نقد و بررسی
نقد Fever Dream | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
کابوسی که از خاطره تغذیه میکند «Fever Dream» ساختهٔ کلودیا یوسا، بیش از آنکه معمایی برای حلکردن باشد، تجربهای ذهنی و ناآرامکننده است؛ فیلمی که تماشاگر را در وضعیت آماندا شریک میکند: گیج، فرسوده و گرفتار میان خاطرههایی که وضوحشان مدام از دست میرود. آماندا در مکانی دور از خانه، بیمار و ناتوان افتاده و پسری به نام دیوید با پرسشهای پیدرپی میکوشد او را به یادآوری وادارد.
آنچه میان این دو میگذرد، نه گفتوگویی عادی، بلکه رشتهای ناپیوسته از یادها، تصویرها و هشدارهاست؛ رشتهای که هر بار گویی به حقیقت نزدیک میشود، اما آن را کامل در اختیارمان نمیگذارد. فیلم بر اساس رمان سامانتا شوئبلین ساخته شده و همین پیشینه در شکل روایت آن آشکار است. داستان در قالب توضیحی مرتب و خطی عرضه نمیشود؛ بیشتر به یادآوری خواب یا بازگویی خاطرهای دردناک شباهت دارد که جزئیاتش بههم میریزند و بعضی لحظهها اهمیت خود را تنها پس از مدتی نشان میدهند.
این شیوه بهدرستی با حالوهوای اثر هماهنگ است، اما همزمان از تماشاگر میخواهد فعالانه قطعههای روایت را کنار هم بگذارد. فاصلهای که مادر را به فرزند پیوند میدهد یکی از ایدههای محوری فیلم، «فاصلهٔ نجات» است؛ فاصلهای ذهنی و جسمانی که مادر میان خود و فرزندش میسنجد تا بداند اگر خطری پیش بیاید، در چه زمانی میتواند به او برسد.
این تصور ساده، بهتدریج معنایی گستردهتر مییابد: اضطراب مادرانه، میل به مراقبت و آگاهی هراسآور از آنکه هیچ مراقبتی نمیتواند همهٔ خطرها را از جهان دور کند. آماندا مادری است که پیوسته احتمال حادثه را در ذهن مرور میکند. نگرانی او دربارهٔ دخترش نینا، صرفاً واکنشی به یک موقعیت مشخص نیست؛ نوعی شیوهٔ زیستن است، تلاشی برای مهار آیندهای که ذاتاً مهارپذیر نیست.
« فیلم بر اساس رمان سامانتا شوئبلین ساخته شده و همین پیشینه در شکل روایت آن آشکار است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم این دلواپسی را نه با توضیحهای مستقیم، بلکه از خلال توجه آماندا به جزئیات و محاسبهٔ همیشگی فاصلهها بازتاب میدهد. در سوی دیگر، رابطهٔ کارولا با پسرش دیوید تصویری متفاوت و پراضطراب از مادری عرضه میکند؛ رابطهای که در آن محبت، ترس، اندوه و احساس بیگانگی به شکلی پیچیده در هم تنیدهاند.
آماندا و کارولا؛ صمیمیتی آکنده از هراس پیوند میان آماندا و کارولا یکی از مهمترین سرچشمههای تنش فیلم است. آشنایی دو زن در محیطی روستایی و دور از خانه آغاز میشود و بهسرعت رنگی از نزدیکی و اعتماد میگیرد، اما زیر این صمیمیت آرام، چیزی ناآشنا جریان دارد. کارولا با صراحتی گاه تکاندهنده از گذشته و پسرش سخن میگوید؛ آماندا نیز در برابر او هم جذب میشود و هم احتیاط میکند.
تماشاگر، مانند آماندا، نمیداند کدام بخش از گفتهها را باید حقیقتی روشن و کدام را نشانهای مبهم از بحرانی بزرگتر تلقی کند. بازی ماریا والورده و دولورس فونسی این دوگانگی را بهخوبی منتقل میکند. والورده آماندا را با نوعی هشیاری مضطرب میسازد؛ شخصیتی که حتی در لحظات سکون نیز ذهنش از خطر احتمالی آسوده نیست.
فونسی در نقش کارولا ترکیبی از گرمی و گسستگی پدید میآورد و به شخصیتش عمقی میبخشد که همیشه از راه گفتوگوهای صریح به دست نمیآید. تنش میان دو بازیگر، نه به تقابل آشکار، بلکه به مکثها، نگاهها و تغییرهای ظریف در لحن وابسته است. به همین دلیل، رابطهٔ آنها باورپذیر و در عین حال ناآرام باقی میماند.
« آماندا و کارولا؛ صمیمیتی آکنده از هراس پیوند میان آماندا و کارولا یکی از مهمترین سرچشمههای تنش فیلم است. »
شخصیتها و اجرا
روایت شکسته؛ دعوت به مشارکت یا مانع ارتباط؟ قاب روایی فیلم، پرسشهای دیوید از آمانداست. او پیوسته از او میخواهد به جزئیات توجه کند و از میان خاطراتش آنچه را مهم است بیرون بکشد. این گفتوگوها مسیر روایت را تعیین میکنند؛ نه ترتیب طبیعی رویدادها. فیلم میان زمانها جابهجا میشود، از اکنونِ بیمارگونهٔ آماندا به خاطرات سفر و دیدار با کارولا میرود و بازمیگردد.
گاهی یک تصویر یا جمله پیش از آنکه معنایش روشن شود در ذهن میماند و تنها بعدتر جای خود را در پازل پیدا میکند. این ساختار، فضای ذهنی آماندا را به شکل مؤثری بازمیسازد و مخاطب را در همان ناپایداری ادراک قرار میدهد. با این حال، مرز میان ابهام هنرمندانه و سردرگمی روایی همیشه روشن نیست.
بعضی گذارها چنان ناگهانیاند که بهجای ایجاد کنجکاوی، پیگیری رابطهٔ علت و معلولی را دشوار میکنند. تماشاگر باید مدام حدس بزند چه چیزی را به یاد دارد، چه چیزی را از دست داده و چرا دیوید بر یک جزئیات خاص اصرار میورزد. این شیوه برای مخاطبی که از روایتهای گسسته لذت میبرد، جذاب است؛ اما برای کسی که انتظار دارد فیلم سرنخها را با نظمی روشنتر بچیند، ممکن است فرساینده شود.
تصویر و صدا؛ طبیعتی زیبا که آرامش نمیدهد فضاسازی «Fever Dream» از مهمترین نقاط قوت آن است. محیط روستایی، در نگاه نخست، دور از هیاهوی شهر و برخوردار از آرامشی دلپذیر به نظر میرسد، اما فیلم این آرامش را بهتدریج بیاعتمادکننده میکند. طبیعت در اینجا پناهگاهی بیخطر نیست؛ حضورش هم زیباست و هم تهدیدآمیز، گویی خطری پنهان در دل منظرهای معمولی جا گرفته است.
« روایت شکسته؛ دعوت به مشارکت یا مانع ارتباط؟ »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این تضاد میان زیبایی چشمانداز و احساس ناامنی، به فیلم کیفیتی کابوسوار میدهد. تصویرها به جای آنکه همهچیز را توضیح دهند، بر حس گنگ و سنگینی تأکید میکنند که در سراسر اثر جریان دارد. سکوتها و مکثها نیز همین کارکرد را دارند: تنش را بالا میبرند، بیآنکه الزاماً حادثهای آشکار رخ دهد.
ازاینرو، فیلم بهجای تکیه بر هیجانهای ناگهانی، اضطرابی آهسته و ماندگار میسازد. این انتخاب با جهان داستان سازگار است، هرچند گاهی به کندی ریتم میانجامد؛ بهویژه هنگامی که صحنهها فضاسازی را ادامه میدهند، اما اطلاعات تازهای دربارهٔ وضعیت شخصیتها به مخاطب نمیدهند. خطر نامرئی و زهرِ جهان بیرون در لایهای فراتر از روابط خانوادگی، فیلم به خطری بیرونی نیز نظر دارد؛ خطری که دیده نمیشود، اما میتواند در زندگی روزمره نفوذ کند و آن را دگرگون سازد.
این مضمون، داستان را از یک کابوس شخصی دربارهٔ مادری و فرزندش فراتر میبرد و به نگرانی دربارهٔ محیط زیست و پیامدهای آلودگی پیوند میزند. فیلم تهدید را نه همچون هیولایی آشکار، بلکه به شکل عاملی بیصدا و فراگیر تصویر میکند؛ چیزی که ممکن است در آب، خاک یا عادتهای عادی زندگی حضور داشته باشد.
این پیوند میان امر جسمانی و امر نمادین از جنبههای جالب اثر است. خطر محیطی میتواند واقعیتی عینی در جهان داستان باشد و در عین حال استعارهای از آسیبهایی گستردهتر: اضطراب مادرانه، تغییرناپذیری زمان و دشواری محافظت از کودک در برابر جهانی که مادر بر آن کنترل ندارد. بااینهمه، فیلم در بسط این لایه گاه به اشاره بسنده میکند.
« این تضاد میان زیبایی چشمانداز و احساس ناامنی، به فیلم کیفیتی کابوسوار میدهد. »
قوتها و کاستیها
مضمون مهم است، اما همیشه با همان قوتی که در فضاسازی و بازیها حضور دارد، در ساختار کلی داستان پرورده نمیشود. ریتم و پایان؛ ابهامی که برای همه رضایتبخش نیست فیلم در بخشهایی آهسته پیش میرود و این کندی همیشه به تعلیق ثمربخش تبدیل نمیشود. تکرار پرسشها و بازگشت به خاطرات، حس گرفتارشدن در ذهن آماندا را تقویت میکند، اما ممکن است برای بعضی تماشاگران چنین به نظر برسد که روایت درجا میزند.
هرگاه داستان به نقطهای میرسد که انتظار میرود ابهامها تا اندازهای گشوده شوند، فیلم همچنان ترجیح میدهد بخشی از اطلاعات را معلق نگه دارد. این خویشتنداری با منطق کابوسوار اثر همخوان است، اما بهای آن کاهش حس پیشرفت و روشنشدن مسیر است. پایانبندی نیز به جای آنکه همهٔ پرسشها را یکبهیک پاسخ دهد، بر اثرِ باقیمانده از تجربهٔ آماندا تأکید میکند.
این تصمیم از نظر مضمونی قابلدفاع است: فیلم میخواهد ناآرامی را با تماشاگر بیرون ببرد، نه آنکه معما را به راهحلی کاملاً مرتب تبدیل کند. بااینحال، ابهام وقتی رضایتبخش است که حس کنیم فیلم انتخاب کرده چیزی را ناگفته بگذارد؛ نه اینکه صرفاً از جمعبندی سر باز زده باشد. برای برخی، این پایان باز و ناتمام بخشی از جذابیت فیلم است؛ برای برخی دیگر، پاسخی ناکافی به کنجکاویای خواهد بود که خود فیلم برانگیخته است.
جمعبندی «Fever Dream» اثری متکی بر جو، بازی و ساختار ذهنی است؛ فیلمی که بیش از آنکه با رخدادهای پرشتاب پیش برود، با احساس خطر و فروپاشی حافظه مخاطب را درگیر میکند. بازیهای والورده و فونسی، رابطهٔ آماندا و کارولا را به مرکز عاطفی داستان بدل میسازند و فضای وهمآلود فیلم، مدتها پس از پایان تماشایش در ذهن میماند.
« مضمون مهم است، اما همیشه با همان قوتی که در فضاسازی و بازیها حضور دارد، در ساختار کلی داستان پرورده نمیشود. »
جمعبندی
در مقابل، روایت پراکنده، ریتم کند و پاسخهای محدود ممکن است تجربه را برای بخشی از مخاطبان دشوار یا ناکامل کند. ارزش فیلم در آن نیست که معمایی را بینقص حل کند، بلکه در این است که اضطرابِ ناتوانی از دانستن و محافظتکردن را به تجربهای حسی تبدیل میکند. اگر ابهام و روایتهای تکهتکه برایتان بخشی از لذت سینماست، این اثر میتواند همچون خوابی ناخوشایند اما ماندگار عمل کند؛ اگر وضوح روایی و گرهگشایی محکم برایتان اهمیت بیشتری دارد، احتمالاً با پرسشهایی بیپاسخ از آن بیرون خواهید آمد.
« در مقابل، روایت پراکنده، ریتم کند و پاسخهای محدود ممکن است تجربه را برای بخشی از مخاطبان دشوار یا ناکامل کند. »
ثبت دیدگاه