نقد و بررسی
نقد Reversi | 2024
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان اندوه و امکانِ بازگشت «Reversi» ساختهٔ Adrian Teh از ایدهای آشنا آغاز میکند: مردی که میتواند به گذشته برگردد، میکوشد با اصلاح رویدادهای پیشین از وقوع فاجعه جلوگیری کند. اما فیلم این قابلیت را نه در خدمت معمایی پرشتاب یا نمایش قدرتهای خارقالعاده، بلکه در دل یک درام خانوادگی قرار میدهد.
آکید، پدری داغدار، بارها به لحظههایی بازمیگردد که گمان میکند هنوز امکان نجات خانوادهاش در آنها باقی است. همین انتخاب، ظرفیت عاطفی اثر را شکل میدهد: سفر در زمان در اینجا بیش از آنکه ترفندی داستانی باشد، صورت بیرونیِ سوگ، انکار و میل ناگزیر انسان به بازنویسی گذشته است. عنوان فیلم نیز در همین چارچوب معنا پیدا میکند.
«بازگشت» و «وارونهکردن» نه فقط به حرکت در زمان، بلکه به وسوسهٔ نگاه دوباره به زندگی اشاره دارند؛ به این خیال که اگر یک تصمیم، یک جمله یا یک لحظه تغییر کند، تمام پیامدها نیز دگرگون خواهند شد. فیلم از همان ابتدا پرسشی ساده اما دردناک پیش میکشد: آیا فرصت دوباره واقعاً راهی برای رهایی است، یا فقط اندوه را در شکلهای تازه تکرار میکند؟
ایدهای پربار، میان چند ژانر یکی از جذابیتهای «Reversi» جسارت آن در پیوند دادن گونههای مختلف سینمایی است. اثر در مرز میان علمیتخیلی، عاشقانه، درام خانوادگی و تریلرِ حادثهمحور حرکت میکند. این ترکیب میتواند به فیلم انرژی و تازگی ببخشد؛ بهویژه در سینمایی که کمتر سراغ سفر در زمان بهعنوان ابزاری برای کاوش رابطهٔ پدر و فرزند میرود.
« آکید، پدری داغدار، بارها به لحظههایی بازمیگردد که گمان میکند هنوز امکان نجات خانوادهاش در آنها باقی است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
قدرت آکید در بازگرداندن زمان، هم امکانهای روایی فراهم میکند و هم بهانهای میشود برای آشکارکردن زخمهایی که از کودکی با خود حمل کرده است. بااینحال، گستردگی ایدهها همیشه به انسجام نمیانجامد. فیلم گاه چنان مشتاق افزودن مسیرها و لایههای تازه است که رشتهٔ اصلی روایت زیر بار آنها کمرنگ میشود.
لحظاتی از درام خانوادگی، قواعد علمیتخیلی، تعلیق و ملودرام در کنار هم قرار میگیرند، اما پیوند میانشان همیشه طبیعی نیست. در نتیجه، اثر در بعضی بخشها بیشتر به مجموعهای از ایدههای جذاب شباهت دارد تا روایتی که همهٔ اجزایش از منطق واحدی پیروی کنند. این نوسان، ضعف اصلی فیلمنامه است: تخیل فیلم از توانایی آن در نظمدادن به تخیلش پیشی میگیرد.
زمان بهمثابه چرخهٔ سوگ بازگشتهای مکرر آکید به گذشته صرفاً سازوکاری برای تغییر رخدادها نیستند؛ هر بار، مخاطب را به وضعیت روانی مردی نزدیکتر میکنند که نمیتواند با فقدان کنار بیاید. او در پی یافتن راهی برای جلوگیری از مصیبت است، اما هر کوشش، پیچیدگی تازهای به بار میآورد. به این ترتیب، تکرار هم نیروی دراماتیک فیلم است و هم استعارهای از سوگواری: ذهن داغدار بارها به همان نقطه بازمیگردد، آن را وارسی میکند و در خیال خود میپرسد آیا میشد کاری دیگر کرد.
این ایده در سطح مفهومی بسیار مؤثر است، اما اجرای آن همیشه به همان اندازه دقیق نیست. بعضی بازگشتها از نظر حسی و روایی تفاوت کافی با یکدیگر ندارند و طولانیشدن صحنهها از شدت اثر میکاهد. تماشاگر میتواند فرسودگی آکید را بفهمد، اما خود فیلم گاهی چنان بر تکرار تأکید میکند که حس درماندگی شخصیت به ملال روایی تبدیل میشود.
« بااینحال، گستردگی ایدهها همیشه به انسجام نمیانجامد. »
شخصیتها و اجرا
اگر تدوین در برخی بخشها موجزتر بود، تکرارها احتمالاً ضربهٔ عاطفی بیشتری میزدند و اثر کمتر در مسیر خود درجا میزد. بازی بتو و وزنِ فقدان ستون اصلی فیلم بازی Beto Kusyairy در نقش آکید است. او نقش را با نمایشهای اغراقآمیزِ اندوه پیش نمیبرد؛ در عوض، فرسایش تدریجی مردی را نشان میدهد که میان عشق، عذاب وجدان و درماندگی گرفتار شده است.
نگاهها و سکوتهای او اغلب از دیالوگها گویاترند، و همین خویشتنداری کمک میکند که رنج شخصیت از سطح ملودرام صرف فراتر برود. آکید باید در دورههای گوناگون زندگیاش حضور داشته باشد؛ از مردی گرفتار در خاطرههای گذشته تا پدری که میکوشد آینده را کنترل کند. بازی بتو این پیوستگی عاطفی را حفظ میکند، حتی زمانی که فیلمنامه در پیوند دادن دورهها و موقعیتها لغزش دارد.
بازیگران دیگر نیز در فضاسازی خانوادگی سهم دارند، اما همهٔ رابطهها به یک اندازه قانعکننده از کار درنمیآیند. پیوند آکید و سارا باید مرکز احساسی ماجرا باشد، ولی شیمی میان آن دو همیشه به اندازهای شکل نمیگیرد که تصمیمهای بزرگ شخصیتها را کاملاً باورپذیر کند. مشکل بیش از آنکه از بازیگران برخیزد، به نحوهٔ نگارش و رشد رابطه مربوط است: فیلم از مخاطب میخواهد شدت عشقی را بپذیرد که گاه فرصت کافی برای جانگرفتن روی پرده پیدا نمیکند.
لحظههای کوچک و تأثیر عاطفی بزرگ در میان ایدههای پرپیچوخم فیلم، صحنههای ساده و روزمره بیشترین اثر را بر جای میگذارند. نمونهٔ برجسته، لحظهٔ بازگشت آکید برای چشیدن دوبارهٔ سوپ مادرش است؛ کنشی کوچک که بار عاطفی بزرگی پیدا میکند، چون زمان را از مفهومی انتزاعی به تجربهای حسی بدل میسازد.
« بازی بتو و وزنِ فقدان ستون اصلی فیلم بازی Beto Kusyairy در نقش آکید است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
طعم غذا، حضور خانواده و خاطرهٔ خانه، چیزهایی هستند که در برابر قدرتهای خارقالعاده هم شکننده و دستنیافتنی میمانند. همین لحظه نشان میدهد که فیلم در بهترین حالتش، نیازی به توضیحهای پیچیده ندارد: کافی است شخصیتی بخواهد برای چند ثانیه دوباره کنار عزیزانش باشد. این صحنهها به فیلم عمق میدهند، اما گاه موسیقی و تأکیدهای احساسی، معنایی را که تصویر خود بهخوبی منتقل کرده است دوباره و با صدای بلندتر تکرار میکنند.
هنگامی که موسیقی بیشازحد بر لحظهای تحمیل میشود، مخاطب کمتر فرصت مییابد احساس را در سکوت تجربه کند. «Reversi» در لحظات صمیمی و کمادعاتر به عاطفه اعتماد میکند؛ در صحنههای دیگر، گاهی بیش از اندازه برای برانگیختن آن میکوشد. فیلمنامه، دیالوگ و ریتم فیلمنامه هم نقطهٔ قوت مفهومی اثر است و هم منبع عمدهٔ کاستیهای آن.
پرسشهای اصلی فیلم ــ دربارهٔ تقدیر، مسئولیت و هزینهٔ دستکاری گذشته ــ جذاباند، اما گفتوگوها همیشه به روشنی یا طبیعیبودن لازم نمیرسند. برخی دیالوگها چنان غیرعادی به گوش میرسند که بهجای آنکه شخصیت را آشکار کنند، حضور نویسنده را به یاد میآورند. این مسئله، بهخصوص در صحنههایی که باید بار عاطفی رابطهها را حمل کنند، آسیبزننده است.
ریتم نیز یکدست نیست. فیلم در بخشهایی با شتاب از یک ایده به ایدهٔ دیگر میرود و در بخشهایی دیگر بیش از حد مکث میکند. برخی صحنهها آنقدر کش میآیند که به جای ایجاد تعلیق یا تثبیت حس فقدان، رنگوبویی ناپخته پیدا میکنند. بااینهمه، این ناهمواریها همهٔ نیروی اثر را از میان نمیبرند؛ زیرا مسیر آکید همچنان پرسشی روشن و انسانی دارد: وقتی نمیتوان گذشته را اصلاح کرد، چه چیزی از عشق باقی میماند؟
« هنگامی که موسیقی بیشازحد بر لحظهای تحمیل میشود، مخاطب کمتر فرصت مییابد احساس را در سکوت تجربه کند. »
قوتها و کاستیها
زمینهٔ فرهنگی و لحن فیلم «Reversi» از جایگاهی در سینمای مالزی میآید که میل به تجربهگری در آن محسوس است. اثر حالوهوای فرهنگی و خانوادگی خود را حفظ میکند، بیآنکه مضمون را به خطابهای مستقیم تبدیل کند. حضور ارزشهای خانوادگی و معنوی در بافت داستان، بیشتر از راه تصمیمها و مناسبات شخصیتها احساس میشود تا از طریق توضیحهای صریح.
این رویکرد به فیلم هویتی متمایز میدهد و کمک میکند که داستان، با وجود بهرهگیری از عناصر آشنای سینمای علمیتخیلی، صرفاً تقلیدی از نمونههای دیگر نباشد. البته هویت محلی بهتنهایی نمیتواند همهٔ مسائل ساختاری را حل کند. فیلم گاه زیر فشار جاهطلبی ژانری، میان لحنهای متفاوت جابهجا میشود و در یافتن تعادل میان اندوه، تعلیق و احساساتگرایی دشواری دارد.
اما همین جسارت، حتی در لحظههای ناکام، ارزش توجه دارد: «Reversi» میکوشد راهی تازه برای سخنگفتن دربارهٔ خانواده و فقدان پیدا کند، نه آنکه فقط الگوهای آشنا را بیتغییر تکرار کند. جمعبندی «Reversi» فیلمی نابرابر اما صمیمانه و بلندپرواز است؛ اثری که ایدههایش گاهی از توان فیلمنامه برای یکپارچهکردن آنها فراتر میروند، اما در مرکز خود بازی اثرگذار Beto Kusyairy و تصویری دردناک از پدری گرفتار در سوگ دارد.
ضعف در ریتم، دیالوگهای نامأنوس و رابطهای که همیشه به اندازهٔ کافی باورپذیر نمیشود، مانع از آن است که تمام ظرفیت فیلم به ثمر برسد. بااینحال، لحظههای کوچک و انسانیاش ــ بهویژه آنجا که خاطره در طعمی آشنا یا حضوری ازدسترفته متجلی میشود ــ نیرویی ماندگار دارند. فیلم در نهایت بیش از آنکه دربارهٔ امکان تغییر زمان باشد، دربارهٔ دشواری پذیرفتن آن چیزی است که دیگر نمیتوان تغییر داد.
« زمینهٔ فرهنگی و لحن فیلم «Reversi» از جایگاهی در سینمای مالزی میآید که میل به تجربهگری در آن محسوس است. »
ثبت دیدگاه