نقد و بررسی
نقد فیتور (Fitoor) | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
زیباییای که پیش از احساس وارد قاب میشود «فیتور» از همان آغاز خود را همچون تجربهای دیداری عرضه میکند: کشمیرِ پوشیده از برف، برگهای سرخ چنار، عمارتهای خاموش و چهرههایی که در قابهای آراسته و خیالانگیز قرار گرفتهاند. کارگردانی آبیشک کاپور میخواهد عشق را نه فقط در گفتوگو و کنش، بلکه در رنگ، منظره و سکوت تصویر کند.
برف در این فیلم صرفاً پسزمینهای زیبا نیست؛ سرمای آن با اندوه و توقف عاطفی شخصیتها همنشین میشود و سرخی برگها و لباسها، نشانی از شور و زخمی است که زیر این سپیدی پنهان مانده است. این انتخاب بصری یکی از مهمترین امتیازهای فیلم است. قابها اغلب چنان دقیق و چشمنوازند که میتوان هر صحنه را همچون تابلویی مستقل تماشا کرد.
اما همین غلبهٔ زیبایی گاه مسئلهساز میشود: فیلم چنان به جلوهٔ تصویر دل میبندد که از پرورش احساس و رابطه غافل میماند. «فیتور» بارها زیبا به نظر میرسد، اما زیباییِ آن همیشه به معنای اثرگذاری نیست. قصهای آشنا در جغرافیایی تازه فیلم ماجرای نور، نقاشی جوان و شیفتهٔ فردوس را دنبال میکند؛ دختری که هم محبوب اوست و هم سرچشمهٔ الهام هنریاش.
« کارگردانی آبیشک کاپور میخواهد عشق را نه فقط در گفتوگو و کنش، بلکه در رنگ، منظره و سکوت تصویر کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
میان این دو، مادر فردوس، بیگم، ایستاده است: زنی ثروتمند و اندوهزده که زخمهای گذشتهاش بر نگاه او به عشق و خوشبختی سایه انداخته است. او میکوشد مسیر این دلدادگی را به شیوهای که خود میخواهد هدایت کند و نور را در برابر آزمونی عاطفی قرار دهد. «فیتور» اقتباسی آزاد از «آرزوهای بزرگ» چارلز دیکنز است و عناصر بنیادین رمان، از شیفتگی جوانانه تا فاصلهٔ طبقاتی و تأثیر زخمهای قدیمی بر نسل بعد، در ساختار آن قابل تشخیصاند.
انتقال این مواد داستانی به کشمیر، ظرفیت جذابی برای فیلم فراهم میکند. جغرافیا میتواند هم فضای عاشقانه بسازد و هم یادآور شکافها و بیثباتیهای اجتماعی باشد. بااینحال، فیلم همیشه نمیداند با این ظرفیت چه کند. اشارههای اجتماعی و سیاسی گاه بهجای آنکه از دل تجربهٔ شخصیتها بجوشند، در حاشیهٔ قصه باقی میمانند؛ در نتیجه، پیوند میان عشق خصوصی و جهان بیرونی به اندازهٔ کافی قوام نمییابد.
عشق نور و فردوس؛ میان آرمان و باورپذیری هستهٔ عاطفی فیلم، دلبستگی نور به فردوس است؛ عشقی که از نوجوانی شکل میگیرد و در گذر زمان با فاصله، انتظار و خیال تغذیه میشود. در ایده، این شیفتگی میتواند بهخوبی نشان دهد چگونه یک تصویر آرمانی، زندگی و هویت عاشق را تسخیر میکند. نور نه فقط خواهان فردوس، بلکه خواهان رسیدن به تصویری است که از او در ذهن ساخته است.
« او میکوشد مسیر این دلدادگی را به شیوهای که خود میخواهد هدایت کند و نور را در برابر آزمونی عاطفی قرار دهد. »
شخصیتها و اجرا
این تمایز، بذر یک درام روانشناختی پرکشش را در خود دارد. مشکل آن است که فیلم در پرداخت رابطه، میان نشانههای پرشور و لحظههای باورپذیر تعادل برقرار نمیکند. گاهی عشق چنان ناگهانی و قطعی جلوه میکند که تماشاگر فرصت نمییابد عمق آن را با شخصیتها تجربه کند. فاصلهٔ میان دو مقطع زندگیشان نیز همیشه به اندازهٔ لازم پر نمیشود؛ بنابراین تحول احساس، بیش از آنکه در رفتار و گفتوگو دیده شود، با تأکیدهای روایی اعلام میشود.
لحظههای رمانتیک و موسیقیایی دلنشیناند، اما همهٔ آنها به رابطهای زنده و متقابل منتهی نمیشوند. حاصل، عاشقانهای است که گاه بیشتر به تصویر عشق شباهت دارد تا خودِ عشق. بیگم؛ مرکز ثقل درام در میان شخصیتها، بیگم بیش از همه پیچیدگی و حضور نمایشی دارد. او تنها مانعی بر سر راه دلدادگان نیست؛ زنی است که گذشتهاش همچنان در اکنون زندگی میکند و تلخیِ تجربه، شیوهٔ نگاهش به دیگران را شکل داده است.
در او هم قدرت و خودآگاهی دیده میشود و هم نوعی آسیبپذیری پنهان. همین دوگانگی به شخصیت امکان میدهد از قالب یک مادر بدخواه فراتر برود و به نیرویی بدل شود که فضای عاطفی فیلم را تعیین میکند. تابو با حضوری مهارشده و نافذ، این لایهها را به شخصیت میبخشد. او در سکوتها و مکثها نیز معنایی میسازد و به بسیاری از صحنهها وزن میدهد.
« این تمایز، بذر یک درام روانشناختی پرکشش را در خود دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در برابر او، بازی برخی دیگر از بازیگران بزرگسال خشکتر است و دیالوگها گاهی بیروح از دهان شخصیتها بیرون میآیند. این ناهمگونی، بهویژه در صحنههایی که قرار است تنش عاطفی افزایش یابد، از یکپارچگی فیلم میکاهد. بازیهای دوران کودکی، در مقابل، شیرینی و طراوتی دارند که آغاز رابطه را برای مخاطب دسترسپذیرتر میکند.
تصویر، لباس و موسیقی دستاندرکاران فیلم در ساختن جهان بصری آن دستاوردی چشمگیر دارند. نورپردازیِ نرم، تضاد میان سپیدی برف و رنگهای گرم، و استفاده از فضاهای باشکوه، به «فیتور» هویتی دیداری میبخشد که بهسادگی از یاد نمیرود. کشمیر در فیلم فقط یک مکان نیست؛ به منظرهای ذهنی تبدیل میشود، جایی میان زیبایی مسحورکننده و اندوهی دیرپا.
طراحی لباس و چهرهپردازی نیز در همین مسیر حرکت میکنند و جهان شخصیتها را مجلل، خیالپردازانه و گاه دور از زندگی روزمره نشان میدهند. موسیقی، مکمل طبیعی این جهان است. قطعات آهنگین و ملودیهای آمیخته با حس دلتنگی، بهخصوص در لحظههایی که قصه نیازمند بیان ناگفتههاست، فضای احساسی فیلم را تقویت میکنند.
« این ناهمگونی، بهویژه در صحنههایی که قرار است تنش عاطفی افزایش یابد، از یکپارچگی فیلم میکاهد. »
قوتها و کاستیها
موسیقی گاه از دیالوگها مؤثرتر عمل میکند و برای دلدادگی نور زبانی میسازد که خود روایت از ساختنش ناتوان میماند. بااینهمه، همین اتکا به موسیقی و زیباییِ صحنهها میتواند ضعف دراماتیک را پنهان کند، نه آنکه برطرف سازد. وقتی پیوند شخصیتها به اندازهٔ کافی شکل نگرفته باشد، تصویر و ملودی بهتنهایی نمیتوانند جای خالی آن را پر کنند.
ریتم و فیلمنامه؛ فاصلهٔ میان وعده و دستاورد فیلمنامه از مواد داستانی پرظرفیتی برخوردار است، اما در بخشهایی میان شاخههای مختلف روایت پراکنده میشود. عشق، موقعیت طبقاتی، گذشتهٔ بیگم و زمینهٔ کشمکشهای کشمیر میتوانند یکدیگر را غنی کنند، ولی اتصال آنها همیشه روان نیست. برخی ایدهها بهاندازهای مطرح میشوند که انتظار گسترششان را به وجود میآورند، اما فیلم بعدتر آنها را با همان قدرت پی نمیگیرد.
در نتیجه، قصه گاه بیش از آنکه مسیری پیوسته باشد، رشتهای از لحظههای زیبا و موقعیتهای پرهیجان به نظر میرسد. ریتم نیز در نیمههایی از فیلم کند و کشدار میشود. مکث و تأمل در یک عاشقانهٔ ملودراماتیک میتواند به عمق کمک کند، اما زمانی که صحنهها تحول تازهای در رابطه یا شخصیت ایجاد نکنند، طولانیشدن آنها اثر معکوس دارد.
« بااینهمه، همین اتکا به موسیقی و زیباییِ صحنهها میتواند ضعف دراماتیک را پنهان کند، نه آنکه برطرف سازد. »
جمعبندی
فیلم در این لحظهها به ظاهر و موسیقی تکیه میکند، حال آنکه مخاطب بیش از هر چیز به دلیل و انگیزهٔ روشنتر برای کنش شخصیتها نیاز دارد. از همین رو، اثر نهایی بهاندازهٔ جهان بصریاش پرمایه نیست و فاصلهای میان وعدهٔ تبلیغاتی و تجربهٔ واقعی تماشاگر شکل میگیرد. جمعبندی «فیتور» فیلمی است که بیش از هر چیز با تصویر، موسیقی و حضور قدرتمند تابو در ذهن میماند.
کشمیرِ خیرهکننده، رنگپردازی چشمنواز و ملودیهای دلنشین، آن را به اثری خوشساخت از نظر ظاهر تبدیل میکنند؛ اما این عناصر نمیتوانند همهٔ کاستیهای روایت را بپوشانند. عشق نور و فردوس لحظههایی لطیف و خیالانگیز میآفریند، ولی پیوند میان آن دو همیشه چنان پرورش نمییابد که اندوه و اشتیاقشان بهتمامی باور شود.
در نهایت، «فیتور» میان دو امکان معلق میماند: قصهای پرشور دربارهٔ عشق و زخمهای بهجامانده از گذشته، و منظرهای باشکوه که تماشای آن از تجربهٔ عاطفیاش نیرومندتر است. فیلم در امکان نخست کاملاً کامیاب نمیشود، اما در امکان دوم لحظاتی دارد که ارزش تماشا را حفظ میکنند. این اثری است که چشم را بهسرعت مجذوب میکند، اما برای آنکه دل را نیز با خود همراه سازد، به انسجام روایی و پرداخت عمیقتر شخصیتها نیاز داشت.
« جمعبندی «فیتور» فیلمی است که بیش از هر چیز با تصویر، موسیقی و حضور قدرتمند تابو در ذهن میماند. »



ثبت دیدگاه