نقد و بررسی
نقد Breathless | 1960
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
فیلمی که از نفسِ روایت میافتد تا سینما نفس بکشد «Breathless» یا «ازنفسافتاده» در نگاه نخست داستانی آشنا دارد: خلافکاری جوان، قتلی ناگهانی، تعقیب پلیس و زنی که شاید به او در فرار یاری برساند. اما فیلم ژانلوک گدار چندان علاقهای ندارد این مواد خام را در قالب یک تریلر جنایی متعارف بریزد.
قصه بیشتر بهانهای است برای دنبالکردن آدمهایی که پرحرف، خودخواه، شوخ، هوسران و در لحظه زندگی میکنند؛ آدمهایی که گویی نه نقشهای پایدار دارند و نه حتی شناخت روشنی از خواستههای خود. حاصل، اثری است که بهجای آنکه مخاطب را با گرهگشاییهای داستانی پیش ببرد، او را به تماشای حرکت، مکث، گفتوگو و بیقراری دعوت میکند.
این فیلم نخستین اثر بلند گدار بود و در سال ۱۹۶۰ به نمایش درآمد؛ اثری که از نمونههای شاخص موج نوی فرانسه بهشمار میرود. اهمیت آن تنها در نوآوریهای فنیاش خلاصه نمیشود. «ازنفسافتاده» میخواهد تماشاگر را از آسودگیِ تماشای قصهای صیقلی بیرون بکشد و یادآوری کند که سینما ساخته میشود: با دوربین، برش، بازی و انتخابهایی که میتوانند آگاهانه قواعد معمول را به هم بزنند.¹ میشل؛ جذابیتِ خطرناکِ نقشبازیکردن میشل، با بازی ژانپل بلموندو، شخصیتی است که همزمان میتواند خندهدار، دلفریب و فرساینده باشد.
او خود را در هیئت مردی شکستناپذیر میبیند؛ گویی از فیلمهای گانگستری آموخته چگونه باید سیگار به دست گرفت، نگاه کرد و از قانون گریخت. اما این ژستها بیش از آنکه نشانه قدرت باشند، پردهای بر بیمسئولیتی و آشفتگی او هستند. میشل دائماً نقش بازی میکند، حتی وقتی ظاهراً بیتکلف است. او ممکن است در یک لحظه شوخی کند و در لحظهای دیگر رفتاری بیرحمانه نشان دهد؛ تناقضی که فیلم نه میکوشد آن را حل کند و نه برایش توجیه اخلاقی بسازد.
« اما فیلم ژانلوک گدار چندان علاقهای ندارد این مواد خام را در قالب یک تریلر جنایی متعارف بریزد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بلموندو این ناهمواری را با حضوری پرتحرک و بیقرار جان میدهد. بازی او بهجای تأکید بر روانشناسیِ منسجم، بر حرکات کوچک، اداها و تغییرهای ناگهانی تکیه دارد. همین شیوه سبب میشود میشل بهجای قهرمانی که باید تحسینش کنیم، به مردی بدل شود که نمیتوان بهسادگی از او چشم برداشت، اما نزدیکشدن به او نیز دشوار است.
فیلم از تماشاگر نمیخواهد او را دوست بدارد؛ میخواهد ببیند چگونه شیفتگی به تصویرِ خود، میتواند جای مواجهه با واقعیت را بگیرد. پاتریشیا و رابطهای بر لبهٔ تصمیم پاتریشیا، با بازی ژان سیبرگ، نقطهٔ مقابل ساده و اخلاقیِ میشل نیست. او نیز درون رابطهای پرابهام حرکت میکند و بیش از آنکه پاسخهای آماده داشته باشد، با پرسشهایی روبهروست که شاید خودش هم هنوز صورتبندیشان نکرده باشد.
تردید او درباره میشل فقط واکنش زنی گرفتار در ماجرای یک خلافکار نیست؛ راهی است برای سنجیدن میل، استقلال و امکان اعتماد. آیا میتوان کسی را خواست و همزمان از شیوه زندگیاش فاصله گرفت؟ آیا صمیمیت به معنای پذیرفتن جهانبینی دیگری است؟ فیلم پاسخ را به تماشاگر تحمیل نمیکند. گفتوگوهای این دو گاه شبیه مکالمهای معمولی پیش میروند و گاه به رقابتی برای تعریفکردن خودشان بدل میشوند.
آنها درباره عشق، مرگ، هنر و زندگی حرف میزنند، اما همیشه روشن نیست که سخنانشان از اعتقادی عمیق میآیند یا از میل به جذاببودن. در این میان، شیمی میان سیبرگ و بلموندو به فیلم گرمایی میبخشد که از سردیِ ظاهرِ ضدقهرمانانهاش میکاهد. رابطهشان نه عاشقانهای آرمانی، بلکه برخورد دو اراده و دو تصور متفاوت از آزادی است.
« بلموندو این ناهمواری را با حضوری پرتحرک و بیقرار جان میدهد. »
شخصیتها و اجرا
پاریس؛ شهری که به صحنه تبدیل نمیشود یکی از لذتهای ماندگار فیلم، حضور پاریس است؛ نه بهصورت پسزمینهای براق برای یک داستان جنایی، بلکه همچون فضایی زنده و گذرا که آدمها در آن قدم میزنند، حرف میزنند و از کنار زندگی روزمره میگذرند. خیابانها، کافهها و رفتوآمد رهگذران حس مکانی میسازند که انگار فیلم در آن رخ نمیدهد، بلکه دوربین اتفاقاً آن را یافته است.
بااینحال، این حس خودمانی را نباید با ثبت بیواسطه واقعیت یکی دانست. قاببندی و حرکت دوربین همچنان انتخابهایی آگاهانهاند؛ فیلم فقط ظاهرِ تصنعِ پرزرقوبرق را کنار میگذارد و به خیابان اجازه میدهد در تصویر حضور داشته باشد. تصویربرداری دستی و سبکِ کمآرایش اثر، بهویژه در سکانسهای بیرونی، به این فضا انرژی میبخشد.
دوربین گویی به شخصیتها چسبیده است، اما نه آنقدر که همه چیز را توضیح دهد. گاهی از آنها عقب میماند، گاهی پیش میافتد و گاهی صرفاً در جریان گفتوگوها همراهشان میشود. حاصل نوعی صمیمیتِ ناآرام است: تماشاگر به آدمها نزدیک است، اما به درونشان دسترسی کامل ندارد. این فاصله، با ابهام شخصیتها تناسب دارد.
پرشهای تدوین؛ آزادی یا مانع؟ مشهورترین ویژگی صوری فیلم، پرشهای تدوینی آن است؛ برشهایی که زمان و حرکت را ناگهان جلو میبرند و پیوستگی معمول نماها را میشکنند. این شیوه، در زمان خود نامتعارف و تکاندهنده بود و امروزه نیز میتواند واکنشهای دوگانه برانگیزد. در بهترین لحظهها، پرشها به ریتم فیلم جان میدهند: گفتوگوها را از ایستایی درمیآورند و با بیقراری شخصیتها هماهنگ میشوند.
« بااینحال، این حس خودمانی را نباید با ثبت بیواسطه واقعیت یکی دانست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
جهان میشل نیز پیوسته و مرتب نیست؛ او در لحظه میجهد، تصمیم میگیرد و مسیرش را عوض میکند. تدوین در این معنا فقط آرایش تصویر نیست، بلکه صورتی از همان زیستِ ناپایدار است. اما این انتخاب همیشه به سود فیلم عمل نمیکند. پرشهای پیدرپی ممکن است برخی تماشاگران را از جریان عاطفی صحنه بیرون بیندازند، بهخصوص زمانی که انتظار دارند روایت با ضرباهنگی روشنتر پیش برود.
حتی اگر برشها را بخشی از زبان اثر بدانیم، نمیتوان انکار کرد که تکرارشان گاه بیش از آنکه بر معنا بیفزاید، توجه را به خودِ شگرد جلب میکند. گزارشها از شکلگیری تدوین نهایی فیلم نیز به این نکته اشاره میکنند که کوتاهکردن بخشهایی از نماهای پیوسته در مسیر رسیدن به مدتزمان مناسب، نقشی در پیدایش این سبک داشته است؛ انتخابی که بعدها به یکی از نشانههای شناختهشده فیلم بدل شد.² موسیقی، طنز و لحنِ لغزان موسیقی مارتسیال سولال به فیلم تحرک و طراوت میدهد، اما نه با آن شیوهای که احساسات تماشاگر را پیوسته هدایت کند.
موسیقی گاه ناگهان آغاز میشود و همانقدر ناگهانی کنار میرود؛ درست مانند جهانی که در آن قواعدِ آشنای روایت و لحن چندان پابرجا نیستند. این حضورِ مقطعی به فیلم نوعی سرزندگی میبخشد، ولی فاصلهای میان تصویر و موسیقی نیز ایجاد میکند. آهنگ، نه صرفاً همراهِ صحنه، بلکه صدایی مستقل در ساختار فیلم است.³ طنز اثر نیز از همین لغزندگی سرچشمه میگیرد.
گدار رفتارهای میشل را گاه چنان سبک و بازیگوشانه نشان میدهد که خنده به لب میآورد، اما خشونتِ نهفته در ماجرا اجازه نمیدهد این خنده آسوده و بیدردسر باشد. فیلم از کنار تناقضِ میان ژستِ سینمایی و پیامد واقعی رفتار عبور میکند، بیآنکه آن را به پند اخلاقی سادهای تقلیل دهد. این لحن برای برخی تماشاگران رهاییبخش است و برای برخی دیگر ممکن است سرد یا حتی آزاردهنده به نظر برسد.
« جهان میشل نیز پیوسته و مرتب نیست؛ او در لحظه میجهد، تصمیم میگیرد و مسیرش را عوض میکند. »
قوتها و کاستیها
روایتِ کمشتاب و خطرِ دلزدگی هرچند داستان با یک جرم و تعقیب پلیسی آغاز میشود، «ازنفسافتاده» بهتدریج نشان میدهد که هیجانِ معمول این ژانر اولویت اصلیاش نیست. فیلم زمان قابلتوجهی را صرف مکالمهها و لحظههایی میکند که از دیدگاه داستانی میتوانستند کوتاهتر یا حتی حذف شوند. این مکثها فرصت میدهند شخصیتها در تناقضهایشان آشکار شوند، اما در عین حال ممکن است ریتم را سست کنند.
اگر تماشاگر منتظر پیشروی منظمِ پیرنگ باشد، بخشهایی از فیلم کشدار جلوه خواهند کرد؛ بهویژه چون خودِ شخصیت اصلی نیز در بسیاری از لحظهها بیشتر به نمایش خود مشغول است تا پیشبردن ماجرا. بااینهمه، همین سستیِ ظاهری بخشی از تجربهای است که فیلم پیشنهاد میکند. زندگی در آن به رشتهای از تصمیمهای مهم و صحنههای پرتنش خلاصه نمیشود؛ پر از حرفهای پراکنده، وقتگذرانی و انتخابهایی است که آدمها شاید پیش از فهمیدن پیامدشان انجام دهند.
مسئله این است که این منطق برای همه جذاب نخواهد بود. تماشاگرانی که با لحنِ نافرمان فیلم ارتباط برقرار کنند، در مکثها و حاشیهها چیزی زنده و انسانی مییابند؛ دیگران ممکن است همان لحظهها را صرفاً اتلاف وقت بدانند. جمعبندی «ازنفسافتاده» فیلمی است که جذابیت و دشواریاش از یک سرچشمه میآیند: امتناع از رامکردن شخصیتها و روایت در قالبی مطمئن و آشنا.
بلموندو و سیبرگ رابطهای پرکشش اما بیقرار میسازند؛ خیابانهای پاریس به جهان فیلم بافتی روزمره میدهند؛ موسیقی و طنز آن را از تلخیِ یک داستان جناییِ صرف دور میکنند. در سوی دیگر، تدوین گسسته، روایتِ کمشتاب و شخصیتِ گاه تحملناپذیرِ میشل میتوانند سد راه لذت باشند. ارزش فیلم در این نیست که همه را شیفته سبک خود کند، بلکه در آن است که حتی مخالفت با انتخابهایش را به تجربهای فعال بدل میسازد.
« این مکثها فرصت میدهند شخصیتها در تناقضهایشان آشکار شوند، اما در عین حال ممکن است ریتم را سست کنند. »
جمعبندی
ممکن است پرشهای تدوین همچنان رو مخ باشند، ممکن است میشل هرگز به شخصیتی دوستداشتنی تبدیل نشود و ممکن است داستان، در قیاس با انرژی ظاهریاش، کمحادثه به نظر برسد. بااینحال، فیلم در همان فاصله میان دلبستگی و دلزدگی، تصویری ماندگار از جوانیِ بیقرار، خودنمایی و میل به گریز میسازد؛ تصویری که تماشاگر را وامیدارد نه فقط بپرسد چه رخ میدهد، بلکه بسنجد سینما چگونه میتواند آن را روایت کند.



ثبت دیدگاه