نقد و بررسی
نقد The Queen of Black Magic | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به پرورشگاه؛ بازگشت به گذشته «ملکهٔ جادوی سیاه» بهجای آنکه وحشتش را از همان آغاز بر تماشاگر آوار کند، نخست او را به مکانی دورافتاده و آکنده از خاطره میبرد: پرورشگاهی که سه دوست دوران کودکی و خانوادههایشان برای دیدار با سرپرست سالخوردهٔ خود به آن بازمیگردند. این بازگشت، در ظاهر حرکتی ساده و عاطفی است؛ اما دیوارهای فرسوده و راهروهای کمنور، از همان ابتدا نشان میدهند که این مکان بیش از آنکه پناهگاه خاطره باشد، مخزن رازهایی ناگفته است.
داستان، گذشته را نه چون تصویری آرام و نوستالژیک، بلکه همچون زخمی کهنه معرفی میکند که هنوز بسته نشده است. فیلم را Kimo Stamboel کارگردانی کرده و Joko Anwar فیلمنامهاش را نوشته است. اثر، بازآفرینی آزادی از فیلم اندونزیایی «ملکهٔ جادوی سیاه» محصول ۱۹۸۱ بهشمار میرود؛ بااینحال، بهجای تکرار صرف روایت پیشین، بر فضای پرورشگاه، پیوندهای خانوادگی و آثار دیرپای رنجهای گذشته تأکید میکند.
این انتخاب به فیلم امکان میدهد تعلیق را بر پایهٔ احساس ناامنی و کنجکاوی بسازد، نه فقط با نمایش تهدیدی آشکار. فضاسازی؛ معماریِ اضطراب مهمترین دستاورد فیلم، خلق فضایی است که در آن خانه و پناهگاه بهتدریج معنای خود را از دست میدهند. پرورشگاه مکانی عمومی و پررفتوآمد نیست؛ محیطی منزوی است که سکوتش از هر صدای ناگهانی سنگینتر به نظر میرسد.
فضاهای بسته، درها و اتاقهایی که گذشتهای نامعلوم را پشت خود پنهان کردهاند، حس محاصره را تقویت میکنند. ترس از همین تضاد شکل میگیرد: شخصیتها به جایی بازگشتهاند که زمانی خانهشان بوده، اما حالا نمیتوانند به آن اعتماد کنند. فیلم در بخشهای نخست، برای ساختن این وضعیت مکث میکند.
« داستان، گذشته را نه چون تصویری آرام و نوستالژیک، بلکه همچون زخمی کهنه معرفی میکند که هنوز بسته نشده است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این کندی گاه به سود آن است، زیرا به مکان فرصت میدهد تا همچون حضوری مستقل در داستان جا بیفتد. درعینحال، بعضی از این مکثها بیش از اندازه طولانی میشوند و اطلاعات اولیه را با شتابی اندک پیش میبرند. تماشاگر ممکن است در آغاز احساس کند هنوز در آستانهٔ فیلم ایستاده است و روایت دیرتر از انتظار حرکت میکند.
بااینهمه، همین زمینهچینی باعث میشود تغییر لحن بعدی محسوس باشد: وقتی تهدیدها آشکارتر میشوند، فضای آشنا ناگهان خصمانه جلوه میکند. ریتم؛ از مکثهای آغازین تا هجوم وحشت ساختار فیلم بر تفاوت میان نیمهٔ آرامتر آغازین و بخشهای پرتنشتر بعدی تکیه دارد. ابتدا شخصیتها و نسبتهایشان معرفی میشوند و فیلم برای روشن کردن پیوند میان بازگشت به پرورشگاه و خاطرههای گذشته زمان صرف میکند.
این انتخاب، از نظر دراماتیک قابلفهم است، اما همیشه به معنای پیشروی مؤثر نیست: برخی گفتوگوها و جزئیات مقدماتی، آنقدر کش میآیند که خطر فرسودن توجه تماشاگر را به همراه دارند. با شدت گرفتن رویدادها، ریتم نیز تغییر میکند. فیلم از تعلیق آرام به رشتهای از موقعیتهای خطرناک و برخوردهای هولناک میرسد و در این مرحله، کشش بیشتری پیدا میکند.
فاصلهٔ میان انتظار و وقوع حادثه کمتر میشود؛ تماشاگر دیگر فقط در پی فهمیدن راز مکان نیست، بلکه نگران پیامدهای فوری آن برای شخصیتها نیز هست. این چرخش، فیلم را برای دوستداران وحشت پرتحرکتر و سرگرمکنندهتر میکند، اما تندیِ بخش دوم هم همیشه به معنای انسجام بیشتر نیست. گاهی شدت اتفاقها جای پرداختن به رابطهها و انگیزهها را میگیرد.
« این کندی گاه به سود آن است، زیرا به مکان فرصت میدهد تا همچون حضوری مستقل در داستان جا بیفتد. »
شخصیتها و اجرا
بدن، حشرات و مرز تحمل تماشاگر «ملکهٔ جادوی سیاه» از وحشت جسمانی بهعنوان یکی از ابزارهای اصلی خود بهره میگیرد. گریم، خونریزی و تصویرهای آزارنده صرفاً چاشنیِ فضای وهمآلود نیستند؛ آنها تماشاگر را وادار میکنند نسبت به بدن شخصیتها احساس آسیبپذیری کند. در این میان، حشرات—بهویژه هزارپاها—به عنصری برجسته بدل میشوند.
حضورشان برای بسیاری از مخاطبان میتواند ناخوشایند و تکاندهنده باشد؛ فیلم از انزجار طبیعیِ بیننده نسبت به خزیدن و ازدحام آنها بهخوبی استفاده میکند. کیفیت گریم و جلوههای عملی در این لحظهها به اثرگذاری تصویرها کمک میکند. بعضی صحنهها نه فقط بهسبب خشونت، بلکه بهدلیل نزدیکی دوربین به جزئیات جسمانی، واکنش فیزیکی برمیانگیزند.
این ویژگی برای ژانری که میخواهد تماشاگر را از آسودگی بیرون بکشد، امتیازی مهم است؛ اما تکرار مداومِ حشرات، شکنجه و شوکهای ناگهانی میتواند نتیجهای وارونه داشته باشد. هنگامی که فیلم بارها به یک نوع اثرگذاری بازمیگردد، تهدید ممکن است پیشبینیپذیر شود و انزجار جای ترس پیچیدهتر را بگیرد.
داستان و شخصیتها؛ ظرفیتهایی که کامل نمیشوند در لایهٔ داستانی، فیلم به موضوعهایی چون گناه، سکوت، رنج و پیامدهای دیرپای رفتارهای گذشته نزدیک میشود. بازگشت سه دوست به محل رشدشان، بستری برای مواجهه با چیزی فراتر از خاطرات شخصی فراهم میکند: گذشتهٔ جمعیِ آن مکان و آنچه در سایه مانده است.
« در این میان، حشرات—بهویژه هزارپاها—به عنصری برجسته بدل میشوند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این ایده از ظرفیت دراماتیک خوبی برخوردار است، زیرا وحشت را به پرسشی اخلاقی پیوند میزند: آیا آنچه دفن شده، واقعاً از میان رفته است؟ بااینحال، روایت همیشه به اندازهٔ تصویرهای ترسناک خود پرورده نیست. فیلم شخصیتهای متعددی را وارد قصه میکند، اما همهٔ آنها فرصت پیدا نمیکنند از نقشهای کارکردیشان فراتر بروند.
برخی بیش از آنکه زندگی درونیِ روشنی داشته باشند، وسیلهای برای رساندن روایت به موقعیت بعدی یا ایجاد خطر به نظر میرسند. در نتیجه، ممکن است تماشاگر بیشتر نگران این باشد که چه صحنهٔ هولناکی در راه است تا اینکه رابطهٔ میان شخصیتها چگونه دگرگون میشود. این کاستی، بهویژه در داستانی که مدعی کاوش در گناه و رنجهای خانوادگی است، محسوس میشود.
اجرا و زبان بصری بازیگران با جدیت و انضباط لازم برای چنین اثری، فضای فشردهٔ فیلم را حفظ میکنند. Ario Bayu در نقش Hanif مرکز ثقل روایت است و حضورش به بازگشت شخصیت به محیط کودکی پیوند میخورد. در کنار او، Hannah Al Rashid و دیگر بازیگران، به ساختن تصویری از خانوادههایی کمک میکنند که در شرایط عادی برای هم تکیهگاهاند، اما زیر فشار وحشت، پیوندهایشان آزموده میشود.
نقشها گاه بهسبب محدودیت فیلمنامه مجال بروز کامل نمییابند، ولی گروه بازیگران به حفظ باورپذیری موقعیتهای پرتنش کمک میکند. فیلمبرداری Patrick Tashadian نیز در خدمت همین حس ناآرامی است: قاببندیها و نورپردازی، محیط را بیشتر از آنکه شرح دهند، به منبعی برای تردید بدل میکنند. نگاه تماشاگر گاهی نمیتواند مطمئن باشد که خطر در کدام گوشهٔ قاب پنهان شده است.
« بااینحال، روایت همیشه به اندازهٔ تصویرهای ترسناک خود پرورده نیست. »
قوتها و کاستیها
طراحی صدا و موسیقی نیز با مدیریت سکوت و تأکید بر صداهای ناگهانی، به ساختن انتظار کمک میکند. بااینهمه، فیلم در برخی لحظهها به جامپاسکر متکی میشود؛ روشی که میتواند واکنش فوری ایجاد کند، اما بهتنهایی جای تعلیق ماندگار را نمیگیرد. جمعبندی «ملکهٔ جادوی سیاه» فیلمی است که بیش از هر چیز با فضاسازی و قدرت تصویرهای جسمانیاش در ذهن میماند.
شروع آرام و گاه کشدار آن ممکن است صبر تماشاگر را بیازماید، اما پس از آنکه وحشت به مرکز روایت راه پیدا میکند، فیلم شتاب میگیرد و مجموعهای از لحظههای خشن، انزجارآور و پرتنش عرضه میکند. طراحی گریم، حضور هولناک حشرات و استفاده از فضای بستهٔ پرورشگاه، از برجستهترین امتیازهای آن هستند.
در برابر این قوتها، داستان و شخصیتپردازی به همان اندازه جان نمیگیرند. موضوع گناه و گذشتهٔ پنهان ظرفیت ساختن درامی عمیقتر را دارد، اما فیلم گاهی نمایش رنج جسمانی را بر کاوش عاطفی مقدم میکند. ازاینرو، اثر برای علاقهمندان به وحشت خونین و حسی، تجربهای مؤثر و بهیادماندنی خواهد بود؛ اما کسانی که در فیلم ترسناک بیش از شوک، انسجام روایی و شخصیتهایی چندلایه میجویند، ممکن است از فاصلهٔ میان ایدهٔ مرکزی و پرداخت نهایی آن احساس نارضایتی کنند.
«ملکهٔ جادوی سیاه» در لحظههای هراسانگیزش قاطع است، ولی در بازکردن لایههای انسانیِ آن هراس، به همان اندازه کامیاب نمیشود.
« طراحی صدا و موسیقی نیز با مدیریت سکوت و تأکید بر صداهای ناگهانی، به ساختن انتظار کمک میکند. »
ثبت دیدگاه