نقد و بررسی
نقد The Night Eats the World | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
فیلم زامبیای که سکوت را به هیاهو ترجیح میدهد «The Night Eats the World» ساختهی دومینیک روشر، از همان آغاز مسیرش را از الگوی رایج فیلمهای زامبی جدا میکند. قرار نیست با صفی از تعقیبوگریزها، نبردهای پیدرپی یا شرح مفصل فروپاشی جهان روبهرو شویم. فیلم بهجای آن، دوربین را به ساختمانی در پاریس میبرد و بر سام متمرکز میکند؛ مردی که پس از بیدارشدن در آپارتمانی که شب قبل محل مهمانی بوده، درمییابد بیرون از آن دیوارها جهان به کابوسی بدل شده است.
این ایده، بیش از آنکه زمینهای برای نمایش هیولاها باشد، سکویی برای بررسی تنهایی و فرسایش روانی است. وحشت در غیاب صدا یکی از انتخابهای مؤثر فیلم، زامبیهای کمصدا و خاموش آن است. در بسیاری از آثار این ژانر، غرش جمعیت مردگان و هیاهوی آشوب، خطر را به تماشاگر اعلام میکند؛ اما اینجا سکوت خود به تهدید بدل میشود.
سام نمیتواند از روی صدا بفهمد خطر دقیقاً کجاست یا چه زمانی به او نزدیک خواهد شد. بنابراین هر صدای کوچک، هر حرکت ناگهانی و حتی مکثی طولانی در سکوت، معنایی دوچندان پیدا میکند. این تمهید گاه به لحظههایی واقعاً دلهرهآور میانجامد، زیرا مخاطب را وادار میکند به همان چیزهایی گوش بسپارد که شخصیت اصلی میشنود.
« قرار نیست با صفی از تعقیبوگریزها، نبردهای پیدرپی یا شرح مفصل فروپاشی جهان روبهرو شویم. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، فیلم از این ظرفیت همیشه برای ساختن تعلیق استفاده نمیکند؛ گاهی سکوت صرفاً امتداد فضای خالی است و نه عاملی برای تشدید خطر. همین تفاوت، در تجربهی تماشاگرانی که انتظار وحشتی پرتحرکتر دارند، تعیینکننده خواهد بود. آپارتمان بهمثابه جهان کوچک بخش بزرگی از فیلم در محدودهای بسته میگذرد و این محدودیت، هم نقطهی قوت آن است و هم سرچشمهی دشواریهایش.
راهروها، اتاقها، پنجرهها و پشتبام فقط مکانهایی برای پنهانشدن نیستند؛ هر کدام مرزی میان سام و دنیای بیرون میسازند. ساختمان به پناهگاه تبدیل میشود، اما پناهگاهی که آسودگی در آن ناممکن است: هر در میتواند راه ورود خطر باشد و هر پنجره یادآوری کند که شهر هنوز آنسوی شیشه حضور دارد، هرچند دیگر برای انسانها ساخته نشده باشد.
فیلم با این تمرکز فضایی، فاجعهای عظیم را به تجربهای شخصی و ملموس تقلیل میدهد. از ما خواسته نمیشود جهان را از بالا ببینیم یا نقشهای جامع از بحران دریافت کنیم؛ کافی است در کنار سام بمانیم و محدودشدن تدریجی افقش را حس کنیم. این انتخاب، فضای خفقانآور اثر را تقویت میکند، اما همزمان امکان گسترش جهان داستان را کاهش میدهد.
« همین تفاوت، در تجربهی تماشاگرانی که انتظار وحشتی پرتحرکتر دارند، تعیینکننده خواهد بود. »
شخصیتها و اجرا
پاریس بیشتر به حضوری دور و خاموش بدل میشود تا شهری زنده با جزئیات اجتماعی و انسانی فراوان. سام و فرسایش تنهایی مرکز عاطفی فیلم، نه سازوکار بحران و نه پاسخ به پرسشهای مربوط به زامبیها، بلکه وضعیت روانی سام است. فیلم او را قهرمانی پرشور و آمادهی نجات دیگران نمیسازد. او بیشتر انسانی است که باید بیاموزد چگونه روزهایش را در شرایطی تحمل کند که ساختار آشنای زندگی فروپاشیده است.
نیاز به غذا و امنیت تنها بخشی از مسئله است؛ تکرار روزها، نبود گفتوگو و از دسترفتن حس زمان، بهتدریج خودشان به خطرهایی مستقل تبدیل میشوند. بازی آندرس دانیلسن لی برای چنین رویکردی اهمیت ویژه دارد. او بهجای تکیه بر توضیحهای مستقیم یا واکنشهای نمایشی، از سکون، خستگی و تغییرات کوچک در رفتار شخصیت بهره میگیرد.
تماشاگر باید از جزئیات بفهمد که سام چگونه با تنهایی کنار میآید یا در برابر آن فرسوده میشود. این بازی کمبیان با لحن فیلم هماهنگ است؛ هرچند چون روایت اغلب به درون شخصیت محدود میماند، اگر مخاطب با شیوهی مشاهدهگرانهی اثر همراه نشود، فاصلهای سرد میان او و فیلم شکل میگیرد. ریتم آرام؛ تأمل یا کشآمدن؟
« پاریس بیشتر به حضوری دور و خاموش بدل میشود تا شهری زنده با جزئیات اجتماعی و انسانی فراوان. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
آهستگی فیلم انتخابی آگاهانه است، نه صرفاً نتیجهی کمبود حادثه. روشر میخواهد تماشاگر زمان را همراه سام بگذراند و تکرارهای روزمره را تجربه کند؛ همان لحظههایی که در روایتهای پرشتاب معمولاً حذف میشوند. در این معنا، کندی بخشی از مضمون است: زندگیِ باقیمانده پس از فاجعه، ممکن است از خود فاجعه طاقتفرساتر باشد.
اما نیت هنری، بهتنهایی ریتم را از نقد بینیاز نمیکند. بعضی صحنهها بیش از آنکه لایهای تازه به شناخت شخصیت یا فضای داستان بیفزایند، بر حسهایی تأکید میکنند که پیشتر بهاندازهی کافی منتقل شدهاند. تماشاگرانی که منتظر تغییرهای مکرر در موقعیت، درگیریهای روشن یا حرکت داستانی پرشتاب هستند، ممکن است بخشهایی را کشدار و کماتفاق بیابند.
فیلم گاهی چنان بر مکث و تکرار تکیه میکند که مرز میان «تجربهکردن ملال شخصیت» و «ایجاد ملال برای مخاطب» باریک میشود. تصویر و موسیقی در خدمت فضای بسته فضای تصویری فیلم حسابشده و کمادعاست. بهجای آنکه ویرانی شهر را به نمایشی پرزرقوبرق بدل کند، بر ساختمان و محیط پیرامون سام تمرکز دارد؛ محیطی که با هر بار دیدهشدن، کمتر به پناهگاه و بیشتر به قفسی آشنا میماند.
« آهستگی فیلم انتخابی آگاهانه است، نه صرفاً نتیجهی کمبود حادثه. »
قوتها و کاستیها
این انتخاب به فیلم کمک میکند تا وحشت را نه در وسعت فاجعه، بلکه در نزدیکی و تکرار آن جستوجو کند. موسیقی نیز بهجای هدایت دائمی احساسات، در ساختن حالوهوایی اندوهبار و نامطمئن نقش دارد. گاهی میکوشد به خلأیی که روایت عمداً ایجاد کرده شکل بدهد و در لحظههایی، حس انزوای سام را از سطح تصویر فراتر ببرد.
بااینحال، موسیقی و سکوت نمیتوانند جای پویایی دراماتیک را در همهی لحظهها پر کنند. اثر هرجا که این عناصر با کنش یا تغییر عاطفی همراهاند، گیراتر میشود؛ هرجا که صرفاً بر فضای موجود تأکید میگذارند، خطر یکنواختی افزایش مییابد. زامبیها در حاشیهی داستان در «The Night Eats the World» زامبیها بهاندازهی معمولِ ژانر مرکز توجه نیستند.
آنها حضوری دائمی و تهدیدآمیز دارند، اما فیلم علاقهی چندانی به شرح منشأ بحران، قواعد زیستی مردگان یا گسترش نبرد میان بازماندگان نشان نمیدهد. این کمگویی به اثر کمک میکند از توضیحهای آشنا و جزئیات تکراری فاصله بگیرد و تمرکزش را بر پیامدهای روانی فاجعه حفظ کند. از سوی دیگر، همین انتخاب ممکن است برای مخاطبی که از فیلم زامبی انتظار اکشن، کشمکشهای فراوان یا جهانسازی گسترده دارد، ناکافی باشد.
« این انتخاب به فیلم کمک میکند تا وحشت را نه در وسعت فاجعه، بلکه در نزدیکی و تکرار آن جستوجو کند. »
جمعبندی
تعداد موقعیتهای پرتنش محدود است و بخش قابلتوجهی از تجربه بر انتظار و مشاهده استوار میماند. فیلم در بهترین لحظههایش این کمبود را به امتیازی سبکی بدل میکند؛ در لحظههای ضعیفتر، به نظر میرسد هنوز ایدهی تازهای برای پیشبردن فضای خود پیدا نکرده است. جمعبندی «The Night Eats the World» بیش از آنکه داستان نبرد با مردگان باشد، فیلمی دربارهی زیستن در خلأ پس از ناپدیدشدن جهان آشناست.
زامبیهای خاموش، فضای محصور، بازی کنترلشدهی آندرس دانیلسن لی و موسیقی تأثیرگذار، به ساختن تجربهای متفاوت در ژانری آشنا کمک میکنند. در مقابل، ریتم کند، کمبود کنش و اتکای فراوان به سکوت و نگاههای طولانی میتواند صبر تماشاگر را بیازماید. ارزش فیلم در پاسخدادن به پرسشهای مربوط به آخرالزمان نیست؛ در این است که نشان میدهد پس از فروپاشی نظم بیرونی، ذهن انسان چگونه با تنهایی و تکرار دستوپنجه نرم میکند.
اگر تماشاگر با وحشتی تأملی و کمحادثه همراه شود، فیلم فضایی ماندگار پیش روی او میگذارد. اگر انتظار سرگرمی پرشتاب و تعقیبوگریزهای پیدرپی داشته باشد، احتمالاً همان سکوتی را خواهد یافت که فیلم با سماجت در مرکز تجربهاش قرار داده است.
« تعداد موقعیتهای پرتنش محدود است و بخش قابلتوجهی از تجربه بر انتظار و مشاهده استوار میماند. »
ثبت دیدگاه