نقد و بررسی
نقد I Wish | 2011
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
رویا در فاصلهٔ دو خانه فیلم «I Wish» ساختهٔ Hirokazu Kore-eda از جدایی آغاز میشود، اما بیش از آنکه دربارهٔ فروپاشی خانواده باشد، دربارهٔ شیوهای است که کودکان با نبودنِ عزیزانشان کنار میآیند. کوئیچی و ریونوسوکه، دو برادر که پس از جدایی پدر و مادرشان در دو شهر و دو خانهٔ متفاوت زندگی میکنند، هنوز پیوندی زنده و پرمهر با یکدیگر دارند.
فاصلهٔ میان آنها نه فقط جغرافیایی، بلکه عاطفی و ذهنی نیز هست: هرکدام جهان خانواده را از زاویهای متفاوت به یاد میآورد و میفهمد. شایعهای دربارهٔ برخورد دو قطار سریعالسیر، که گفته میشود نیرویی شگفتانگیز برای برآوردهشدن آرزوها پدید میآورد، بهانهٔ سفری میشود که هستهٔ داستان را شکل میدهد.
فیلم از همین طرح ساده پلی میسازد میان خیال کودکانه و واقعیت زندگی. رؤیای کودکانه و واقعیت بزرگسالان یکی از ظرافتهای فیلم در آن است که آرزوی کوئیچی را نه سادهلوحانه میخواند و نه بیچونوچرا تأیید میکند. او خانوادهای را میخواهد که دوباره کنار هم باشد؛ آرزویی قابلفهم برای کودکی که دلتنگ گذشته است.
بااینحال، فیلم بهتدریج نشان میدهد که گذشته در نگاه هر یک از اعضای خانواده یکسان نبوده است. آنچه برای یک کودک خاطرهای گرم و دلپذیر است، ممکن است برای دیگری با تنش و رنج همراه باشد. این تفاوت، به جای آنکه به جدلی آشکار تبدیل شود، در مکثها، تماسها و گفتوگوهای روزمره سر برمیآورد.
« فیلم از همین طرح ساده پلی میسازد میان خیال کودکانه و واقعیت زندگی. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در برابر آرزوی کوئیچی، نگاه واقعبینانهتر ریونوسوکه قرار میگیرد. او کوچکتر است، اما لزوماً کمفهمتر نیست؛ تجربهاش از زندگی مشترک والدین با تجربهٔ برادرش تفاوت دارد. فیلم از این تقابل برای داوری دربارهٔ یکی از آن دو استفاده نمیکند. هر دو کودک حق دارند احساس خود را داشته باشند، حتی اگر خواستههایشان با هم سازگار نباشد.
به این ترتیب، قصه از پرسش سادهٔ «آیا آرزو برآورده میشود؟» فراتر میرود و به پرسشی انسانیتر میرسد: آدمها چه چیزی را از دسترفته میپندارند و چگونه با امکانِ نرسیدن به خواستهشان زندگی میکنند؟ سفر بهمثابه تجربهٔ رشد سفر گروهی کودکان به سوی محل عبور قطارها، موتور روایی فیلم است، اما Kore-eda آن را به ماجرایی پرحادثه و پرشتاب تبدیل نمیکند.
مسیر بیشتر از آنکه زنجیرهای از خطرها و موانع بزرگ باشد، فرصتی برای مشاهده و شناخت است. کودکان در رفتوآمدشان با آدمها، مکانها و خواستههای متفاوت روبهرو میشوند. هرکدام چیزی را در دل دارد که شاید برای دیگری کوچک یا عجیب به نظر برسد، اما برای صاحب آن آرزو اهمیت واقعی دارد. این سفر همچنین جمعی است.
آرزوی شخصی کوئیچی با حضور دوستانش از انزوا بیرون میآید و به تجربهای مشترک بدل میشود. بچهها در کنار یکدیگر نه فقط خیالپردازی میکنند، بلکه اختلاف، شوخی، ترس و دلبستگی را هم تجربه میکنند. فیلم بهجای آنکه رشد را با یک سخنرانی یا کشف ناگهانی توضیح دهد، آن را در همین جزئیات مینشاند: در تصمیمگیریهای کوچک، در توجهی که کودکان به یکدیگر نشان میدهند و در تغییر تدریجی معنای آرزوهایشان.
« در برابر آرزوی کوئیچی، نگاه واقعبینانهتر ریونوسوکه قرار میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
این نوع روایت آرام با نگاه انسانی و مشاهدهگرانهٔ فیلمساز تناسب دارد. بازیهای طبیعی و شخصیتهای زنده بخش بزرگی از تأثیر فیلم از حضور کودکان در مرکز آن میآید. بازیهای طبیعی و بیتکلفشان باعث میشود گفتوگوها کمتر شبیه جملههایی از پیشساخته به نظر برسند و بیشتر حالوهوای گفتوگوی واقعی بچهها را پیدا کنند.
رابطهٔ دو برادر، بهویژه، از دل حرکات و لحنهای ساده شکل میگیرد: نوعی نزدیکی که فاصلهٔ مکانی قادر به محوکردنش نیست، اما آن را نیز بیدردسر نمیگذارد. این باورپذیری برای فیلمی که بر تفاوت تجربههای دو کودک تکیه دارد، اهمیتی اساسی دارد. دوستان آنها نیز تنها همراهانی برای پیشبردن قصه نیستند.
هر یک با خلقوخو و آرزویی جداگانه به جهان فیلم رنگ میزند. حضورشان تصویری کوچک از تنوع خواستههای کودکی میسازد؛ خواستههایی که گاه بازیگوشانهاند و گاه نشانی از نگرانیهای عمیقتر دارند. در سوی دیگر، بزرگسالان نیز به شکل تیپهایی یکدست و بیروح نمایش داده نمیشوند. آنها سرگرم کار، دغدغهها و ناکامیهای خود هستند، اما لحظههایی از گرما و مهربانی نیز در رفتارشان دیده میشود.
فیلم به این ترتیب جهانی میسازد که در آن کودکان و بزرگسالان هر دو حامل آرزوهایی ناتماماند. روزمرگی، فضا و لحن شاعرانه «I Wish» به رخدادهای کوچک و عادی با دقتی ویژه نگاه میکند. خانهها، مدرسه، خوراک، مسیرها و گفتوگوهای پراکنده، صرفاً پسزمینهٔ ماجرا نیستند؛ آنها بافت زندگی شخصیتها را میسازند.
« این نوع روایت آرام با نگاه انسانی و مشاهدهگرانهٔ فیلمساز تناسب دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
همین توجه به روزمرگی به فیلم اجازه میدهد عاطفه را بدون تأکیدهای پرطمطراق منتقل کند. صحنهای ساده میتواند در پرتو آنچه پیشتر دیدهایم، معنایی تازه پیدا کند، بیآنکه فیلم آن معنا را با توضیح مستقیم به تماشاگر تحمیل کند. فضاسازی آرام و شاعرانه نیز از همین رویکرد پدید میآید. فیلم جهان کودکان را نه بهصورت قلمرویی افسانهای و جدا از واقعیت، بلکه همچون واقعیتی آمیخته با خیال نشان میدهد.
قطارها در قصه حضوری ملموس و روزمره دارند، اما شایعهٔ نیروی آرزوبخششان به آنها هالهای افسانهای میدهد. این همنشینیِ امر عادی و خیال، با منطق کودکانه سازگار است: یک وسیلهٔ حملونقل میتواند هم قطاری واقعی باشد و هم نشانهٔ امید. موسیقی و تصویر نیز در خدمت همین لحناند؛ آنها احساس را همراهی میکنند، اما معمولاً بهجای آنکه آن را بزرگنمایی کنند، فرصت میدهند تماشاگر در سکوتها و جزئیات مکث کند.
ریتم و پراکندگی روایت آرامش فیلم گاه به نقطهٔ قوت و گاه به محدودیت آن بدل میشود. کسانی که انتظار دارند داستان بر پایهٔ هدفی روشن، موانع پیاپی و کشمکشی فزاینده پیش برود، ممکن است از کندی ریتم خسته شوند. فیلم در بخشهایی به خردهداستانها و شخصیتهای فرعی مجال میدهد و همواره به رابطهٔ دو برادر بازنمیگردد.
این پراکندگی با تصویری که اثر از یک اجتماع کوچک و زنده میسازد هماهنگ است، اما گاهی تمرکز عاطفی را از محور اصلی دور میکند. همین انتخاب، مرز میان مشاهدهگری دلنشین و کشآمدن روایت را باریک میسازد. برخی صحنهها برای ساختن حس مکان و آشنایی با شخصیتها سودمندند؛ بعضی دیگر ممکن است برای مخاطبی که پیگیر خط اصلی داستان است، بیش از اندازه طولانی یا کماثر به نظر برسند.
« همین توجه به روزمرگی به فیلم اجازه میدهد عاطفه را بدون تأکیدهای پرطمطراق منتقل کند. »
قوتها و کاستیها
فیلم در پی برانگیختن هیجان از راه اتفاقهای بزرگ نیست و همین پرهیز، کیفیتی صمیمی به آن میدهد، اما بهایی هم دارد: دامنهٔ کشمکش محدود میماند و روایت گاه از حرکت بازمیایستد. آرزو بهجای معجزه عنوان انگلیسی فیلم بر آرزو تأکید میکند، حال آنکه عنوان ژاپنی آن معنای «معجزه» را در خود دارد.
این دو مفهوم بهخوبی با یکدیگر گفتوگو میکنند. فیلم نه وعده میدهد که جهان مطابق خواستههای کودکان تغییر میکند و نه خیال را بیارزش میشمارد. آرزو در اینجا بیش از آنکه قرارداد داستانی برای حلکردن مسائل باشد، راهی برای آشکارشدنِ نیازهاست. وقتی کودکان خواستههایشان را به زبان میآورند، تماشاگر میفهمد هرکدام چه چیزی را عزیز میداند، از چه میترسد و چه چیزی را هنوز از دسترفته میبیند.
از همین منظر، معنای «معجزه» در فیلم لزوماً وابسته به رخدادی خارقالعاده نیست. گاهی اهمیت یک لحظه در آن است که آدمها برای زمانی کوتاه به یکدیگر نزدیک میشوند، یا چیزی را که پیشتر عادی میپنداشتند از نو میبینند. این اندیشه با نگاه کلی فیلم سازگار است: زندگی از لحظههای کوچک ساخته شده و گاه ارزش آنها تنها پس از عبور از موقعیتی دشوار آشکار میشود.
البته چنین رویکردی ممکن است برای برخی تماشاگران بیش از اندازه کماتفاق یا کمهیجان باشد؛ فیلم تعمداً از اوجگیریهای پرقدرت و پاسخهای صریح فاصله میگیرد. جمعبندی «I Wish» فیلمی دربارهٔ کنارآمدن با فاصله، دلتنگی و دگرگونی است؛ اثری که برای بیان این موضوعات به جای ملودرامی پرهیاهو، به نگاه کودکانه و جزئیات زندگی روزمره تکیه میکند.
« این دو مفهوم بهخوبی با یکدیگر گفتوگو میکنند. »
جمعبندی
قدرت اصلی آن در بازیهای طبیعی کودکان، پیوند ظریف دو برادر و تواناییاش در یافتن عاطفه در لحظههای ساده نهفته است. در مقابل، کندی ریتم و پراکندگی برخی خردهداستانها میتواند انسجام روایت را برای بخشی از مخاطبان کاهش دهد و پایان کمهیجان آن شاید انتظاری متفاوت را ناکام بگذارد. بااینهمه، آرامش فیلم بخشی از معنای آن است.
«I Wish» کمتر میخواهد تماشاگر را با حادثهای غافلگیر کند و بیشتر میکوشد او را وادارد به آرزوهای کوچک، خاطرههای متفاوت و پیوندهایی که زیر فشار فاصله همچنان دوام میآورند، با دقت نگاه کند. حاصل، روایتی لطیف و انسانی است که ارزشش نه در پاسخ قطعی به همهٔ پرسشها، بلکه در توجهی است که به خودِ پرسیدن و به لحظههای میان آرزو و واقعیت نشان میدهد.
« بااینهمه، آرامش فیلم بخشی از معنای آن است. »
ثبت دیدگاه