی دربارهٔ اختیار بدل نمیکند. مفهوم تقدیر عمدتاً وسیلهای برای ساختن تعلیق و تأخیر است: هر بار که دیدار دوباره ممکن به نظر میرسد، اتفاقی تازه آن را عقب میاندازد. چنین ساختاری برای قصهای خیالپردازانه کارآمد است، اما از نظر روانشناختی جای بحث میگذارد.
اگر دو نفر واقعاً خواهان یکدیگرند، چرا این همه تصمیم را به نشانههایی بیرونی واگذار میکنند؟ فیلم پاسخ قاطعی نمیدهد؛ و شاید درست همین ابهام، برای برخی تماشاگران شیرین و برای برخی دیگر کلافهکننده باشد. شیمی بازیگران و نیروی صمیمیت John Cusack مهمترین تکیهگاه عاطفی فیلم است. بازی او در نقش Jonathan، شوخطبعی خشک و نوعی آسیبپذیری پنهان را کنار هم مینشاند.
شخصیتش بیش از آنکه قهرمانی آرمانی باشد، مردی است که میکوشد میان وظیفه، عادت و میل شخصی راهی پیدا کند. Cusack با مکثها و واکنشهای کوچک، این تردید را قابل لمس میکند و به قصهای که گاه بیش از حد به تصادف وابسته است، اندکی وزن انسانی میبخشد. Kate Beckinsale نیز برای Sara جذابیتی رؤیایی و آرام میآفریند؛ شخصیتی که هم بازیگوش است و هم به باورهایش جدی میماند.
رابطهٔ این دو بازیگر بر پایهٔ لحظههای کوتاه و گفتوگوهای پرکشش شکل میگیرد، نه شناختی عمیق و طولانی. همین محدودیت، هم بخشی از افسون فیلم است و هم یکی از ضعفهای آن: تماشاگر باید باور کند یک برخورد کوتاه میتواند خاطرهای ماندگار بسازد، بیآنکه فرصت زیادی برای دیدن رشد رابطه داشته باشد.
« بااینحال، فیلم این تقابل را به پرسشی جدی دربارهٔ اختیار بدل نمیکند. »
شخصیتها و اجرا
شخصیتهای فرعی و طنز سبک حضور دوستان دو شخصیت اصلی، به روایت انرژی و ضرباهنگ میدهد. Jeremy Piven در نقش Dean، دوست صریح و طعنهزن Jonathan، مکمل خوبی برای جدیت عاطفی اوست. Molly Shannon نیز با بازی در نقش Eve، دوست Sara، لحنی پرجنبوجوش و گاه نامتعارف وارد فیلم میکند. این دو شخصیت فقط برای شوخیپردازی حضور ندارند؛ هر یک آینهای برای تردیدها و تصمیمهای قهرماناناند و کمک میکنند فیلم از یک رشتهٔ ممتدِ انتظار و دلتنگی فاصله بگیرد.
بااینهمه، شوخیها همیشه به یک اندازه ظریف نیستند. بخشی از طنز فیلم بر موقعیتهای اغراقآمیز و شخصیتهای فرعیِ پررنگ تکیه میکند؛ گاهی مؤثر و دلنشین، گاهی نیز بیش از اندازه طراحیشده. در مقابل، خردهلحظههای سادهتر—از گفتوگو دربارهٔ سلیقهٔ شخصی گرفته تا واکنشهای روزمره—اغلب باورپذیرتر از سازوکارهای پیچیدهٔ تقدیرند.
همین تضاد، یکی از نکتههای جالب فیلم است: جزئیات کوچک انسانی گاه از ایدهٔ بزرگ و پرزرقوبرقش واقعیتر به نظر میرسند. نیویورک؛ شهرِ افسون و برخوردهای اتفاقی نیویورک در «Serendipity» فقط پسزمینه نیست؛ شهری است که با خیابانهای شلوغ، فروشگاهها، رستورانها و حالوهوای زمستانیاش به بخشی از خیال عاشقانهٔ فیلم بدل میشود.
کریسمس، چراغها و برف، فضای گرم و دلنشینی میسازند که در تضاد با شتاب شهر قرار دارد. گویی در میان جمعیتی بیشمار، سرنوشت میتواند دو نفر را بارها به آستانهٔ دیدار برساند. این تصویر، البته، نیویورکی آرمانی و سینمایی است، نه تصویری مستند از زندگی شهری. فیلم بهجای پرداختن به پیچیدگیهای شهر، از آن برای تولید حس انتظار، جادویی بودن و امکانِ برخوردهای نامحتمل بهره میگیرد.
« شخصیتهای فرعی و طنز سبک حضور دوستان دو شخصیت اصلی، به روایت انرژی و ضرباهنگ میدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فضای بصریاش به اندازهٔ داستان در ساختن لذت تماشا اهمیت دارد: مخاطب نهفقط دنبال سرانجام رابطه، بلکه همراهِ خاطرهای زمستانی از شهری رؤیایی میشود. ریتم و منطق داستان بزرگترین ضعف فیلم در بخش میانی آشکار میشود؛ جایی که جستوجوی طولانی دو شخصیت برای یافتن یکدیگر، بیش از آنکه به کشف تازهای دربارهٔ آنها بینجامد، بارها همان انتظار را تکرار میکند.
هر بار نزدیکشدن و دورافتادن، در آغاز سرگرمکننده است، اما با ادامهٔ مسیر ممکن است حس کشآمدن پیدا کند. فیلم بهجای آنکه همیشه از موانع برای ژرفتر کردن شخصیتها بهره ببرد، گاه آنها را صرفاً برای عقبانداختن دیدار به کار میگیرد. در نتیجه، باورپذیری قصه به میزان همراهی تماشاگر با قواعد افسانهای آن وابسته است.
اگر مخاطب با این قرارداد کنار بیاید که تصادفها میتوانند زنجیرهای خارقالعاده بسازند، فیلم سرگرمکننده و شیرین باقی میماند. اما اگر انتظار داشته باشد شخصیتها با تصمیمهایی روشنتر و رفتارهایی واقعگرایانهتر مسیرشان را تعیین کنند، برخی گرهها تصنعی جلوه خواهند کرد. این همان دوگانگی اصلی اثر است: جذابیتش از نامحتمل بودن میآید و در عین حال، نامحتمل بودنش گاه مانع همدلی میشود.
عشق، تعهد و مسئلهٔ اخلاقی یکی از پرسشهای مهمی که فیلم فقط نیمهکاره به آن نزدیک میشود، نسبت عشق تازه با رابطههای موجود است. Jonathan و Sara در آغاز با کسان دیگری در رابطهاند و سالها بعد نیز هر یک در آستانهٔ ازدواج قرار دارند. داستان از تماشاگر میخواهد آرزوی دیدار دوبارهٔ آن دو را دنبال کند، اما فرصت چندانی برای پرداخت جدی به پیامدهای عاطفی این انتخاب برای نامزدهایشان فراهم نمیکند.
« هر بار نزدیکشدن و دورافتادن، در آغاز سرگرمکننده است، اما با ادامهٔ مسیر ممکن است حس کشآمدن پیدا کند. »
قوتها و کاستیها
این حذف، به فیلم کمک میکند لحن افسانهای و سبک خود را حفظ کند، اما از پیچیدگی اخلاقی موقعیت میکاهد. گویی افرادِ دیگر بیشتر مانع راه قهرماناناند تا انسانهایی با احساسات و آیندهٔ مستقل. از همین رو، رابطهٔ مرکزی گاهی به بهای کمرنگشدن شخصیتهای پیرامونی برجسته میشود. فیلم در مقام کمدی عاشقانه، این سادهسازی را به سود پایانِ رؤیاییاش انتخاب میکند؛ انتخابی که شاید برای برخی تماشاگران پذیرفتنی و برای برخی دیگر ناعادلانه باشد.
جمعبندی «Serendipity» فیلمی گرم، بازیگوش و آشکارا خیالپردازانه است؛ اثری که بیش از آنکه بخواهد عشق را با منطق روزمره توضیح دهد، از ما میخواهد برای مدتی به نشانهها، تصادفها و امکانهای نامحتمل اعتماد کنیم. فضای زمستانی نیویورک، ایدهٔ آشناییِ اتفاقی و بازی صمیمی John Cusack، به آن جذابیتی ماندگار میبخشند.
در برابر این امتیازها، ریتم کند بخشهایی از روایت، اتکای افراطی به تقدیر و پرداخت کممایهٔ روابط جانبی قرار دارد. در نهایت، فیلم برای تماشاگرانی دلپذیرتر است که از رمانسهای شیرین و کمی نامعقول استقبال میکنند و به منطق افسانهایشان میدان میدهند. «Serendipity» در بهترین لحظههایش یادآوری میکند که گاهی یک برخورد کوتاه میتواند در ذهن آدمی به داستانی بزرگ بدل شود؛ و در ضعیفترین لحظههایش، فراموش میکند که برای باورپذیر شدنِ آن داستان، تنها شانس کافی نیست.
« این حذف، به فیلم کمک میکند لحن افسانهای و سبک خود را حفظ کند، اما از پیچیدگی اخلاقی موقعیت میکاهد. »
ثبت دیدگاه