نقد و بررسی
نقد My Golden Days | 2015
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به گذشته، نه بازسازی آن فیلم «روزهای طلایی من» ساختهٔ آرنو دپلشن، در ظاهر روایتی عاشقانه از جوانی و عشق نخستین است؛ اما هستهٔ اصلی آن نه خودِ گذشته، بلکه سازوکار یادآوری است: اینکه ذهن چگونه سالهای پراکنده را به چند خاطرهٔ ماندگار بدل میکند و چگونه تجربههای دردناک را، پس از گذشت زمان، با رنگی از زیبایی و حسرت میپوشاند.
پل ددالوس، مردی در آستانهٔ سفر، در برابر پرسشهایی دربارهٔ هویت و گذشتهاش قرار میگیرد و یادهایش از کودکی، نوجوانی و رابطهاش با استر را مرور میکند. این خاطرات، برخلاف یک زندگینامهٔ منظم، بهصورت قطعههایی نابرابر و گاه نامتجانس کنار هم مینشینند. دپلشن از همان ابتدا وعدهٔ روایتی خطی نمیدهد.
گذشته نزد او آرشیوی مرتب نیست؛ مجموعهای از تصاویر، عواطف و لحظههایی است که گاه بهطرزی نامنتظر بازمیگردند. این انتخاب با موضوع فیلم تناسب دارد، اما همزمان خطر پراکندگی را نیز به همراه میآورد: بعضی بخشها بهروشنی به تصویر بزرگتر خدمت میکنند و بعضی دیگر بیشتر شبیه یادداشتهایی باقی میمانند که هنوز در بافت کلی حل نشدهاند.
ساختار اپیزودیک و مسئلهٔ انسجام فیلم از چند بخش خاطرهمحور تشکیل میشود که هر یک سویهای از شخصیت پل را روشن میکنند. کودکی او زیر سایهٔ آشفتگی خانوادگی و بیماری مادر میگذرد؛ نوجوانیاش با سفری به شوروی و تجربههایی همراه است که حس مسئولیت و استقلال را در او بیدار میکنند؛ و بخش عمدهٔ روایت به رابطهٔ پرفرازونشیب او با استر اختصاص دارد.
« این خاطرات، برخلاف یک زندگینامهٔ منظم، بهصورت قطعههایی نابرابر و گاه نامتجانس کنار هم مینشینند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این خاطرهها تنها اطلاعاتی دربارهٔ گذشته نیستند، بلکه هر کدام بخشی از منش و حساسیت عاطفی پل را توضیح میدهند. بااینحال، پیوند میان اپیزودها همیشه به یک اندازه استوار نیست. بعضی گذرها چنان ناگهانیاند که تماشاگر برای یافتن رابطهٔ معنایی میان رخدادها باید بیش از اندازه تلاش کند. بخشهایی از کودکی و ماجرای سفر، هرچند در ساخت شخصیت اهمیت دارند، گاهی همچون مقدمههایی طولانی برای داستان عاشقانهٔ اصلی جلوه میکنند.
فیلم میخواهد از زندگی، نه فقط از یک رابطه، تصویر بسازد؛ اما در این راه گاه میان گستردگی زندگی و تمرکز دراماتیک تعادل نمییابد. عشق نخستین و آشوبِ احساس قلب تپندهٔ فیلم رابطهٔ پل و استر است؛ عشقی که نه آرام و بیدغدغه، بلکه آمیخته با میل، بیقراری، فاصله، دلبستگی و رنج است. دپلشن احساسات نوجوانان را کوچک نمیشمارد و آنها را پیشدرآمدی ساده بر عشق بزرگسالانه نمیداند.
در جهان این دو، هر دیدار میتواند سرنوشتساز باشد و هر جدایی، شکافی عظیم در زندگی به نظر برسد. فیلم در بازنمایی همین شدت اغراقآمیز اما قابلفهم، به یکی از مهمترین کامیابیهایش میرسد. استر نیز صرفاً معشوقی آرمانی برای رشد پل نیست. او حضوری متغیر و گاه دستنیافتنی دارد؛ شخصیتی که میان آسیبپذیری و نمایشگری، نیاز به صمیمیت و میل به استقلال در نوسان است.
همین پیشبینیناپذیری، رابطه را از الگوی عاشقانهٔ ساده دور میکند. بااینهمه، گاهی شدت احساسات و رفتارها چنان برجسته میشود که مرز میان شور نوجوانی و اغراق نمایشی باریک میگردد. این انتخاب برای برخی تماشاگران جذاب و شاعرانه است و برای برخی دیگر مصنوعی به نظر میرسد. بازیها و حضور بدنها در قاب بازیهای کوئنتن دولمر و لو رویلکولنه از نقاط قوت روشن فیلماند.
« این خاطرهها تنها اطلاعاتی دربارهٔ گذشته نیستند، بلکه هر کدام بخشی از منش و حساسیت عاطفی پل را توضیح میدهند. »
شخصیتها و اجرا
دولمر پل را با آمیزهای از خودشیفتگی جوانانه، دستپاچگی و جدیت عاطفی شکل میدهد؛ شخصیتی که میخواهد خود را مستقل نشان دهد، اما هنوز از داوری دیگران و از دست دادن معشوق تأثیر میپذیرد. بازی او بهجای آنکه جوانی را به مجموعهای از نشانههای آشنا تقلیل دهد، تناقضهایش را حفظ میکند. رویلکولنه نیز به استر سرزندگی و نوعی بیقراری میبخشد.
او در لحظهای میتواند شکننده و صمیمی باشد و در لحظهای دیگر، از خود تصویری نمایشی بسازد. این دو بازیگر در کنار یکدیگر رابطهای باورپذیر میآفرینند؛ نه به این معنا که هر رفتارشان طبیعی و متعارف است، بلکه از آن رو که میانشان نیرویی عاطفی جریان دارد. حضور کوتاهتر ماتیو آمالریک در نقش پلِ بزرگسال نیز قاب خاطرات را به زمان حال پیوند میدهد و یادآور میشود که آنچه میبینیم گذشتهٔ خام نیست، بلکه گذشتهای است که از ذهن یک مرد میانسال عبور کرده است.
فضاسازی و زبان سینمایی فضای فیلم بر حس نوستالژی تکیه دارد، اما نوستالژی آن صرفاً در لباسها، مهمانیها یا نشانههای تاریخی خلاصه نمیشود. فیلم بیش از هر چیز میکوشد کیفیت زیستهٔ خاطره را بازآفرینی کند: مکثهای طولانی، گفتوگوهای پرحرارت، نامهها و فاصلههایی که در روزگار پیش از ارتباطات فوری معنای دیگری داشتند.
همین جزئیات، رابطهٔ پل و استر را از شتاب زمان معاصر جدا میکنند و به آن ریتمی خاص میبخشند. دپلشن در برخی لحظهها از تمهیدهای بصری و روایی استفاده میکند تا یادآوری را امری زنده و در حال شکلگیری نشان دهد. این سبک، گاه به فیلم طراوت و بازیگوشی میبخشد و گاه توجه را از خود شخصیتها منحرف میکند.
« بازی او بهجای آنکه جوانی را به مجموعهای از نشانههای آشنا تقلیل دهد، تناقضهایش را حفظ میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم در بهترین لحظاتش اجازه میدهد احساس از دل ژستها و فاصلهها پدیدار شود؛ در لحظاتی دیگر، اصرار بر بیان آشکار عاطفه، لطافت صحنه را کاهش میدهد. ریتم؛ میان تأمل و فرسودگی کندی ریتم در این فیلم دو چهره دارد. از یک سو، به تماشاگر فرصت میدهد در جهان ذهنی پل بماند و تغییرات تدریجی رابطه را حس کند.
از سوی دیگر، بعضی صحنهها و خاطرهها بیش از اندازه امتداد مییابند و فیلم را از حرکت دراماتیک بازمیدارند. مسئله فقط طولانی بودن نیست؛ برخی بخشها اطلاعات یا عاطفهای تازه به روایت نمیافزایند و در نتیجه، به تکرار حالوهوایی تبدیل میشوند که پیشتر دریافت شده است. این کندی ممکن است برای تماشاگرانی که از سینمای تأملی و روایتهای قطعهقطعه لذت میبرند، بخشی از جذابیت اثر باشد.
اما برای مخاطبی که انتظار دارد هر خاطره به شکلی روشن در مسیر اصلی داستان اثر بگذارد، پراکندگی و مکثهای طولانی میتواند خستهکننده شود. فیلم گاهی آنقدر به جزئیات خاطره وفادار میماند که از ضرورت فشردهسازی درام غافل میشود. خاطره، هویت و حسرت زیر سطح داستان عاشقانه، فیلم پرسشی دربارهٔ هویت مطرح میکند: آیا ما حاصل رخدادهایی هستیم که پشت سر گذاشتهایم، یا حاصل معنایی که بعدها به آنها میدهیم؟
پل گذشتهاش را بازمیگوید، اما خاطرات او تنها گزارش وقایع نیستند؛ آنها شیوهٔ فهمیدن خویشتناند. رابطه با استر، تجربههای خانوادگی و خیانت دوستی نزدیک، در ذهن او به نقاطی بدل شدهاند که زندگی را به پیش و پس از خود تقسیم میکنند. از این منظر، «روزهای طلایی من» دربارهٔ بیگناهی ازدسترفته نیست؛ دستکم نه فقط دربارهٔ آن.
« ریتم؛ میان تأمل و فرسودگی کندی ریتم در این فیلم دو چهره دارد. »
قوتها و کاستیها
فیلم نشان میدهد جوانی میتواند همزمان زیبا و آشفته، سرشار از امکان و زخمیکننده باشد. گذشته در نگاه پل درخشان است، اما این درخشش عاری از رنج نیست. عنوان انگلیسی فیلم بر خاطرات طلایی تأکید میکند، حال آنکه خود روایت پیوسته یادآوری میکند که طلا نیز از دل تجربههایی دشوار و پیچیده شکل گرفته است.
جمعبندی «روزهای طلایی من» فیلمی پرشور و نابرابر است؛ اثری که در بازیها، فضاسازی و بازنمایی تبوتاب عشق نخستین به لحظههایی بسیار گیرا دست مییابد، اما در ساختار پراکنده و ریتم کند خود همیشه به همان اندازه موفق نیست. دپلشن با جدیت به احساسات جوانی مینگرد و از سادهسازی آنها پرهیز میکند؛ بااینحال، گاه خاطرههای فرعی را بیش از ظرفیتشان در روایت نگه میدارد و گاه شدت عاطفی صحنهها را تا مرز تصنع پیش میبرد.
ارزش فیلم در یکدستی کامل نیست، بلکه در زندهبودن بخشهایش است: در نگاههایی که بیش از کلمات میگویند، در آشفتگی عشقی که نمیتواند بهآسانی پایان یابد و در فاصلهٔ میان آنچه پل زیسته و آنچه اکنون به یاد میآورد. تماشاگرانی که با ریتم آرام و روایت غیرخطی همراه شوند، احتمالاً در این اثر تصویری لطیف و اندوهبار از جوانی خواهند یافت؛ دیگران ممکن است آن را نامتوازن و گاه فرساینده تجربه کنند.
« فیلم نشان میدهد جوانی میتواند همزمان زیبا و آشفته، سرشار از امکان و زخمیکننده باشد. »



ثبت دیدگاه