نقد و بررسی
نقد ویچر (The Witcher) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
فانتزی در هیئت آینهای تیره «ویچر» که در سال ۲۰۱۹ به تلویزیون آمد، در ظاهر ماجرای گرالتِ ریویا، شکارچی هیولا و شمشیرزنی تنهاست که از شهری به شهر دیگر میرود و برای مزد با موجودات هراسانگیز میجنگد. اما سریال بهتدریج نشان میدهد که هیولاهای افسانهای فقط بخشی از منظرهاند؛ در جهانی که قدرت، ترس و جاهطلبی بر روابط انسانی سایه افکنده، گاه خود آدمیان چهرهای دهشتناکتر دارند.
همین ایده، هسته اخلاقی و دراماتیک اثر را میسازد: مرز خیر و شر بهآسانی ترسیم نمیشود و انتخاب درست، اغلب از میان گزینههای ناخوشایند سر برمیآورد. جهان سریال حالوهوایی خشن و افسانهای دارد، اما صرفاً پسزمینهای برای نبردهای پرزرقوبرق نیست. قلمروها، جادو، جنگ و تعصب بر سرنوشت شخصیتها اثر میگذارند و روایت را به سوی پرسشهایی درباره اختیار، هویت و مسئولیت میبرند.
اثر در بهترین لحظههایش از خیالپردازی برای گریز از واقعیت استفاده نمیکند؛ برعکس، فاصله جهان افسانهای با تجربه انسانی را کم میکند و تاریکی آن را به شکلی آشنا و قابلدرک درمیآورد. گرالت؛ سکوتی که به شخصیت بدل میشود هنری کویل در نقش گرالت، بهجای آنکه شخصیت را با توضیحهای طولانی تعریف کند، بر حضور فیزیکی و سکوت او تکیه دارد.
راهرفتن، مکثکردن، نگاههای سنجیده و آمادگی همیشگی برای خطر، تصویری از مردی میسازند که سالهاست به جهان اعتماد ندارد. گرالت نه قهرمانی آرمانی است و نه ضدقهرمانی بیعاطفه؛ حرفهاش او را به خشونت خو داده، اما زیر این ظاهر سرد، حساسیتی اخلاقی و عاطفی باقی مانده است. یکی از جذابیتهای نقشآفرینی کویل، بازیکردن با فاصله میان چهره بیرونی و درون شخصیت است.
« جهان سریال حالوهوایی خشن و افسانهای دارد، اما صرفاً پسزمینهای برای نبردهای پرزرقوبرق نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
گرالت کمحرف است، ولی این کمگویی به خلأ نمیانجامد؛ اغلب همان چیزی است که موقعیتها را پرمعنا میکند. بااینحال، سریال گاهی بیش از اندازه بر خونسردی و یکدندگی او تکیه میکند و به همین سبب، تغییرات احساسیاش کندتر از آنچه ظرفیت داستان اقتضا میکند به چشم میآیند. با وجود این، حضور او ستون اصلی مجموعه است؛ هرگاه خط روایی از او فاصله میگیرد، وزن دراماتیک سریال نیز اندکی تغییر میکند.
سه مسیر و مسئله زمان فصل نخست سرگذشت گرالت را در کنار مسیر ینیفر و سیری پیش میبرد. این انتخاب به سریال امکان میدهد جهانش را از زاویههایی متفاوت بکاود: زندگی شکارچیای که در حاشیه جامعه ایستاده، زنی که برای بازتعریف خویش میجنگد و شاهزادهای که ناگهان با جهانی ناآشنا روبهرو میشود.
سه خط داستانی، از نظر مضمونی مکمل یکدیگرند و بهتدریج تصویری وسیعتر از سرنوشت و قدرت ارائه میکنند. اما این ساختار با روایت غیرخطی و جابهجاییهای زمانی همراه است و فصل نخست همیشه نشانههای کافی برای تشخیص موقعیت زمانی صحنهها در اختیار مخاطب نمیگذارد. در نتیجه، ممکن است بیننده در آغاز بهجای درگیرشدن با تعارض شخصیتها، سرگرم مرتبکردن رخدادها شود.
ابهام زمانی گاهی به تعلیق و کشف میانجامد، ولی در بخشهایی بیشتر گیجکننده است تا معنادار. این دشواری، ضعف صرفاً شکلی نیست؛ چون ارتباط میان رویدادها و رشد شخصیتها را نیز کمرنگ میکند. مخاطبی که فرصت یا حوصله دنبالکردن جزئیات را نداشته باشد، ممکن است بعضی پیوندهای مهم را دیر دریابد.
« گرالت کمحرف است، ولی این کمگویی به خلأ نمیانجامد؛ اغلب همان چیزی است که موقعیتها را پرمعنا میکند. »
شخصیتها و اجرا
بازیگران و نابرابری در پرداخت شخصیتها در کنار کویل، آنیا شالوترا در نقش ینیفر از مهمترین نیروهای سریال است. او شخصیتی را به تصویر میکشد که میل به اختیار و منزلت، با زخمی عمیق و نیاز به پذیرفتهشدن درهم تنیده است. بازی شالوترا در لحظههای آسیبپذیری و سرسختی، بُعدی انسانی به شخصیتی میدهد که ممکن است در نگاه نخست صرفاً جاهطلب یا سرد به نظر برسد.
بااینحال، رشد ینیفر در بعضی مقاطع ناگهانی جلوه میکند. سریال مسیرهای دشوار او را مطرح میکند، اما همیشه برای نشاندادن پیامد روانی هر انتخاب فرصت کافی نمییابد؛ ازاینرو، برخی دگرگونیها بیشتر به تصمیم روایی شباهت دارند تا نتیجهای کاملاً پرورده از تجربههای شخصیت. فریا آلن نیز در نقش سیری، هراسی خاموش و نوعی سردرگمی قابلباور را به نمایش میگذارد.
شخصیت او در آغاز بیشتر با واکنش به تهدیدها تعریف میشود تا با کنش مستقل، اما همین وضعیت با موقعیتش تناسب دارد. یواكیم بیته در نقش جاسکیر نیز با انرژی و شوخطبعی، تعادلی خوشایند در فضای عبوس داستان ایجاد میکند؛ هرچند حضور او گاه سازوکاری آسان برای سبککردن تنش به نظر میرسد. در مجموع، بازیها از امتیازهای مهم مجموعهاند، ولی همه شخصیتها به یک اندازه مجال تحول نمییابند.
ماجراجویی، هیولاها و اخلاقِ انتخاب ساختار ماجراجویانه اثر از برخوردهای گرالت با تهدیدهای گوناگون نیرو میگیرد. هر رویارویی میتواند یک حکایت مستقل باشد، اما اهمیتش فقط در طراحی موجود یا نتیجه نبرد خلاصه نمیشود. بسیاری از موقعیتها گرالت را وامیدارند میان دو بدی انتخاب کند، یا دستکم بپذیرد که راهحل بیهزینهای وجود ندارد.
« بازیگران و نابرابری در پرداخت شخصیتها در کنار کویل، آنیا شالوترا در نقش ینیفر از مهمترین نیروهای سریال است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این منطق، مفهوم شکار هیولا را پیچیدهتر میکند: کشتن موجودی خطرناک لزوماً به معنای حلکردن مسئله نیست و گاهی آنچه «هیولا» خوانده میشود، حاصل ترس، تبعیض یا خشونت انسانی است. از این رو، نبردها بیش از آنکه نمایشهایی جدا از داستان باشند، در خدمت خلق فضا و آشکارکردن منش گرالت قرار میگیرند.
بااینحال، توازن میان حکایتهای مستقل و خط روایی گسترده همیشه پایدار نیست. بعضی ماجراها فرصت مییابند پیامدهای اخلاقی خود را بگسترانند، اما برخی دیگر زودتر از آنکه به عمق برسند پایان میپذیرند. همین نابرابری، حس شتابزدگی را در بخشهایی از فصل تقویت میکند. جهانسازی و زیباییشناسی «ویچر» جهانی را ترسیم میکند که در آن جادو، سیاست و افسانه بههم گره خوردهاند.
لباسها، دژها، جنگلها و چشماندازهای سرد، فضایی میسازند که از شکوه فانتزی فاصله دارد و بیشتر بر ناامنی و خشونت تأکید میکند. این انتخاب با شخصیت گرالت سازگار است: جهانی که برای او خانهای امن نیست، بلکه مسیری پرخطر و بیثبات است. طراحی موجودات و فضای تیره، حس افسانههای کهن را زنده میکند، هرچند کیفیت جلوههای بصری در تمام لحظهها یکدست نیست و گاه تفاوت میان عناصر باورپذیر و جلوههای آشکارا مصنوعی به چشم میآید.
موسیقی و صدا نیز سهم مهمی در هویت سریال دارند. تمهای حماسی به ماجراجوییها وسعت میبخشند و ترانههای جاسکیر، با لحنی سبکتر، بهیادماندنیترین فاصلهگذاریهای عاطفی مجموعه را فراهم میکنند. این تضاد میان خشونت جهان و شوخطبعی آوازها، اگرچه گاهی آشکارا بر سرگرمی تکیه دارد، به سریال رنگی متمایز میدهد.
« بااینحال، توازن میان حکایتهای مستقل و خط روایی گسترده همیشه پایدار نیست. »
قوتها و کاستیها
ریتم و انسجام روایی فصل نخست میخواهد هم داستانی درباره شکلگیری و گذشته شخصیتها روایت کند و هم زمینه یک حماسه بزرگتر را فراهم آورد. نتیجه، اثری پرحادثه و سرشار از ایده است که همیشه فرصت کافی برای تنفس ندارد. چند خط داستانی، جابهجاییهای زمانی و معرفی چهرهها و نیروهای تازه، بار اطلاعاتی زیادی بر دوش بیننده میگذارند.
گاهی یک شخصیت پیش از آنکه رابطهاش با دیگران روشن شود، وارد تعارضی تازه میشود؛ گاهی نیز رخدادی مهم آنقدر سریع میگذرد که اثر عاطفیاش مجال رسوب پیدا نمیکند. این تراکم، از یک سو به سریال انرژی و کشش میدهد و مانع ایستایی میشود؛ از سوی دیگر، انسجام را تضعیف میکند. «ویچر» در صحنههای منفرد غالباً گیراست، اما پیوند میان آن صحنهها همیشه به همان اندازه محکم نیست.
تماشاگرانی که به فانتزی پرجزئیات و روایت چندلایه علاقه دارند، از کشف روابط میان رخدادها لذت خواهند برد؛ اما کسانی که روایت خطی و پرداخت آرام را ترجیح میدهند، ممکن است با ریتم و پراکندگی فصل نخست فاصله بگیرند. جمعبندی «ویچر» اثری فانتزی و ماجراجویانه است که نیروی اصلیاش را از گرالتِ کویل، فضای تیره و پرسش اخلاقی محوریاش میگیرد: در جهانی آکنده از خشونت، چه کسی حق دارد دیگری را هیولا بنامد؟
سریال در بازیگری، خلق لحظههای پرکشش و ساختن جهانی سرشار از خطر موفق است، اما روایت غیرخطی، تعدد مسیرها و شتاب در پرداخت برخی شخصیتها مانع از آن میشود که همه ظرفیتهایش به یک اندازه شکوفا شوند. بااینهمه، ترکیب شمشیرزنی، افسانه و تأمل درباره انسانیت، به آن هویتی روشن میبخشد. فصل نخست نه بینقص است و نه همیشه آساندنبالکردن؛ اما برای مخاطبی که از فانتزی تاریک و شخصیتهای اخلاقاً پیچیده استقبال میکند، سفری جذاب و ماندگار فراهم میآورد.
« نتیجه، اثری پرحادثه و سرشار از ایده است که همیشه فرصت کافی برای تنفس ندارد. »



ثبت دیدگاه