نقد و بررسی
نقد Wrong Move | 1975
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سرآغاز: سفری که مقصدش روشن نیست فیلم «Wrong Move» ساختهٔ Wim Wenders، بیش از آنکه قصهٔ سفری از شهری به شهر دیگر باشد، مطالعهای دربارهٔ ناتوانی در یافتن مسیر است. ویلهلم، جوانی که آرزوی نویسندهشدن دارد، به خواست مادرش راهی میشود تا زندگی را از نزدیک تجربه کند؛ اما آنچه مییابد نه تجربهای منسجم و الهامبخش، بلکه زنجیرهای از برخوردهای اتفاقی، گفتوگوهای نامنتظر و فاصلههایی است که میان او و دیگران باقی میماند.
فیلم از همان آغاز وعدهٔ یک ماجراجویی جادهای پرحادثه نمیدهد؛ حرکت در اینجا بیشتر شکل بیرونیِ سرگردانی درونی است. اثر را میتوان بازخوانی آزادانهای از رمان «سالهای شاگردی ویلهلم مایستر» اثر گوته دانست؛ اما بهجای روایت کلاسیک بلوغ، با شخصیتی روبهرو هستیم که چندان آمادهٔ آموختن یا دگرگونی نیست.
ویلهلم حرکت میکند، آدمها را میبیند و با آنان همسفر میشود، ولی تجربهها بهآسانی به شناخت یا نزدیکی بدل نمیشوند. همین فاصله میان سفر بیرونی و تحول درونی، هستهٔ اصلی فیلم را میسازد. ویلهلم و دشواریِ زیستن ویلهلم نه قهرمانی دوستداشتنی به معنای متعارف است و نه ناظری کاملاً بیطرف.
او گوشهگیر، کمحرف و از نظر عاطفی تا حدی بسته است؛ مردی که میخواهد بنویسد، اما هنوز نمیداند چه چیزی را چگونه باید ببیند. میل او به نویسندگی بیشتر شبیه تصوری مبهم از خویشتن است تا حرفهای که از دلِ توجه به جهان بیرون آمده باشد. مادرش او را به سفر میفرستد تا زندگی را تجربه کند، ولی فیلم از همان ابتدا میپرسد آیا صرفِ جابهجایی، آدمی را به زندگی نزدیکتر میکند؟
« همین فاصله میان سفر بیرونی و تحول درونی، هستهٔ اصلی فیلم را میسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
پاسخ سادهای در کار نیست. ویلهلم در تماس با دیگران اغلب بیشتر به واکنشهای خودش توجه دارد تا به نیازهای آنان. او در جمع حضور دارد، اما حضورش الزاماً به معنای مشارکت نیست. در نتیجه، فیلم تماشاگر را هم در موقعیتی دوگانه قرار میدهد: از یکسو میل داریم او را بفهمیم و از سوی دیگر، سردی و خودمحوریاش گاه مانع همدلی میشود.
این فاصلهگذاری میتواند آگاهانه و ثمربخش باشد، اما برای بعضی مخاطبان نیز تجربهای فرساینده خواهد شد. جمع مسافران و برخورد جهانها آشنایی ویلهلم با لارِتس، مردی سالخورده و ورزشکار پیشین المپیک، و مینیون، دختر بندباز و همراه خاموش او، به سفر ساختاری گروهی میبخشد. پس از آن، ترزه و برنهارد نیز به این حلقه افزوده میشوند و فیلم مجموعهای از شخصیتهای نامتجانس را کنار هم قرار میدهد.
آنان بیش از آنکه یک گروه صمیمی باشند، مسافرانیاند که مدتی مسیرشان با یکدیگر تلاقی کرده است؛ هرکدام گذشته، میل و سکوت خاص خود را حمل میکنند. این ترکیب، فرصتهایی برای طنز تلخ و موقعیتهای نامعمول فراهم میآورد، اما فیلم از تبدیلشدن به داستانی پرگره و پرحادثه سر باز میزند. شخصیتها رازهایشان را بهتدریج و در قالب گفتوگوهایی طولانی آشکار میکنند؛ بااینحال، شناختی که از آنان حاصل میشود همیشه کامل یا آرامشبخش نیست.
گاهی حس میکنیم آدمها بیشتر برای برخورد ایدهها و خلق موقعیتهای فکری در فیلم حضور دارند تا برای آنکه مسیری روایی روشن و رضایتبخش را طی کنند. این انتخاب به فضای غریب اثر کمک میکند، ولی میتواند پیوند عاطفی مخاطب با جمع را سست سازد. تصویر؛ جغرافیای تنهایی مهمترین نیروی فیلم، بیتردید، زبان تصویری آن است.
« ویلهلم در تماس با دیگران اغلب بیشتر به واکنشهای خودش توجه دارد تا به نیازهای آنان. »
شخصیتها و اجرا
قاببندیها حسابشدهاند و دوربین نهفقط چهرهها، بلکه فاصلهٔ میان آدمها و محیط پیرامونشان را ثبت میکند. شهرها، ایستگاهها، جادهها و چشماندازهای طبیعی پسزمینهای خنثی برای ماجرا نیستند؛ آنها حالتی مستقل دارند و گاه بیش از دیالوگها دربارهٔ وضعیت شخصیتها سخن میگویند. در قابهای آرام و دقیق، آدمها اغلب کوچکتر از فضا به نظر میرسند؛ گویی جهان از آنان بزرگتر است و هیچکس بهسادگی نمیتواند آن را تصرف یا معنا کند.
فیلمبرداری Robby Müller به اثر کیفیتی تأملی میبخشد. نماهای نسبتاً بلند و حرکتهای سنجیدهٔ دوربین، بیننده را وادار میکنند در تصویر بماند، بهجای آنکه پیوسته در انتظار برش بعدی یا حادثهٔ تازه باشد. همین مکث تصویری گاه بسیار زیباست: منظرهای که بهظاهر فقط محل عبور است، به فضایی برای حسکردنِ انزوا تبدیل میشود.
فیلم نشان میدهد که سفر همیشه با شتاب و هیجان همراه نیست؛ گاهی معنای آن در تماشای راه، توقفها و سکوتهای میان مقصدها شکل میگیرد. گفتوگو، سکوت و کلامِ ناتمام دیالوگهای طولانی و تأملی، ریتم و هویت ویژهٔ فیلم را میسازند. شخصیتها دربارهٔ زندگی، هنر، گذشته و مناسبات انسانی حرف میزنند، اما این گفتوگوها بهندرت به نتیجهای قطعی میرسند.
گاه کلام ظاهراً راهی برای نزدیکشدن است و گاه پردهای تازه میان آدمها میکشد. برخی جملهها روشن و نافذند؛ برخی دیگر عمداً یا ناخواسته گنگ میمانند و شنونده را در میان برداشتهای گوناگون رها میکنند. در برابر این پرگویی، سکوت مینیون اهمیتی خاص دارد. حضور او نشان میدهد که ارتباط انسانی همیشه به زبان گفتاری وابسته نیست، هرچند فیلم نیز از سکوت او بهسادگی پاسخی شاعرانه یا رازآلود نمیسازد.
« قاببندیها حسابشدهاند و دوربین نهفقط چهرهها، بلکه فاصلهٔ میان آدمها و محیط پیرامونشان را ثبت میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بدن و حرکت، بهویژه در هنر بندبازی، نوع دیگری از بیاناند؛ بیانی که در تضاد با سخنورزیِ گاه بیپایان بزرگسالان قرار میگیرد. بااینهمه، طولانیبودن مکالمهها میتواند به مانعی واقعی بدل شود: وقتی شخصیتها مدام حرف میزنند، اما رابطهها چندان پیش نمیروند، تماشاگر ممکن است احساس کند فیلم در همان نقطه میچرخد.
ریتم و پراکندگی روایت کندی فیلم صرفاً نتیجهٔ نماهای بلند نیست؛ از انتخابی کلیتر دربارهٔ روایت میآید. رخدادها همچون بخشهایی از یک مسیر ناپیوسته کنار هم قرار میگیرند، بیآنکه همیشه به سوی اوجی روشن یا تحول پررنگی حرکت کنند. این ساختار با تجربهٔ سرگردانی ویلهلم هماهنگ است: او به مکانهای تازه میرسد، اما هر رسیدن میتواند به شکل دیگری از بیقراری بدل شود.
از این نظر، پراکندگی فیلم نقصی تصادفی نیست؛ بخشی از نگاه آن به زندگی است. بااینحال، هماهنگی میان فرم و مضمون الزاماً به معنای رضایتبخشبودن تجربه نیست. بعضی صحنهها بیش از آنکه لایهای تازه به شخصیتها بیفزایند، در همان حالوهوای موجود امتداد مییابند. تماشاگرانی که از یک سفر جادهای انتظار ماجرا، شوخطبعی پیوسته یا تحول داستانی دارند، ممکن است با فیلم احساس بیگانگی کنند.
در مقابل، کسانی که به سینمای مشاهدهگر، گفتوگومحور و کمشتاب علاقهمندند، احتمالاً در تکرارها و مکثهای آن نوعی انسجام حسی پیدا خواهند کرد. بازیها و حضور انسانی بازی Rüdiger Vogler در نقش ویلهلم بر پایهٔ مهار و کمنمایی شکل گرفته است. او شخصیت را با فورانهای احساسی یا نشانهگذاریهای آشکار نمیسازد؛ بیتفاوتی و تردید را بیشتر در مکثها، نگاهها و واکنشهای کوچک جای میدهد.
« ریتم و پراکندگی روایت کندی فیلم صرفاً نتیجهٔ نماهای بلند نیست؛ از انتخابی کلیتر دربارهٔ روایت میآید. »
قوتها و کاستیها
این شیوه با شخصیت سازگار است، اما خطر آن را هم دارد که ویلهلم بیش از اندازه بسته و دور از دسترس باقی بماند. Hanna Schygulla در نقش ترزه حضوری متفاوت دارد: او انرژی عاطفی بیشتری وارد فضای سرد فیلم میکند، هرچند این تفاوت نیز الزاماً به تفاهم میان شخصیتها نمیانجامد. Hans Christian Blech و Peter Kern نیز به گروه رنگوبویی ناهمگون میبخشند؛ هرکدام با لحنی متفاوت، جهانبینی و آسیبپذیری شخصیت خود را وارد جمع میکنند.
بازیها در مجموع از همان منطق فیلم پیروی میکنند: بهجای نمایش اغراقآمیز، بر رفتار و گفتار تکیه دارند. همین لحن کنترلشده به فضای تأملی اثر یاری میرساند، اما گاهی همهٔ شخصیتها را چنان درونگرا میکند که ارتباط عاطفی با آنان دشوار میشود. معنای «حرکت اشتباه» عنوان فیلم را میتوان دعوتی برای اندیشیدن به امکان خطا دانست: آیا آدمی مسیر نادرستی را انتخاب میکند، یا اساساً در جستوجوی مسیری یگانه و درست است؟
ویلهلم در پی تعریفکردن خویش است، اما فیلم از ارائهٔ پاسخ آماده پرهیز میکند. سفر او نه نقشهای روشن برای بلوغ فراهم میآورد و نه تضمین میکند که هر تجربه به کشف حقیقتی تازه بینجامد. گاه حرکت فقط راهی است برای بهتعویقانداختنِ مواجهه با سکون؛ گاه نیز تجربهای بینتیجه در ظاهر، بخشی از شناختی دیررس میشود.
این پرسشها به فیلم عمقی فراتر از داستان سفر میدهند، هرچند لحن فلسفی آن همیشه به همان اندازه نافذ نیست. برخی تأملها در تصویر و موقعیت بهتر از کلام عمل میکنند؛ بعضی دیگر در گفتوگوهای انتزاعی گم میشوند. ارزش اثر در آن است که تناقض میان میل به معنا و ناتوانی از یافتن آن را پنهان نمیکند.
« این شیوه با شخصیت سازگار است، اما خطر آن را هم دارد که ویلهلم بیش از اندازه بسته و دور از دسترس باقی بماند. »
جمعبندی
فیلم نه سرگردانی را زیبا و بیهزینه جلوه میدهد و نه با نسخهای اخلاقی برای رهایی از آن پایان میگیرد. جمعبندی «Wrong Move» فیلمی دربارهٔ سفرکردن بدون اطمینان از مقصد، و دربارهٔ آدمهایی است که کنار یکدیگر قرار میگیرند، بیآنکه الزاماً بتوانند به هم نزدیک شوند. زیبایی قابها، چشماندازهای تأملبرانگیز و بازیهای مهارشده، به آن کیفیتی ماندگار میدهد؛ در سوی دیگر، ریتم کند، گفتوگوهای گاه گنگ و روایت پراکنده ممکن است شکیبایی تماشاگر را بیازماید.
این اثر برای کسی که انتظار قصهای پرکشش و سفرنامهای سرزنده دارد، انتخابی دشوار است؛ اما برای مخاطبی که از سینما مکث، ابهام و پرسش میطلبد، تجربهای قابل تأمل فراهم میکند. نیروی اصلی فیلم نه در پاسخهایی که عرضه میکند، بلکه در تصویرِ مردی است که حرکت میکند، میبیند و همچنان نمیداند چگونه باید زندگی را به کلمه و معنا بدل سازد.
« فیلم نه سرگردانی را زیبا و بیهزینه جلوه میدهد و نه با نسخهای اخلاقی برای رهایی از آن پایان میگیرد. »
ثبت دیدگاه