نقد و بررسی
نقد Even Angels Eat Beans | 1973
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
کمدی جنایی با قلبی نرم «حتی فرشتهها هم لوبیا میخورند» ساختهٔ انزو باربونی، که با نام هنری ای.بی. کلچر نیز شناخته میشد، کمدی جنایی ایتالیاییـفرانسویـاسپانیایی محصول ۱۹۷۳ است. فیلم با تکیه بر دوگانهٔ آشنای «رفیق نامتناسب»، ما را به نیویورکِ دوران رکود بزرگ میبرد؛ شهری که در آن فقر، بیکاری و سلطهٔ باندهای تبهکار پسزمینهٔ ماجرا را میسازند.
اما باربونی بهجای آنکه این فضا را به قلمرو تلخی و واقعگرایی ببرد، آن را به صحنهای برای شوخیهای بدنی، سوءتفاهمهای پیاپی و قهرمانانی بدل میکند که بیش از آنکه خطرناک باشند، درمانده و خوشقلباند. حاصل، فیلمی است که از ابتدا روشن میکند قرار نیست جهان تبهکاری را جدی و خشن بازنمایی کند؛ قرار است آن را به بازی بگیرد.
طرح داستان و نیروی محرک آن محور قصه دو مرد با خلقوخو و موقعیت اجتماعی متفاوتاند: چارلی، کشتیگیری تنومند و کمحرف، و سانی، بستنیفروشی چابکتر و زبانآورتر. گمان نادرستی که آنها را آدمکشانی حرفهای جلوه میدهد، به فرصتی برای بقا تبدیل میشود؛ پس ناچارند نقش خطرناکی را بازی کنند، بیآنکه واقعاً با منطق خشونت و جنایت کنار آمده باشند.
همین شکاف میان تصویری که دیگران از آنها ساختهاند و حقیقت سادهدلانهٔ وجودشان، موتور کمدی فیلم است. داستان زمانی معنای اخلاقی روشنتری پیدا میکند که مأموریتی متوجه خانوادهای تهیدست میشود. در اینجا دیگر مسئله فقط نجات جان خود یا حفظ ظاهر نیست؛ دو مرد باید میان اطاعت از جهان خلافکاران و وفاداری به وجدانشان انتخاب کنند.
« کمدی جنایی با قلبی نرم «حتی فرشتهها هم لوبیا میخورند» ساختهٔ انزو باربونی، که با نام هنری ای.بی. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم این کشمکش را با لحنی سبک پیش میبرد، اما در هستهٔ آن پرسشی جدی وجود دارد: آیا میتوان در ساختاری مبتنی بر زور، بیآنکه به آن شبیه شد، دوام آورد؟ پاسخ فیلم نه در گفتوگوهای فلسفی، بلکه در رفتارهای کوچک و واکنشهای غریزی شخصیتها شکل میگیرد. شیمی دو بازیگر اصلی جذابیت اصلی اثر بیش از آنکه به پیچیدگی داستان وابسته باشد، از تضاد میان دو قهرمان میآید.
بود اسپنسر با هیکل بزرگ، حضور آرام و ضربههای سنگینش، تصویری از نیروی جسمانی میسازد که بهطرزی دلنشین با مهربانی و بیمیلیاش به آزار دیگران در تضاد است. جولیانو جما در سوی دیگر، چابکی و زیرکی بیشتری دارد و اغلب با واکنش سریع، حالت چهره یا تلاش برای حرفزدن از مخمصه، موقعیت را به حرکت درمیآورد.
تفاوت میان این دو نه صرفاً آرایش شخصیتها، بلکه منبع مداوم شوخی و کنش است. هماهنگی آنها هنگامی بهترین نتیجه را میدهد که فیلم اجازه میدهد هرکدام با شیوهٔ خاص خود به یک مشکل پاسخ دهند. یکی با حضور فیزیکیاش فضا را تغییر میدهد و دیگری با دستوپا زدن، توضیحدادن یا بداههپردازی، ماجرا را پیچیدهتر میکند.
این رابطه از جنس رفاقتی گرم و بیتکلف است؛ نه بر اعترافهای عاطفی طولانی تکیه دارد و نه به رقابت میان قهرمانان نیازمند است. تماشاگر بهسرعت درمییابد که این دو، هرچند از نظر منش و توانایی متفاوتاند، در نقطهٔ اخلاقی مهمی اشتراک دارند: از زورگویی به ضعیفترها بیزارند. کمدی بدنی و میزانسن فیلم به سنت کمدی بزنبکوب وفادار است.
« پاسخ فیلم نه در گفتوگوهای فلسفی، بلکه در رفتارهای کوچک و واکنشهای غریزی شخصیتها شکل میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
ضربهها، تعقیبها، برخوردهای ناگهانی و آشفتگی در جمع، بیش از شوخیهای کلامی در ساختن خنده نقش دارند. بدنها در این جهان، ابزار اصلی روایتاند: هیکل چارلی میتواند تهدید به نظر برسد، اما همان بدن در لحظهای دیگر منشأ شوخی میشود؛ سانی نیز با تحرک و واکنشهای سریع، میان خطر و فرار نوسان میکند.
خشونت معمولاً چنان اغراقشده و نمایشی عرضه میشود که از واقعگرایی فاصله میگیرد و به نوعی رقص خشن و کمخطر بدل میشود. این انتخاب با فضای تاریخی فیلم نیز تناسب دارد. نیویورک دههٔ ۱۹۳۰ در اینجا بیش از آنکه بازسازی دقیق یک دوره باشد، مجموعهای از نشانههای آشناست: خیابانهای فقیرنشین، محفلهای تبهکارانه، لباسهای دورهای و تصویری کارتونی از قدرت مافیا.
فیلم از این عناصر برای ایجاد حالوهوا استفاده میکند، نه برای ارائهٔ تصویری مستند. نتیجه، فضایی سرگرمکننده و سبک است که به جهان داستان رنگ میبخشد، هرچند گاه مصنوعیبودن دکور و کلیبودن جغرافیای شهری آشکار میشود. اخلاق ساده، اما مؤثر عنوان فیلم، با اشاره به خوراکی معمولی و روزمره، به جهانبینی ساده و زمینی آن نزدیک است.
شخصیتها قهرمانان بزرگی نیستند و قرار نیست با طرحی پیچیده، جامعه را دگرگون کنند. آنها فقط میخواهند از دردسر جان سالم به در ببرند و در عین حال، به کسانی که از خودشان درماندهترند آسیب نرسانند. همین مقیاس کوچک، به اخلاق فیلم وجهی صمیمی میدهد. نیکبودن در اینجا نه فضیلتی آسمانی، بلکه واکنشی انسانی و بیواسطه است.
« ضربهها، تعقیبها، برخوردهای ناگهانی و آشفتگی در جمع، بیش از شوخیهای کلامی در ساختن خنده نقش دارند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
با این حال، فیلم گاهی این اخلاق را بیش از اندازه ساده میکند. تقابل میان خلافکاران و مردان خوشقلب، بهندرت پیچیدگی روانی پیدا میکند و انگیزهها عمدتاً روشن و قابل پیشبینی باقی میمانند. تبهکاران بیشتر کارکردی نمایشی دارند: آنها مانعی برای قهرماناناند و زمینهٔ رویاروییهای کمدی را فراهم میکنند.
بنابراین فیلم بهجای کاوش در سازوکارهای اجتماعی فقر و جرم، از آنها چارچوبی برای ماجراجویی سبک میسازد. این محدودیت، از تلخی اثر میکاهد، اما دامنهٔ تحلیل اجتماعیاش را نیز کوچک نگه میدارد. ریتم و تکرار شوخیها یکی از ضعفهای محسوس فیلم، کشآمدن بعضی صحنههاست. کمدی بدنی برای اثرگذاری به زمانبندی دقیق نیاز دارد؛ مکث کوتاه میتواند انتظار بسازد و ضربهٔ بعدی را خندهآورتر کند، اما تکرار یک حرکت یا طولانیشدن بیش از حد یک درگیری، انرژی آن را تحلیل میبرد.
در بخشهایی، فیلم بهجای آنکه شوخی را با ضرباهنگی موجز کامل کند، بارها به همان الگو بازمیگردد. نتیجه آن است که برخی موقعیتها پس از آنکه ایدهٔ اصلیشان را آشکار کردهاند، همچنان ادامه مییابند. پیشبینیپذیری نیز از همین سادگی روایی سرچشمه میگیرد. سوءتفاهمی که قهرمانان را وارد جهان تبهکاران میکند، بارها شکل تازهای به خود میگیرد، اما مسیر کلی چندان غافلگیرکننده نیست.
تماشاگر معمولاً میتواند حدس بزند که نیت خیر این دو، نقشههای خلافکاران را برهم خواهد زد و آنها سرانجام از اطاعت سر باز خواهند زد. فیلم بیش از آنکه با تعلیق داستانی پیش برود، با انتظار برای تماشای واکنشهای این زوج و شیوهٔ تازهای که در آن از مخمصه بیرون میآیند، مخاطب را نگه میدارد.
« با این حال، فیلم گاهی این اخلاق را بیش از اندازه ساده میکند. »
قوتها و کاستیها
جایگاه فیلم در سنت کمدی رفاقتی «حتی فرشتهها هم لوبیا میخورند» را بهتر است نه بهعنوان اثری واقعگرا دربارهٔ جنایت، بلکه در امتداد کمدیهای رفاقتی و بدنی دههٔ ۱۹۷۰ دید. لذت آن در تماشای دو شخصیت ناسازگار اما همدل است که با منطق انسانی خود وارد نظامی خشن میشوند و قواعدش را بههم میریزند.
فیلم از کلیشههای ژانر جنایی استفاده میکند، اما هدفش بازآفرینی آن ژانر نیست؛ مافیا را به پسزمینهای برای نمایش تضاد میان زور و شفقت تبدیل میکند. این رویکرد برای مخاطبی که از بازیهای فیزیکی و قهرمانان دوستداشتنی لذت میبرد، همچنان کارآمد است. در مقابل، کسی که انتظار پرداخت دقیق تاریخی، تحول روانشناختی پیچیده یا طنزی تیز دربارهٔ ساختارهای قدرت دارد، احتمالاً با محدودیتهای آن روبهرو خواهد شد.
فیلم در قلمرو خودش موفقتر است: سرگرمیای که بر شخصیتپردازی ساده، حضور بازیگران و موقعیتهای دیداری تکیه دارد و از تظاهر به عمقی که دنبال نمیکند، پرهیز میکند. جمعبندی این فیلم کمدیای گرم و پرتحرک است که از تضاد میان دو رفیق خوشقلب و جهان بیرحم خلافکاران نیرو میگیرد. بود اسپنسر و جولیانو جما به قصه جان میدهند و تفاوت میان سنگینی و چابکی، سکوت و پرگویی، در بخشهای موفق اثر به منبعی پایدار برای خنده تبدیل میشود.
فضای نیویورک دههٔ ۱۹۳۰ نیز به فیلم هویتی دیداری میبخشد، هرچند بیشتر حالوهوایی نمایشی دارد تا بازسازی تاریخی دقیق. ضعفهای فیلم—ریتم گاه کشدار، شوخیهای تکرارشونده و اتکای زیاد به سوءتفاهم—مانع از آن میشوند که ماجرا پیوسته تازه و غافلگیرکننده بماند. با این همه، مهربانی بیادعای قهرمانان و انرژی زوج بازیگر، فیلم را از یک رشتهٔ صرفاً مکانیکی از زد و خوردها فراتر میبرد.
« این رویکرد برای مخاطبی که از بازیهای فیزیکی و قهرمانان دوستداشتنی لذت میبرد، همچنان کارآمد است. »
جمعبندی
«حتی فرشتهها هم لوبیا میخورند» بیش از آنکه اثری ماندگار بهواسطهٔ پیچیدگی داستان باشد، یادآور لذتی ساده است: تماشای دو آدم معمولی که، حتی در میان گانگسترها، حاضر نیستند وجدانشان را کنار بگذارند.
ثبت دیدگاه