نقد و بررسی
نقد Fathers' Day | 1997
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای با ظرفیت کمدی و عاطفی «روز پدر» ساختهٔ ایوان رایتمن، بر موقعیتی بنا شده که در ظاهر خودبهخود نوید آشفتگی و خنده میدهد: مادری نگران، دو دوستپسر قدیمی را به جستوجوی پسر نوجوان فراریاش میفرستد و به هر دو میگوید شاید پدر واقعی او باشند. این فرض ساده، موتور روایی مناسبی برای برخورد دو شخصیت ناهمگون است؛ یکی وکیلی منظم و محتاط، دیگری هنرمندی آشفته و بیثبات.
هرکدام با تصور متفاوتی از پدر بودن وارد ماجرا میشوند و همین تفاوت میتوانست سرچشمهٔ طنزی زنده و تأملی انسانی دربارهٔ مسئولیت، خانواده و پیوندهای ناخواسته باشد. بااینحال، فیلم خیلی زود میان ظرفیت بالقوهٔ ایده و آنچه در عمل روی پرده میآورد فاصله میاندازد. طرح مرکزی بیشتر بهانهای برای ردیفکردن موقعیتهای آشناست تا بستری برای کشف تازهٔ شخصیتها.
جستوجو پیش میرود، دو مرد با یکدیگر همراه میشوند و ماجرا از شهری به شهر دیگر کشیده میشود؛ اما حرکت داستانی الزاماً به معنای تحول درونی نیست. فیلم از همان ابتدا وعدهٔ کمدیِ تعقیبوگریز و سوءتفاهم میدهد و کمتر میکوشد این وعده را با پیچیدگی یا ظرافتی فراتر از الگوی رایج تحقق بخشد.
دو بازیگر، دو شیوهٔ کمدی مهمترین جاذبهٔ فیلم، کنار هم قرار گرفتن رابین ویلیامز و بیلی کریستال است. ویلیامز با انرژی پرشور و تغییرهای سریع لحن، به دِیل شخصیتی بیقرار و ناپایدار میدهد؛ کریستال در نقش جک بیشتر بر طعنه، خونسردی و واکنشهای سنجیده تکیه میکند. تضاد میان این دو، دستکم در سطح ایده، زمینهای مناسب برای کمدیِ رفاقتی فراهم میکند: یکی پیوسته از چارچوب بیرون میزند و دیگری میکوشد نظم ازدسترفته را بازگرداند.
« بااینحال، فیلم خیلی زود میان ظرفیت بالقوهٔ ایده و آنچه در عمل روی پرده میآورد فاصله میاندازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در لحظههایی که بازیگران به ریتم طبیعی خود نزدیک میشوند، فیلم جان میگیرد. تفاوت روشهایشان، نگاههای متقابل و اصطکاک میان شخصیتها میتواند لحنی سبک و سرگرمکننده بسازد. اما این جرقهها به رابطهای پایدار و پرورده تبدیل نمیشوند. فیلمنامه اغلب به جای آنکه از تفاوت دو بازیگر موقعیتهای دقیق و تازه استخراج کند، آنها را در مسیر شوخیهای ازپیشآشنا قرار میدهد.
در نتیجه، تواناییهای فردیشان گاه دیده میشود، اما همکاریشان کمتر به یک زوج کمدیِ واقعاً هماهنگ میانجامد. فیلم نه کاملاً به بداهه و بازی آزاد اعتماد میکند و نه از ساختار رواییاش شوخیهایی بهاندازهٔ کافی تیز و حسابشده بیرون میکشد. فیلمنامه و دامِ پیشبینیپذیری هستهٔ داستان بهروشنی به سوءتفاهم و پنهانکاری وابسته است.
مخاطب زودتر از شخصیتها درمییابد که هر دو مرد با روایتی مشابه به جستوجو فرستاده شدهاند؛ پس انتظار اصلی نه کشف راز، بلکه تماشای واکنش آنان و چگونگی همکاری ناخواستهشان است. این انتخاب میتوانست به موقعیتهایی خلاقانه بینجامد، اما فیلمنامه معمولاً مسیرهای کمخطر و آشنا را برمیگزیند.
بسیاری از شوخیها بر بدفهمیهای ساده، واکنشهای اغراقشده و برخورد مستقیم دو تیپ شخصیتی استوارند؛ الگوهایی که پس از چند بار تکرار، تازگی خود را از دست میدهند. مشکل اساسی فقط قابلپیشبینی بودن نیست، بلکه فقدان پیوند محکم میان موقعیتهای کمدی و مسیر احساسی شخصیتهاست. داستان گاهی میخواهد از معنای پدر بودن سخن بگوید، اما برای رسیدن به این معنا، تحول شخصیتها را با شتاب پیش میبرد.
« در لحظههایی که بازیگران به ریتم طبیعی خود نزدیک میشوند، فیلم جان میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
لحظههای عاطفی بیشتر همچون توقفهایی برای تأکید بر پیام فیلم عمل میکنند تا نتیجهٔ طبیعی تجربههایی که شخصیتها پشت سر گذاشتهاند. بنابراین، فیلم میان کمدی سبک و ملودرام خانوادگی در نوسان میماند، بیآنکه یکی را چنان دقیق بپروراند که دیگری را عمیقتر کند. پسر نوجوان؛ غایبِ مرکزی اسکات، نوجوانی که جستوجو به خاطر او آغاز میشود، از نظر ساختاری در مرکز داستان قرار دارد، اما از حیث شخصیتپردازی در حاشیه میماند.
فیلم بیش از آنکه به دنیای درونی او، انگیزههایش یا برداشتش از خانه و خانواده توجه کند، او را به مقصدی برای حرکت دو مرد بدل میسازد. این غیبت، تناقضی مهم ایجاد میکند: داستان دربارهٔ پدری است که شاید در زندگی پسر حضور نداشته، اما خود پسر نیز به اندازهای که چنین موضوعی اقتضا میکند، فردیت نمییابد.
در نتیجه، جستوجوی اسکات بیشتر بهانهای برای رشد احتمالی جک و دِیل است تا ماجرایی که از نیازها و انتخابهای خود نوجوان سرچشمه بگیرد. رابطهٔ او با مادر و مردانی که ممکن است پدرش باشند، میتوانست زمینهای برای پرسشهای جدیتر دربارهٔ اعتماد، فاصلهٔ نسلی و حق انتخاب فراهم کند. فیلم به این امکان نزدیک میشود، اما آن را به اندازهٔ کافی جدی نمیگیرد.
همین کمپرداختگی باعث میشود بار عاطفیِ مأموریت جستوجو سبکتر از چیزی باشد که طرح اصلی وعده میدهد. مسیر جادهای و خردهپیرنگها فضای جادهای به فیلم امکان میدهد از محیطهای متنوع و برخوردهای تازه استفاده کند. جک و دِیل در جریان سفر، ناچارند به یکدیگر اعتماد کنند و از نقشهای معمول خود فاصله بگیرند.
« فیلم به این امکان نزدیک میشود، اما آن را به اندازهٔ کافی جدی نمیگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
از این نظر، حرکت مکانی میتوانست همزمان حرکت رابطهٔ آنها را نیز شکل دهد: هر ایستگاه فرصتی برای آشکارشدن ضعف، غرور یا نیاز پنهان یکی از آن دو باشد. فیلم گاه از این امکان بهره میگیرد و سفر را بهانهای برای تشدید اختلافهایشان میکند، اما همیشه نمیتواند رخدادهای پراکنده را به رشتهای رواییِ منسجم پیوند بزند.
خردهپیرنگهای فرعی نیز به همین مسئله دچارند. بعضی از آنها بهجای گسترش جهان داستان، چون توقفهایی بیمقدمه در مسیر اصلی ظاهر میشوند. ماجرای مواد مخدر، برای نمونه، لحنی پرتنشتر از فضای کلی کمدی وارد میکند، اما نسبتش با دغدغهٔ پدری و فرار اسکات چندان روشن و ضروری به نظر نمیرسد.
چنین بخشهایی نه عمق دراماتیک قابلتوجهی میسازند و نه کمدی را بهطور مؤثرتر پیش میبرند؛ ازاینرو، به جای غنیکردن سفر، حس پراکندگی را افزایش میدهند. کارگردانی و لحن ایوان رایتمن، که پیشتر در کمدیهای پرتحرک تجربه اندوخته بود، در این فیلم با موادی روبهروست که به تعادل ظریفی میان شوخی، ماجراجویی و احساس نیاز دارند.
کارگردانی او روایت را روان و قابلدنبالکردن نگه میدارد، اما بهندرت از دل صحنهها طنزی تصویری یا ریتمی ویژه بیرون میآورد. اجرای فیلم بیش از آنکه به کشف لحن منحصربهفرد خود متکی باشد، به اتکای تماشاگر بر جذابیت ستارگان اصلی وابسته است. تفاوت میان سبک اغراقآمیز دِیل و خویشتنداری جک، میتوانست در میزانسن و ضرباهنگ صحنهها نیز بازتاب یابد؛ اما فیلم غالباً این تضاد را صرفاً در بازیها خلاصه میکند.
« خردهپیرنگهای فرعی نیز به همین مسئله دچارند. »
قوتها و کاستیها
از سوی دیگر، لحن عاطفی اثر گاهی بر کمدی سایه میاندازد، بیآنکه آن را به معنایی تازه برساند. حاصل، فیلمی است که نه به اندازهٔ کافی بیپروا و شلوغ میشود تا کمدی آشوبناکِ مؤثری باشد، نه به اندازهٔ کافی آرام و دقیق میماند تا درام خانوادگیِ ماندگاری شکل دهد. بازیگران مکمل و فرصتهای ازدسترفته جولیا لوئیس-دریفوس در نقش کری، همسر جک، حضوری دارد که میتوانست تضاد میان زندگی منظم جک و ماجرای ناگهانی او را بسط دهد.
بااینحال، نقش او بیشتر در خدمت سوءتفاهمهای زناشویی و واکنش به غیبت جک قرار میگیرد و مجال چندانی برای تبدیلشدن به شخصیتی مستقل پیدا نمیکند. ناستاسیا کینسکی نیز در مقام مادری که دو مرد را به جستوجو فرامیخواند، نقطهٔ آغاز روایت است، اما انگیزهها و تناقضهایش کمتر از آنچه لازم است کاویده میشوند.
در چنین ساختاری، بازیگران مکمل بیشتر کارکردی روایی دارند: یکی شخصیتهای اصلی را به حرکت درمیآورد و دیگری مانعی موقت یا محرکی برای شوخی میشود. این محدودیت به فضای کلی فیلم آسیب میزند، زیرا مسئلهٔ خانواده و والدگری به تجربهٔ دو مرد فروکاسته میشود، درحالیکه حضور مادر، همسر و خود نوجوان میتوانست نگاه گستردهتری به مفهوم خانواده ایجاد کند.
مضمون پدر بودن عنوان فیلم به موضوعی اشاره میکند که ظرفیتش از یک شوخی دربارهٔ پدر احتمالی فراتر میرود. پرسش ضمنی آن این است که پدر بودن تا چه اندازه به پیوند زیستی وابسته است و چه سهمی از آن در انتخاب، حضور و مسئولیت شکل میگیرد. جک و دِیل، هرکدام با تصویر متفاوتی از خود و آیندهشان، ناگهان در موقعیتی قرار میگیرند که باید دربارهٔ ارتباطشان با نوجوانی غریبه تصمیم بگیرند.
« از سوی دیگر، لحن عاطفی اثر گاهی بر کمدی سایه میاندازد، بیآنکه آن را به معنایی تازه برساند. »
جمعبندی
این برخورد، امکان طرح پرسشهای انسانی و حتی تلخوشیرین را فراهم میکند. بااینهمه، فیلم بیشتر به اشاره بسنده میکند تا کاوش. مفهوم پدر بودن در لحظههایی به پیام اخلاقیِ آماده نزدیک میشود و از پیچیدگی رابطهٔ واقعی میان بزرگسال و نوجوان فاصله میگیرد. این مضمون بهطور کامل ناپدید نمیشود؛ همچنان در پسِ ماجرا حضور دارد و به بعضی صحنهها گرمایی ملایم میبخشد.
اما چون شخصیت اسکات و نسبت او با دو مرد چندان عمیق پرورده نشده، پرسش مرکزی نیز به اندازهٔ ظرفیتش اثرگذار نمیشود. جمعبندی «روز پدر» از ایدهای روشن و دو بازیگر کمدیِ توانمند بهره میبرد، اما میان این مواد اولیه و نتیجهٔ نهایی شکافی محسوس باقی میماند. رابین ویلیامز و بیلی کریستال گاه انرژی و تضادی سرگرمکننده به فیلم میبخشند، و قالب جادهای نیز فرصتهایی برای شوخی و همراهی فراهم میکند؛ بااینحال، فیلمنامه از تواناییهای آنان استفادهای محدود دارد و بارها به کلیشههای کمدی موقعیت تکیه میکند.
پرداخت سطحیِ پسر نوجوان، خردهپیرنگهای کمپیوند و نوسان میان شوخی و احساس نیز مانع شکلگیری روایتی منسجمتر میشوند. ارزش فیلم، بیش از آنکه در دستاوردی ماندگار یا نگاهی تازه به خانواده باشد، در لحظههای پراکندهای است که تضاد دو بازیگر اصلی ر
« این برخورد، امکان طرح پرسشهای انسانی و حتی تلخوشیرین را فراهم میکند. »
ثبت دیدگاه