نقد و بررسی
نقد Grey Owl | 1999
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان طبیعت و هویت فیلم «Grey Owl» به کارگردانی ریچارد اتنبرو، زندگی مردی را روایت میکند که میان دو هویت ساختهشده و یک تحول اخلاقی واقعی گرفتار است. آرچیبالد بیلانی، انگلیسیزادهای شیفتهٔ فرهنگ بومیان آمریکای شمالی، در کانادا نام و چهرهای تازه برمیگزیند و بهعنوان گریاُول شناخته میشود؛ دامگذاری که سرانجام از شکار فاصله میگیرد و به مدافع حیاتوحش بدل میشود.
فیلم با پرهیز از آشکارکردن زودهنگام پیچش اصلی، کشاکش میان حقیقت شخصی، نقش اجتماعی و میراثی را پی میگیرد که آدمی برای خود میسازد. سرچشمهٔ جذابیت اثر همین تناقض است: آیا میتوان از راهی نادرست به کاری درست رسید؟ و آیا نیت خیر، جعل هویت را کماهمیت میکند؟ طبیعت؛ نیروی زندهٔ فیلم قویترین وجه «Grey Owl» فضای طبیعی آن است.
جنگلها، دریاچهها و گسترههای خلوت کانادا صرفاً پسزمینهٔ داستان نیستند؛ فیلم میکوشد آنها را همچون حضوری مستقل و آسیبپذیر نشان دهد. قابهای باز، سکون آب و رفتوآمد جانوران به تماشاگر فرصت میدهد جهانی را حس کند که شخصیتها در آن زندگی میکنند، اما همزمان در معرض بهرهکشی و نابودی است.
« سرچشمهٔ جذابیت اثر همین تناقض است: آیا میتوان از راهی نادرست به کاری درست رسید؟ »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بچهبیورها نیز با جنبوجوش و شیرینیشان از معدود عناصرند که بیواسطه به فیلم گرما میبخشند. حضورشان برای آرچی صرفاً لحظهای دلپذیر نیست: رویارویی با رنج جانورانی که پیشتر در تلههای او گرفتار میشدند، آغازی برای تغییر نگرش اوست. بااینحال، تصاویر زیبا بهتنهایی نمیتوانند ضعفهای روایی را جبران کنند.
فیلم گاه چنان به منظره و تأکیدهای شاعرانه تکیه میکند که حرکت داستان کند میشود و خلوت طبیعت از فضای تأمل به مکثی طولانی و کمتحرک بدل میگردد. برای تماشاگرانی که انتظار درامی پرکشش دارند، این ریتم میتواند خستهکننده باشد. دگرگونی آرچی و مسئلهٔ وجدان تحول آرچی از دامگذار به نویسنده و فعال حفاظت از طبیعت، هستهٔ عاطفی فیلم است.
آناهارئو، که در فیلم با نام پونی نیز شناخته میشود، با حساسیت خود نسبت به جانوران او را به بازنگری در شیوهٔ زندگیاش وامیدارد. فیلم تغییر آرچی را به یک تصمیم ناگهانی محدود نمیکند؛ او باید میان مهارتها و عادتهای قدیمیاش از یک سو، و مسئولیتی تازه از سوی دیگر، راهی پیدا کند. این مسیر به اثر امکان میدهد دربارهٔ امکان دگرگونی اخلاقی پرسش کند: آیا کسی که در گذشته به طبیعت آسیب رسانده، میتواند به نگهبان آن تبدیل شود؟
« بچهبیورها نیز با جنبوجوش و شیرینیشان از معدود عناصرند که بیواسطه به فیلم گرما میبخشند. »
شخصیتها و اجرا
پاسخ فیلم امیدوارانه است، اما نه کاملاً بیابهام. آرچی با کنارگذاشتن شکار و دفاع از بیورها به کارهایی ارزشمند دست میزند؛ بااینحال، زندگی عمومیاش بر ادعایی ساختگی بنا شده است. این دو وجه در کنار هم قرار میگیرند، اما فیلم همیشه به اندازهٔ کافی در تنش میانشان مکث نمیکند. گاهی تأکید بر دستاوردهای زیستمحیطی او چنان پررنگ میشود که مسئلهٔ فریب هویتی به حاشیه میرود؛ حال آنکه همین تضاد میتوانست پیچیدگی اخلاقی اثر را عمیقتر کند.
آناهارئو و بازنمایی فرهنگ بومی آناهارئو محرک اصلی تغییر آرچی است، اما جایگاه او در روایت همزمان نقطهٔ قوت و محدودیت فیلم به شمار میآید. او شخصیتی با اراده و باورهای روشن است که نگاه آرچی را به رنج حیوانات دگرگون میکند. رابطهٔ میان این دو نیز برای فیلم اهمیت دارد، زیرا بر تصمیمهای شخصی و حرفهای آرچی اثر میگذارد.
بااینهمه، آناهارئو اغلب بیشتر در نسبت با مسیر مرد اصلی تعریف میشود تا بهعنوان شخصیتی که زندگی و دغدغههای مستقل خودش را دارد. این محدودیت، دامنهٔ عاطفی و فکری نقش او را کوچکتر از ظرفیتش میکند. حساسیت فیلم در پرداختن به هویت بومی نیز یکدست نیست. از یک طرف، داستان به تناقض آشکار میان هویت واقعی آرچی و تصویری که از خود ساخته میپردازد؛ از طرف دیگر، گاه فرهنگ بومیان را بیش از حد در خدمت تحول اخلاقی یک مرد انگلیسی قرار میدهد.
« پاسخ فیلم امیدوارانه است، اما نه کاملاً بیابهام. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
چنین رویکردی این خطر را دارد که تجربه و هویت مردمان بومی به پسزمینهای برای قهرمانسازی بدل شود. فیلم موضوع را مطرح میکند، اما همیشه آن را با همان دقتی که شایستهٔ چنین مسئلهای است بررسی نمیکند. بازیها و پیوندهای عاطفی پیرس برنان در نقش اصلی حضوری پذیرفتنی دارد و میکوشد تضادهای آرچی را با آمیزهای از خویشتنداری، سرسختی و آسیبپذیری منتقل کند.
بازی او بیش از آنکه بر نمایشهای پرشور تکیه کند، در لحظههای آرام و واکنشهای کوچک کار میکند؛ همین انتخاب با تنهایی شخصیت و سکوت محیط سازگار است. بااینحال، فاصلهای میان بازیگر و نقش احساس میشود. تماشاگر ممکن است حضور برنان را در این جهان باور کند، اما نه همیشه چنان کامل که هویت آرچی از یاد برود و شخصیت بیواسطه پیش چشم بنشیند.
بازیهای دیگر نیز نتیجهای یکنواخت ندارند. رابطهٔ آرچی و آناهارئو قرار است محور احساسی فیلم باشد، اما تحول این رابطه گاهی سریعتر از آن رخ میدهد که تماشاگر پیوندی عمیق با آن برقرار کند. در نتیجه، لحظههایی که باید سرشار از صمیمیت یا رنج باشند، گاه بیش از آنکه از دل شخصیتها بجوشند، بهنظر میرسد برای پیشبرد داستان چیده شدهاند.
« چنین رویکردی این خطر را دارد که تجربه و هویت مردمان بومی به پسزمینهای برای قهرمانسازی بدل شود. »
قوتها و کاستیها
فیلمنامه نیز در بعضی موقعیتها راهحلها را آسان و شتابزده عرضه میکند و اجازه نمیدهد پیامدها به اندازهٔ کافی سنگینی کنند. ریتم، فیلمنامه و فرصتهای ازدسترفته «Grey Owl» فیلمی با ایدهای غنی است، اما اجرای آن همیشه به اندازهٔ موضوعش پرمایه نیست. قصه میتواند هم زندگینامهای پرماجرا باشد، هم درامی دربارهٔ عشق و دروغ، و هم تأملی در باب حفاظت از طبیعت و مسئلهٔ تعلق فرهنگی.
دشواری کار آن است که این مسیرها باید در کنار هم پیش بروند، بیآنکه یکی دیگری را از میدان بیرون کند. فیلم در بخشهایی موفق میشود میان آنها تعادل برقرار کند، اما در بخشهای دیگر از یک خط داستانی به خط بعدی میپرد و پیوند میانشان کمجان میشود. کندی ریتم فقط به طولانیبودن مکثها مربوط نیست؛ گاهی از کمبود کشمکش مؤثر نیز سرچشمه میگیرد.
شخصیتها با مسائل مهمی روبهرو میشوند، اما پیامد برخی تصمیمها زودتر از حد انتظار جمعوجور میشود. این آسانشدن موانع، از نیروی درام میکاهد و موضوعات جدی را به نتیجههایی سادهتر از آنچه اقتضا میکنند میرساند. در سوی دیگر، همین لحن آرام و کلاسیک ممکن است برای تماشاگرانی جذاب باشد که بیشتر از حادثه، به منظره و مضمون اهمیت میدهند.
« دشواری کار آن است که این مسیرها باید در کنار هم پیش بروند، بیآنکه یکی دیگری را از میدان بیرون کند. »
جمعبندی
جمعبندی «Grey Owl» اثری ناهموار اما بحثبرانگیز است؛ فیلمی که ارزش دیدنش بیش از هر چیز در برخورد دو پرسش نهفته است: حفاظت از طبیعت چه مسئولیتی بر دوش انسان میگذارد، و تا کجا میتوان هویتی ساختگی را با کارنامهای سودمند توجیه کرد؟ منظرههای چشمنواز و حضور دوستداشتنی بچهبیورها به فیلم جذابیت بصری میدهند و بازی پیرس برنان در بخشهایی از آن اثرگذار است.
در مقابل، ریتم کند، پیوندهای عاطفی کمعمق و پرداخت نهچندان سنجیدهٔ مسائل نژادی و فرهنگی، مانع از آن میشوند که ایدههای فیلم به درامی کاملاً قانعکننده بدل شوند. این فیلم برای تماشاگرانی مناسبتر است که به زندگینامههای آرام و روایتهای مربوط به طبیعت علاقه دارند و از اثری که پرسشهای اخلاقیاش پاسخ قطعی نمیدهد استقبال میکنند.
«Grey Owl» بیش از آنکه روایتی یکپارچه و بینقص باشد، فرصتی برای تأمل دربارهٔ تناقضهای یک زندگی است: آدمی ممکن است در دفاع از چیزی ارزشمند بکوشد، اما همچنان با دروغی بنیادین زندگی کند.
ثبت دیدگاه