نقد و بررسی
نقد دوران عاشقی (The Ages of Love) | 2011
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
عشق در سه سن، سه لحن «عصرهای عشق» (۲۰۱۱)، ساختهٔ جیووانی ورونزی، کمدیرمانتیکی اپیزودیک است که عشق را نه بهصورت تجربهای یکسان، بلکه همچون نیرویی مینگرد که با گذر عمر شکل و خطرش تغییر میکند. سه روایت فیلم، مردانی را در سه مرحلهٔ متفاوت زندگی دنبال میکنند: وکیلی جوان که نظم ازپیشچیدهٔ زندگیاش با دیداری تازه بههم میریزد؛ مردی میانسال که از مرزهای زندگی زناشویی عبور میکند؛ و استادی بازنشسته که پس از سالها فاصلهگرفتن از رابطه، دوباره در برابر شور عاطفی قرار میگیرد.
فیلم در ظاهر از این تفاوت سنی طرحی برای تأمل میسازد، اما در عمل بیشتر به مجموعهای از حکایتهای سرگرمکننده و خوشآبورنگ نزدیک میشود تا کاوشی پیوسته در معنای عشق. ساختار اپیزودیک و مسئلهٔ پیوند سهپارهبودن روایت، امکان مقایسهای روشن فراهم میکند: هر بخش میتواند تصویری مستقل از میل، تعهد و خطر عاطفی ارائه دهد.
همچنین حضور پیکرهای پیونددهنده، که نقش فرشتهٔ عشق یا «کوپید» را بر عهده دارد، میکوشد میان داستانها رشتهای مشترک بکشد. بااینحال، این اتصال بیش از آنکه از دل تحول شخصیتها یا تکرار معنادار مضمونها بجوشد، کارکردی روایی و تزئینی دارد. بخشها در کنار یکدیگر قرار میگیرند، اما کمتر احساس میشود که هرکدام پاسخی به پرسشی باشد که بخش پیشین برانگیخته است.
در نتیجه، فیلم گاه همچون سه فیلم کوتاه با لحنی مشابه جلوه میکند، نه اثری واحد که از تفاوت نسلها به کشفی تازه برسد. این پراکندگی به ریتم نیز آسیب میزند: تماشاگر درست زمانی که به رابطهای خو گرفته و امکان پیچیدهترشدن آن را میبیند، به جهان دیگری منتقل میشود. البته همین جابهجایی میتواند از یکنواختی جلوگیری کند، اما چون پیوند عاطفی میان اپیزودها کمرنگ است، تنوع بهندرت به عمق تبدیل میشود.
روایت و ریتم؛ جریان داستان
جوانی؛ شور در برابر نقشهٔ زندگی روایت نخست با روبرتو آغاز میشود؛ وکیلی جوان و نامزددار که ظاهراً مسیر آیندهاش را با دقت تعیین کرده است. ورود میکول، زنی از توسکانی، نظم حسابشدهٔ او را برهم میزند و فیلم از این برخورد برای طرح تقابل میان برنامهریزی و کشش ناگهانی بهره میگیرد. این بخش بیش از آنکه دربارهٔ شناخت تدریجی دو انسان باشد، بر نیروی وسوسه و جذابیت موقعیت تکیه میکند؛ عشقی که بیشتر از دل برخورد و هیجان سربرمیآورد تا از گفتوگویی عمیق.
این انتخاب با روح کمدی رمانتیک سازگار است، اما در پرداخت شخصیتها محدودیت میآفریند. تصمیمهای روبرتو گاه چنان سریع و تابع اقتضای داستاناند که فرصت نمییابیم تردیدهای او را بهدرستی لمس کنیم. میکول نیز بیشتر بهعنوان عاملی برای آشفتن زندگی مرتب قهرمان عمل میکند تا شخصیتی مستقل با جهان درونی پرورده.
از همین رو، پرسش جذاب فیلم ــ اینکه جوانی تا چه اندازه باید به خواستهٔ لحظهای اعتماد کند ــ طرح میشود، اما چندان مجال نمییابد که از سطح موقعیتهای کمیک فراتر برود. میانسالی؛ بیوفایی بهمثابه نمایش در اپیزود دوم، فابیو، چهرهای مشهور و مردی متأهل، با الیانا آشنا میشود و رابطهای که گمان میکند گذراست، به گرفتاریای ادامهدار بدل میشود.
تفاوت این بخش با داستان جوانی در آن است که پای سابقهٔ زناشویی، عادت و مسئولیت به میان میآید. فیلم میتواند از اینجا به بعد به شکاف میان تصویر عمومی فرد و زندگی خصوصیاش بپردازد: مردی که ظاهراً همسر و زندگی باثباتی دارد، در برابر میل تازه چگونه از خود دفاع میکند؟ اما لحن پرشتاب و کمدی، بار اخلاقی چنین موقعیتی را سبک میکند.
« این انتخاب با روح کمدی رمانتیک سازگار است، اما در پرداخت شخصیتها محدودیت میآفریند. »
شخصیتها و اجرا
بهجای آنکه پیامدهای خیانت یا فرسودگی عاطفی با مکث و ظرافت بررسی شوند، بخش زیادی از انرژی روایت صرف موقعیتهای پرهیاهو و سوءتفاهمهای نمایشی میشود. این رویکرد فیلم را تماشایی نگه میدارد، ولی به بهای کمرنگشدن پیچیدگی روابط تمام میشود. الیانا حضوری پررنگ و مؤثر در حرکت داستان دارد، بااینحال رابطهٔ او و فابیو بیش از آنکه به کشف نیازها و آسیبپذیریهای دوطرف بینجامد، به موتور شوخی و دردسر بدل میشود.
سالخوردگی و بازگشت میل بخش سوم از نظر حالوهوا متفاوتتر و از نظر بازیگری برجستهتر است. آدریان، استاد بازنشستهٔ تاریخ هنر که پس از تجربههای دشوار عاطفی در رم زندگی آرامی برای خود ساخته، با ویولا، دختر پرجنبوجوش دوستش، روبهرو میشود. برخورد این دو، امکان طرح موضوعی لطیفتر را فراهم میکند: آیا عشق در سالهای پایانی زندگی میتواند نه تکرار جوانی، بلکه فرصتی تازه برای پذیرفتن آسیبپذیری باشد؟
فیلم در اینجا به تنهایی، ترس از صمیمیت و دشواری بازگشت به رابطه نزدیک میشود، هرچند همچنان از الگوهای آشنای ملودرام و کمدی فاصلهٔ زیادی نمیگیرد. رابرت دنیرو در نقش آدریان، گرمایی انسانی به فیلم میبخشد. بازی او بر خجالت، احتیاط و نوعی کمرویی دلنشین استوار است؛ کیفیتی که در تضاد با تصویر ستارهای پرصلابت او، جذابیت ویژهای پیدا میکند.
لحظات بامزهٔ شخصیت از تحقیر یا تمسخر او نمیآیند، بلکه از ناهماهنگی میان تجربهٔ سالهای گذشته و دستپاچگی تازهاش در برابر عشق سرچشمه میگیرند. این بازی، بخش سوم را از نظر عاطفی بهیادماندنیتر میکند، هرچند فیلمنامه گاه بار بیش از اندازهای بر دوش آن میگذارد و تحول رابطه را شتابزده پیش میبرد.
« این رویکرد فیلم را تماشایی نگه میدارد، ولی به بهای کمرنگشدن پیچیدگی روابط تمام میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بازیگران، فضا و لحن گروه بازیگران، بهویژه دنیرو و مونیکا بلوچی، جذابیتی فوری به فیلم میدهد. بلوچی حضور صحنهای نیرومندی دارد و در برابر شخصیت کمحرفتر آدریان، نیرویی پرتحرک و بیقرار ایجاد میکند. در دو روایت دیگر نیز بازیها متناسب با لحن سبک اثر پیش میروند، اما شخصیتپردازی کمعمق اجازه نمیدهد همهٔ بازیگران به اندازهٔ ظرفیتشان از پسزمینهٔ طرح بیرون بیایند.
فیلم بهجای آنکه همیشه از بازیگر برای غنیکردن شخصیت بهره گیرد، گاه به جذابیت چهرهها و انرژی موقعیتها بسنده میکند. رم و چشماندازهای توسکانی نیز بخشی از نیروی دلپذیر فیلماند. فضاها نهفقط پسزمینه، بلکه بخشی از وعدهٔ رمانتیک اثر را شکل میدهند: خیابانها، میدانها و مناظر آفتابی به جهان فیلم نوعی لطافت گردشگرانه میبخشند.
موسیقی و ریتم سبک نیز همین حالوهوا را تقویت میکنند. بااینهمه، زیبایی بصری نمیتواند جای کاستیهای روایی را بگیرد؛ گاهی فیلم چنان به حالوهوای خوشرنگ خود متکی میشود که کمتر به پرسشهای دشوارتر روابط مجال میدهد. کمدی و محدودیتهای فیلمنامه کمدی «عصرهای عشق» بر برخورد شخصیتهای متفاوت، اغراق در موقعیتها و سرعت رخدادها بنا شده است.
این شگردها در لحظاتی موفقاند و فیلم را از سنگینی موضوعاتی چون خیانت، تنهایی یا ترس از پیری دور نگه میدارند. اما طنز گاه چنان به اغراق تکیه میکند که واکنشها باورپذیری خود را از دست میدهند. برخی رخدادها بیشتر برای رساندن شخصیتها به نقطهٔ بعدی طرح طراحی شدهاند تا آنکه از رفتار طبیعی آنان برآمده باشند.
« بازیگران، فضا و لحن گروه بازیگران، بهویژه دنیرو و مونیکا بلوچی، جذابیتی فوری به فیلم میدهد. »
قوتها و کاستیها
مشکل اصلی، نه استفاده از کلیشهها بهخودیخود، بلکه نبودِ فاصلهٔ کافی برای دگرگونکردن آنهاست. مرد جوان، مرد میانسال و مرد سالخورده هرکدام نمایندهٔ مرحلهای آشنا از زندگی عاشقانهاند؛ اما فیلم کمتر از این الگوها فراتر میرود تا ویژگیهای خاص هر فرد را آشکار کند. رابطهها نیز اغلب پیش از آنکه باورپذیر و تدریجی شکل بگیرند، به نقطهٔ عطف بعدی میرسند.
همین شتاب باعث میشود ایدهٔ مرکزی فیلم از ظرفیت دراماتیک بیشتری برخوردار باشد تا اجرای آن. جمعبندی «عصرهای عشق» فیلمی خوشتماشا و سبکبال است که سه دورهٔ متفاوت زندگی را بهانهای برای روایت سه برخورد عاشقانه میکند. فضای ایتالیایی دلپذیر، بازی گرم رابرت دنیرو و تنوع نسبی اپیزودها از امتیازهای اصلی آناند؛ در مقابل، گسست میان بخشها، شتاب در شکلگیری احساسات و اتکای بیش از اندازه به کلیشهها مانع انسجام و عمق بیشتر میشوند.
فیلم بیش از آنکه دربارهٔ دگرگونی انسان در طول عمر تأمل کند، تصویری سرگرمکننده از شور عاشقانه در سه سن ارائه میدهد. برای تماشاگرانی که کمدی رمانتیک سبک و بازیگری دوستداشتنی را میپسندند، اثر میتواند دلنشین باشد؛ اما کسانی که درام عاشقانهای با پرداخت روانشناختی و پیوند روایی محکم میخواهند، احتمالاً از سطحیماندن برخی رابطهها ناامید خواهند شد.
« مشکل اصلی، نه استفاده از کلیشهها بهخودیخود، بلکه نبودِ فاصلهٔ کافی برای دگرگونکردن آنهاست. »



ثبت دیدگاه