نقد و بررسی
نقد Red Riding Hood | 2011
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
افسانهای آشنا در جامهای تیره «کلاهقرمزی» ساختهٔ کاترین هاردویک، قصهای مشهور را به قلمرو فانتزی گوتیک و معمای جنایی میبرد. فیلم از افسانهٔ کلاسیک تنها نشانههایی آشنا ــ جنگل، شنل سرخ، گرگ و مادربزرگ ــ را نگه میدارد و پیرامون آنها روایتی تازه میسازد: والری میان عشقش به پیتر و ازدواجی که خانواده برایش در نظر گرفته گرفتار است؛ سپس قتل خواهرش، روستای دورافتاده را به وحشت میاندازد و سایهٔ گرگینه بر هر رابطهای سنگینی میکند.
این جابهجایی از حکایت کوتاه به داستانی بلند، هم فرصت فیلم است و هم دشواریاش. جهان افسانه امکان میدهد ترس، میل و راز در یک فضای مشترک به هم برسند، اما فیلم باید برای هرکدام زمان و وزن روایی جداگانهای فراهم کند. گاه این عناصر بهخوبی در هم میتنند؛ گاه نیز چنان کنار یکدیگر قرار میگیرند که داستان، بهجای آنکه یک مسیر روشن داشته باشد، به چند خط موازی و کمرمق تقسیم میشود.
جنگل؛ نیروی اصلی فیلم مهمترین دستاورد «کلاهقرمزی» در ساختن فضاست. جنگل اطراف روستا صرفاً پسزمینهای زیبا نیست؛ حضوری تهدیدآمیز دارد و مرزی میسازد میان نظم آشنای خانهها و قلمرویی که قوانینش معلوم نیست. درختان انبوه، سایههای سرد و راههای باریک، حس محصوربودن را تقویت میکنند.
روستا نیز، با ظاهر کهنه و مناسبات بستهاش، به مکانی بدل میشود که ترس بهسرعت در آن میپیچد و هر نگاه یا سکوتی معنایی مشکوک پیدا میکند. این طراحی بصری به فیلم هویتی میدهد که فراتر از بازگویی سادهٔ قصهٔ سرخپوش است. قابها اغلب از تضاد میان زیبایی و خطر بهره میبرند: منظرهای چشمنواز میتواند در لحظهای به محلی برای پنهانشدن تهدید تبدیل شود.
« این جابهجایی از حکایت کوتاه به داستانی بلند، هم فرصت فیلم است و هم دشواریاش. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
چنین رویکردی بهویژه برای مخاطبی که از فانتزی تیره و محیطهای افسانهای لذت میبرد، جذاب است. بااینحال، زیبایی تصویر همیشه به تعلیق زنده منجر نمیشود؛ گاهی قاب آراستهتر از آن است که هراس در آن نفوذ کند و جنگل بیشتر به تزئینی باشکوه میماند تا نیرویی واقعاً هولناک. معمای گرگینه و موتور تعلیق فیلم بخش مهمی از کشش خود را بر پرسشی بنا میکند: گرگینه کیست و تا چه اندازه به زندگی روزمرهٔ روستا نزدیک شده است؟
با هر حمله، دایرهٔ سوءظن گستردهتر میشود و روابط میان شخصیتها رنگ تازهای میگیرد. این معما، بهویژه در آغاز و میانه، تماشاگر را وادار میکند رفتارها و انگیزهها را دوباره بسنجد. مهمتر آنکه خطر تنها بیرون دیوارهای روستا نیست؛ احتمال حضور هیولا در میان آدمهای آشنا، فضای داستان را از یک تعقیبوگریز معمولی به بازیِ اعتماد و بدگمانی تبدیل میکند.
بااینهمه، فیلم در همهٔ لحظات به یک اندازه منصفانه یا دقیق با معمای خود رفتار نمیکند. سرنخها گاهی بهاندازهای روشن نیستند که تماشاگر بتواند فعالانه کنار هم بگذاردشان و گاهی هم توجه به جزئیات فرعی، مسیر حدسزدن را بیجهت پراکنده میکند. نتیجه آن است که تعلیق بیشتر از ابهام و فضای بدگمانانه نیرو میگیرد تا از زنجیرهای کاملاً منسجم از استدلالها.
با وجود این، فیلم تا مدت زیادی کنجکاوی خود را حفظ میکند و نیازی نیست برای لذتبردن از آن جزئیات پایانی را دانست؛ ارزش معما در همین حسِ ناپایداری است که به هر شخصیت میبخشد. والری و قصهٔ عشق آماندا سایفرد نقش والری را با چهرهای آرام و نگاههایی پر از تردید پیش میبرد؛ شخصیتی که میان خواستهٔ شخصی و انتظارات خانواده و جامعه گرفتار شده است.
« چنین رویکردی بهویژه برای مخاطبی که از فانتزی تیره و محیطهای افسانهای لذت میبرد، جذاب است. »
شخصیتها و اجرا
این گرفتاری میتوانست به هستهٔ عاطفی نیرومندی بدل شود، زیرا قصه فقط دربارهٔ ترس از یک جانور نیست، بلکه دربارهٔ انتخاب و اختیار نیز هست. والری در جهانی زندگی میکند که دیگران برای آیندهاش تصمیم میگیرند، و ظهور خطر، ناگهان او را در موقعیتی میگذارد که باید دربارهٔ خودش و اطرافیانش داوری کند.
اما خط عاشقانه، بهویژه رابطهٔ والری و پیتر، به اندازهٔ نیاز داستان فرصت رشد پیدا نمیکند. فیلم از شدت و سرنوشتسازبودن این پیوند سخن میگوید، ولی کمتر لحظهای میآفریند که عمق آن را بهطور طبیعی نشان دهد. در نتیجه، تصمیمهای عاشقانه گاه بیشتر بر قراردادهای ژانر تکیه دارند تا بر صمیمیتی که تماشاگر آن را لمس کرده باشد.
مثلث عاطفی نیز بهجای آنکه پیچیدگی تازهای به شخصیتها ببخشد، گاهی به مانعی برای تمرکز روایی تبدیل میشود. این ضعف، تعلیق را از میان نمیبرد، اما وزن احساسی انتخابهای والری را کاهش میدهد. بازیگران و شخصیتهای پیرامونی حضور بازیگرانی چون گری اولدمن، جولی کریستی و بیلی برک به جهان فیلم نوعی اعتبار و ثقل میدهد.
اولدمن در نقش شکارچی مرموز هیولا حضوری مقتدر دارد و با لحن و حرکات حسابشدهاش، فضای روستا را از ترسی صرفاً غریزی به هراسی آمیخته با قدرت و کنترل میکشاند. شخصیت او بهخوبی با حالوهوای گوتیک سازگار است، هرچند گاهی چنان برجسته میشود که توجه را از والری و مسیر عاطفی او میرباید. بازیگران جوانتر در خدمت فضای ملودراماتیک و افسانهای فیلماند، اما کیفیت اجراها یکدست نیست.
« اما خط عاشقانه، بهویژه رابطهٔ والری و پیتر، به اندازهٔ نیاز داستان فرصت رشد پیدا نمیکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بعضی گفتوگوها چنان مستقیم یا تصنعی نوشته شدهاند که بازیگر مجال اندکی برای طبیعیکردنشان دارد. شخصیتهای فرعی نیز در چند جا بیشتر کارکردی روایی دارند: اطلاعاتی بدهند، سوءظنی بسازند یا مانعی برای تصمیم قهرمان باشند. ازاینرو، روستا با آنکه از نظر بصری پرجزئیات است، همیشه از نظر انسانی زنده و باورپذیر نمیشود.
لباس، موسیقی و بافت دیداری لباسها از عناصر مؤثر فیلماند. جامهها تنها بازسازی ظاهری یک دورهٔ نامعین نیستند؛ با رنگ و بافت خود، فاصلهٔ میان شخصیتها و جایگاهشان را در جهان داستان مشخص میکنند. شنل سرخ والری نیز یادآور منشأ افسانهای اثر است، بیآنکه فیلم را به بازسازی مستقیم قصهٔ سنتی محدود کند.
در کنار لباسها، طراحی مکانها و نورپردازی سرد به ساخت تصویری منسجم کمک میکنند و به فیلم چهرهای میدهند که از آغاز تا پایان در محدودهٔ فانتزی تیره باقی میماند. موسیقی نیز در تقویت این فضا سهم دارد. نغمهها به لحظههای رازآلود و احساسی رنگ میزنند و در بخشهایی، حس افسانهبودن روایت را پررنگتر میکنند.
بااینحال، موسیقی گاهی بهجای آنکه زیرپوستی عمل کند، احساس موردنظر را بیش از اندازه توضیح میدهد. این گرایش با مسئلهای بزرگتر در فیلم پیوند دارد: اثر بارها به تماشاگر میگوید که باید از چه چیزی بترسد یا چه رابطهای را مهم بداند، در حالی که تصویر و بازی میتوانستند بخشی از این بار را بر دوش بکشند.
« بعضی گفتوگوها چنان مستقیم یا تصنعی نوشته شدهاند که بازیگر مجال اندکی برای طبیعیکردنشان دارد. »
قوتها و کاستیها
ریتم و انسجام روایت کندی ریتم از موانع اصلی تجربهٔ فیلم است. مکثهای طولانی، رفتوآمد میان عاشقانه و معما، و صحنههایی که اطلاعات تازهٔ چندانی به روایت اضافه نمیکنند، در بخشهایی از فیلم انرژی آن را پایین میآورند. این کندی میتوانست به ساختن تعلیقی فزاینده کمک کند، اما چون بعضی صحنهها از نظر دراماتیک بهاندازهٔ کافی پُرمایه نیستند، انتظار گاه به کشآمدن بدل میشود.
ضعف دیگر، ناهماهنگی میان اجزای داستان است. فیلم میخواهد همزمان افسانهای تیره، داستانی عاشقانه، معمایی دربارهٔ هویت گرگینه و روایتی دربارهٔ فشارهای اجتماعی باشد. این بلندپروازی بهخودیخود ایرادی ندارد؛ مسئله آن است که گذار میان این لحنها همیشه نرم نیست. برخی دیالوگها نیز بیش از آنکه صدای شخصیتهای مشخص باشند، ابزار انتقال اطلاعات به نظر میرسند.
حاصل، فیلمی است که از نظر ایده و تصویر ظرفیت زیادی دارد، اما در پرداخت صحنهبهصحنه به انسجامی همسنگ آن ظرفیت نمیرسد. جمعبندی «کلاهقرمزی» فیلمی ناهموار اما بهیادماندنی از حیث حالوهواست: گوتیک، خوشمنظر و آمیخته با معمایی که برای مدتی تماشاگر را در حدسزدن نگه میدارد. جنگل وهمآلود، لباسهای چشمگیر، موسیقی و حضور بازیگرانی چون گری اولدمن، نقاط قوتیاند که اثر را از یک بازگویی معمولی افسانه جدا میکنند.
در سوی دیگر، ریتم کند، گفتوگوهای گاه نامنسجم و عشقی که بیش از آنکه ساخته شود اعلام میشود، مانع از آناند که فیلم به اثری کاملاً رضایتبخش بدل شود. این فیلم برای تماشاگرانی مناسبتر است که از قصههای افسانهای تاریک، رازهای جمعی و فضای بصری پررنگ بیش از روایت بینقص و شخصیتپردازی عمیق انتظار دارند.
« ریتم و انسجام روایت کندی ریتم از موانع اصلی تجربهٔ فیلم است. »
جمعبندی
جذابیت اصلیاش نه در ظرافت کامل فیلمنامه، بلکه در جهان سرد و جنگلیای است که میسازد؛ جهانی که در آن هر چهره میتواند پشت نقابی پنهان شود و هر مسیر به دل تاریکی برسد.



ثبت دیدگاه