نقد و بررسی
نقد کوهها شاید بروند (Mountains May Depart) | 2015
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
زمان بهمثابه نیرویی روایی «Mountains May Depart» فیلمی دربارهی رخدادهای بزرگ نیست، بلکه دربارهی رسوب آرام آنها در زندگی روزمره است: انتخابی عاشقانه که به جدایی میانجامد، مهاجرتی که خانواده را از هم دور میکند و دگرگونی اقتصادیای که نهفقط شهرها، بلکه زبان و خاطرهی مردم را تغییر میدهد.
جیا ژانگکه داستان تائو و نزدیکانش را در سه برش زمانیِ ۱۹۹۹، ۲۰۱۴ و ۲۰۲۵ دنبال میکند؛ اما مقصودش صرفاً ثبت سرنوشت چند شخصیت نیست. این سه مقطع، پنجرههاییاند به چینِ در حال دگرگونی و به جهانی که در آن پیشرفت مادی، همزمان امکانهای تازه و فاصلههای عاطفی تازه میآفریند. روایت، با کنار هم نشاندن گذشته، حال و آیندهی نزدیک، میپرسد چه چیزهایی در مسیر تغییر باقی میمانند و چه چیزهایی بیآنکه متوجه شویم، از دست میروند.
عشق، انتخاب و پیامدهای آن در بخش نخست، تائو میان دو مرد قرار میگیرد: لیانگزی، کارگری فرودست که به او دلبسته است، و جینشنگ، مردی مرفهتر و جاهطلبتر که آیندهای متفاوت پیش رویش میگذارد. این وضعیت، در نگاه نخست، میتواند به مثلث عشقی آشنایی فروکاسته شود؛ بااینحال فیلم آن را به مسئلهای اجتماعی نیز پیوند میزند.
انتخاب تائو فقط انتخاب میان دو خواستگار نیست، بلکه انتخاب میان دو تصور از زندگی است: پیوندی ریشهدار در صمیمیت و خاطره، یا راهی که با پول و امکان صعود اجتماعی همراه است. فیلم در این نقطه از قضاوت شتابزده پرهیز میکند و نشان میدهد که تصمیمهای شخصی در خلأ گرفته نمیشوند؛ شرایط طبقاتی و رؤیای کامیابی نیز در آنها سهم دارند.
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینهمه، شخصیتپردازی آغازین به قوت ایدهی مرکزی نیست. جینشنگ گاه بیش از آنکه انسانی پیچیده باشد، نمایندهی جاهطلبی و ثروت به نظر میرسد؛ لیانگزی نیز در بعضی لحظات به صورت نماد محرومیت و عشق ناکام باقی میماند. همین سادهسازی، باورپذیری برخی انتخابها و واکنشها را کاهش میدهد.
فیلم بهجای آنکه همهی انگیزهها را از راه گفتوگوهای دقیق و رفتارهای ظریف آشکار کند، گاه به نشانهگذاری مستقیم متوسل میشود. اما این ضعف، تمام نیروی عاطفی بخش نخست را از میان نمیبرد؛ زیرا تلخی تصمیمها در پیامدهای دیرپای آنها آشکار میشود، نه فقط در لحظهی انتخاب. سه زمان و تغییر شکل تصویر یکی از هوشمندانهترین تصمیمهای فیلم، تفاوت بصری میان سه مقطع زمانی است.
قاب در بخش ۱۹۹۹ فشردهتر است، در ۲۰۱۴ گسترش مییابد و در روایت آیندهی ۲۰۲۵ به پهنای بیشتری میرسد. این تغییر فقط آرایشی نیست: نسبت تصویر، همراه با رنگ و بافت تصویر، حالوهوای هر دوره را به تجربهای حسی بدل میکند. بخش نخست، با رنگهای زنده و انرژی جمعی، حس جوانی و امکان را در خود دارد.
در بخش میانی، فضاها سردتر و سنگینتر میشوند؛ و در آینده، قابهای بازتر گاه شخصیتها را درون فضاهایی خالی و بیپناه قرار میدهند. به این ترتیب، فرم فیلم بدون توضیح مستقیم نشان میدهد که گسترش جهان بیرونی الزاماً به گسترش پیوندهای انسانی نمیانجامد. موسیقی نیز در همین نظام تصویری نقشی محوری دارد.
« بااینهمه، شخصیتپردازی آغازین به قوت ایدهی مرکزی نیست. »
شخصیتها و اجرا
ترانهی «Go West» با نیروی شاد و رو به جلوی خود، در ابتدا همچون سرود امید و حرکت شنیده میشود؛ اما با بازگشتش در موقعیتی دیگر، معنایی دوگانه پیدا میکند. آیندهگرایی و میل به رفتن، در کنار حسرتِ آنچه置 جا مانده، قرار میگیرند. موسیقی در اینجا صرفاً همراهیکنندهی صحنه نیست؛ حافظهای شنیداری است که زمانها را به هم میدوزد و نشان میدهد چگونه یک نشانهی واحد، با گذشت سالها، از شادی به اندوه یا تأمل تغییر معنا میدهد.
جغرافیا، مهاجرت و معنای تعلق فیلم، تغییرات اجتماعی چین را از خلال مکانها و جابهجاییها میبیند. شهرها دگرگون میشوند، ثروت و فرصت به مراکز تازهای منتقل میشود و زندگی شخصیتها از زادگاهشان فاصله میگیرد. حرکت از فنیانگ به شانگهای و سپس استرالیا، صرفاً جابهجایی روی نقشه نیست؛ هر انتقال، شکافی میان نسلها و میان تجربهی زیستهی شخصیتها ایجاد میکند.
برای تائو، خانه با عادتها، خاطرات و پیوندهای خانوادگی معنا دارد؛ برای پسرش، دوری از چین بهتدریج رابطه با زبان و میراث خانوادگی را مبهم میکند. مهاجرت در فیلم، نه پیروزی مطلق است و نه فاجعهای ساده، بلکه معاملهای پیچیده میان امکانهای تازه و چیزهایی است که در مسیر جا میمانند. این کشاکش در رابطهی مادر و پسر عاطفیترین صورت خود را پیدا میکند.
فاصلهی میان آن دو فقط حاصل کیلومترها نیست؛ تفاوت تجربه و زبان نیز آن را عمیقتر میکند. فیلم از این رابطه برای طرح پرسشی گستردهتر بهره میگیرد: آیا تعلق فرهنگی چیزی است که میتوان آن را آموخت و دوباره به دست آورد، یا پیوندی است که با گسستهای طولانی دگرگون میشود؟ پاسخ فیلم قطعی نیست و همین ابهام به مضمون آن عمق میدهد.
« آیندهگرایی و میل به رفتن، در کنار حسرتِ آنچه置 جا مانده، قرار میگیرند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در جهانی که پیوسته از افراد میخواهد به سوی آینده حرکت کنند، بازگشت به گذشته نه آسان است و نه بیهزینه. بازیها و فاصلههای عاطفی بازی ژائو تائو، ستون عاطفی فیلم است. او تائو را نه با نمایشهای پرهیاهو، بلکه با مکث، نگاه و تغییرات ظریف در حضورش شکل میدهد. گذر زمان در بازی او تنها با نشانههای ظاهری القا نمیشود؛ نحوهی ایستادن، میزان گشودگی در برابر دیگران و حتی سکوتهایش نیز تغییر میکند.
تائو در هر دوره، به شکلی متفاوت با فقدان مواجه است: گاه هنوز در برابر آینده گشوده است و گاه میکوشد چیزی از پیوندهای ازدسترفته را حفظ کند. بازی او از فیلم محافظت میکند تا اندوه شخصیت به صرفِ مضمون یا نماد تبدیل نشود. بازیگران دیگر نیز در ساختن فاصلههای عاطفی نقش مؤثری دارند، بهخصوص در بخش میانی که زندگی شخصیتها دیگر زیر سایهی انتخابهای پیشین شکل گرفته است.
بااینحال، این طبیعیبودن در همهی بخشها یکدست نیست. برخی دیالوگها بیش از اندازه توضیحی یا صیقلخورده به گوش میرسند و در بخش آینده، زبان و موقعیتهای گفتوگو گاه تصنعی میشوند. وقتی فیلم میکوشد احساسات را با کلام روشن کند، از قدرتی که در نگاهها و سکوتهایش دارد فاصله میگیرد.
لحن ملودراماتیک نیز در بعضی لحظات به جای آنکه احساس را پیچیدهتر کند، آن را آشکارا اعلام میکند. بخش پایانی و گسست روایی بخش ۲۰۲۵ مهمترین آزمون ساختاری فیلم است. انتقال روایت به استرالیا و تمرکز بر پسر تائو، دامنهی مضمون را گسترش میدهد: اکنون مسئله نهفقط پیامد تصمیمهای گذشته، بلکه فراموشی زبان و دشواری بازشناسی ریشههاست.
« در جهانی که پیوسته از افراد میخواهد به سوی آینده حرکت کنند، بازگشت به گذشته نه آسان است و نه بیهزینه. »
قوتها و کاستیها
ایدهی این بخش با کلیت فیلم سازگار است، اما پیوند عاطفی و روایی آن با دو بخش پیشین به همان اندازه نیرومند نیست. شخصیتها و موقعیتهای تازه، در زمانی محدود باید بار سنگینی از مضمون را حمل کنند؛ ازاینرو بعضی لحظات بیشتر شبیه توضیحی دربارهی گسست فرهنگیاند تا رخدادهایی که از دل رابطهها بهطور طبیعی پدید آمده باشند.
این ناهمواری، ضربهی پایان را نیز تحت تأثیر قرار میدهد، بیآنکه لازم باشد دربارهی رویدادهای آن سخنی گفته شود. فیلم در دو بخش نخست، با دقتی چشمگیر میان جزئیات روزمره و تحولات تاریخی تعادل برقرار میکند؛ اما در بخش آخر، گاهی مضمون بر شخصیتپردازی غلبه میکند. نتیجه آن است که فاصلهی زمانی و جغرافیایی، از نظر مفهومی روشن است، ولی از نظر دراماتیک همیشه به اندازهی کافی ملموس نمیشود.
این کاستی بهویژه از آن رو محسوس است که فیلم پیشتر توانسته بود با کمترین تأکید، اندوهی عمیق و باورپذیر بسازد. جمعبندی «Mountains May Depart» اثری نامتوازن، اما بلندپرواز و ماندگار است؛ فیلمی که گسترهی تاریخی را در مقیاس زندگی خصوصی میسنجد و نشان میدهد دگرگونی اجتماعی چگونه به انتخابهای عاشقانه، پیوندهای خانوادگی و احساس تعلق راه پیدا میکند.
قدرت اصلی آن در کنار هم نشاندن زمان و تصویر، در بازی آرام ژائو تائو و در ساختن حسرتی است که از فاصلهی میان آدمها برمیخیزد. در مقابل، سادهپردازی برخی شخصیتها، دیالوگهای گاه تصنعی و گسست بخش پایانی مانع از آن میشوند که همهی اجزای اثر به یک اندازه اثرگذار باشند. با وجود این، فیلم در بهترین لحظههایش از یک درام خانوادگی فراتر میرود و به مرثیهای برای جهانهایی بدل میشود که در سکوت تغییر میکنند: شهرهایی که شکل دیگری مییابند، زبانهایی که از یاد میروند و آدمهایی که حتی با حفظ خاطره، دیگر نمیتوانند به گذشته بازگردند.
« این کاستی بهویژه از آن رو محسوس است که فیلم پیشتر توانسته بود با کمترین تأکید، اندوهی عمیق و باورپذیر بسازد. »
جمعبندی
عنوان فیلم همین اندوه را در خود فشرده میکند؛ آنچه پایدار به نظر میرسد نیز ممکن است دگرگون شود، اما اثرِ دگرگونی در دل کسانی باقی میماند که آن را از سر گذراندهاند.



ثبت دیدگاه