نقد و بررسی
نقد She Killed in Ecstasy | 1971
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تیغِ انتقام در تالار آینهها «She Killed in Ecstasy» ساختهٔ Jesús Franco، در ظاهر روایتی از انتقام است: پژوهشهای نامتعارف پزشکیِ دکتر جانسون با مخالفت کمیتهای از همکارانش روبهرو میشود، او پس از فروپاشی حرفهای و شخصی دست به خودکشی میزند و همسرش، که در سوگ او مانده، تصمیم میگیرد کسانی را که مسئول این فاجعه میداند مجازات کند.
اما فیلم بیش از آنکه به طراحی پیچیدهٔ یک نقشهٔ انتقام بپردازد، در فضای ذهنی زنی گرفتار میشود که عشق، فقدان و خشم در او از یکدیگر قابل تفکیک نیستند. این انتخاب، هم سرچشمهٔ گیرایی فیلم است و هم محدودیت آن. اثر بهجای ساختن تریلری پرشتاب و معمایی، به تماشاگر اجازه میدهد در آشفتگی عاطفی شخصیت اصلی پرسه بزند.
ماجرا از منطق متعارف انتقام فاصله میگیرد و به تجربهای کابوسوار نزدیک میشود؛ تجربهای که در آن، کنشها گاه کمتر از حالوهوا اهمیت دارند. همین رویکرد، فیلم را از یک داستان جنایی معمولی متمایز میکند، اما در عین حال گاهی جای خالی پرداخت روایی و روانشناختی را آشکارتر میسازد. سوگ و فروپاشی در مرکز روایت مهمترین نیروی دراماتیک فیلم، اندوه زنی است که مرگ همسرش را نه رویدادی پایانیافته، بلکه زخمی فعال و تعیینکننده میبیند.
بیوهٔ جانسون در مسیر انتقام، همزمان میکوشد پیوند ازدسترفته را در ذهن خود زنده نگه دارد. از این منظر، خشونت او صرفاً واکنشی به بیعدالتی نیست؛ تلاشی نومیدانه برای بازگرداندن معنایی است که با مرگ همسرش فروپاشیده است. انتقام، جای سوگواری را میگیرد و به روشی بیمارگون برای ادامهدادن رابطهای تبدیل میشود که دیگر در جهان بیرونی وجود ندارد.
« این انتخاب، هم سرچشمهٔ گیرایی فیلم است و هم محدودیت آن. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، فیلم شخصیت را بیشتر از راه حضور و رفتار به ما نزدیک میکند تا از راه توضیح و گفتوگو. بیننده نشانههایی از آشفتگی روانی او میبیند، اما فرصت چندانی برای شناخت لایههای متفاوت شخصیتش پیدا نمیکند. دربارهٔ مرز میان عشق و تملک، یا نسبت میان سوگ و میل به مجازات، پرسشهای جذابی مطرح میشود، اما فیلم همیشه آنها را به کاوشی عمیق بدل نمیکند.
نتیجه، شخصیتی است که از نظر تصویری و عاطفی تأثیرگذار میماند، ولی از حیث تحول درونی گاه بیش از اندازه در هالهای از ابهام محصور است. Soledad Miranda؛ حضوری که فیلم را نگه میدارد اجرای Soledad Miranda ستون اصلی اثر است. او نقش زنی را بازی میکند که باید همزمان ظاهری کنترلشده و درونی متلاطم داشته باشد؛ کسی که در برخورد با قربانیانش چهرهای اغواگر میسازد، اما زیر آن صورتِ آرام، اندوه و خشم انباشته شده است.
قدرت بازی او در آن است که آشفتگی را همیشه با فورانهای نمایشی نشان نمیدهد. نگاهها، مکثها و تغییرات ظریف در حالت چهره گاه بیش از دیالوگها دربارهٔ وضعیت روانی شخصیت سخن میگویند. Miranda به فیلم کیفیتی مغناطیسی میبخشد. دوربین بارها به چهره و حضور او بازمیگردد و از این تکرار، نوعی اسارت بصری میسازد: تماشاگر نیز مانند شخصیتهای مقابل، در برابر جذابیتی قرار میگیرد که هم فریبنده است و هم تهدیدآمیز.
البته این تمرکز گاهی به بهای کمرنگشدن دیگر شخصیتها تمام میشود. بازیگران نقش اعضای کمیته، در قیاس با شخصیت اصلی، اغلب بیشتر کارکرد روایی دارند تا زندگی مستقل. ازاینرو، بخش مهمی از بار عاطفی فیلم بر دوش Miranda میافتد؛ باری که او با حضوری پرحس و نافذ، تا حد زیادی از پس آن برمیآید.
« بااینحال، فیلم شخصیت را بیشتر از راه حضور و رفتار به ما نزدیک میکند تا از راه توضیح و گفتوگو. »
شخصیتها و اجرا
رنگ، معماری و میزانسنِ وهمآلود دنیای بصری فیلم، بهجای آنکه صرفاً پسزمینهٔ ماجرا باشد، بخشی از منطق کابوسوار آن را شکل میدهد. رنگهای تند، سایههای سنگین و ترکیببندیهای نامتعارف، فضایی میسازند که در آن واقعگرایی همواره اندکی ناپایدار به نظر میرسد. فضاهای مدرن و معماری شاخص، در قابهای Franco گاه سرد و بیگانه جلوه میکنند؛ انگار شخصیتها در محیطهایی زندگی میکنند که از نظر ظاهری منظماند، اما در باطن هیچ پناهی برای آنها ندارند.
فیلم از قاببندیهای نزدیک و حرکتهای ناگهانی دوربین نیز بهره میگیرد. این انتخابها در بهترین لحظهها حس ناامنی را تشدید میکنند و بیننده را از فاصلهٔ امن تماشاگر بیرون میکشند. در لحظههایی دیگر، همین ناآرامی فرمی ممکن است تصادفی یا نامنسجم به نظر برسد. بااینهمه، سبک بصری اثر را نمیتوان به بیقاعدگی فروکاست: حتی هنگامی که روایت از انسجام کلاسیک فاصله میگیرد، تصویر همچنان فضایی ملموس از اغوا، اضطراب و انزوا میسازد.
فیلم پیش از آنکه همهچیز را با کلمات توضیح دهد، حالوهوای خود را به چشم و گوش تماشاگر منتقل میکند. موسیقی جَز و ریتمِ تعلیق موسیقی Manfred Hübler و Siegfried Schwab از عناصر برجستهٔ فیلم است. ضربآهنگ جَز و کیفیت نامتعارف قطعات، فضای اثر را از تعلیق جناییِ متعارف دور میکند و آن را به نوعی هذیان موزون نزدیک میسازد.
موسیقی صرفاً برای اعلام خطر یا همراهی با صحنههای پرتنش به کار نمیرود؛ گاه حس دلفریبی و بیقراری را همزمان تقویت میکند. این دوگانگی با شخصیت اصلی تناسب دارد: زنی که در ظاهر میتواند آرام و مسلط باشد، اما درونش با نیرویی مهارنشدنی میجوشد. ریتم فیلم، بااینحال، همواره به سود آن عمل نمیکند.
« فیلم از قاببندیهای نزدیک و حرکتهای ناگهانی دوربین نیز بهره میگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
صحنههای طولانی و مکثهای مکرر فرصت میدهند فضای وهمآلود در ذهن تماشاگر رسوب کند، اما گاهی کشش دراماتیک را نیز فرسوده میسازند. روایت انتقام ظرفیت حرکت پیوسته دارد، ولی فیلم در بخشهایی از آن ترجیح میدهد در فضا و تکرار درنگ کند. این انتخاب برای مخاطبی که با سینمای حسی و تجربی همراه است، میتواند مؤثر باشد؛ برای تماشاگر خواهان پیشروی داستانی روشن و پرشتاب، احتمالاً کند و خستهکننده جلوه خواهد کرد.
اغوا، خشونت و منطق اخلاقیِ معیوب یکی از وجوه قابلتأمل اثر، پیوند میان اغوا و خشونت است. شخصیت اصلی با استفاده از جذابیت و نزدیکی، به قربانیان خود راه مییابد؛ اما فیلم این ابزار را تنها بهعنوان شگردی داستانی عرضه نمیکند. اغوا در این جهان نوعی نقاب و نیز شکلی از تسلط است: راهی برای نزدیکشدن به کسانی که زن آنها را مسئول مصیبت خود میداند.
در این معنا، رابطهٔ میان میل و خشونت، مرز روشنی ندارد و همین ابهام به فیلم کیفیتی ناخوشایند و در عین حال ماندگار میبخشد. اما پرسش اخلاقیِ مرکزی، یعنی نسبت میان مسئولیت کمیته و تصمیم شخصی جانسون، بهطور کامل گشوده نمیشود. فیلم انگیزهٔ انتقام را از منظر بیوهٔ سوگوار پیش میبرد و کمتر به امکان داوری از بیرون میپردازد.
بنابراین، تماشاگر ممکن است میان همدلی با زنی شکسته و فاصلهگرفتن از خشونتی که برمیگزیند، معلق بماند. این تعلیق اخلاقی بالقوه جذاب است، ولی چون شخصیتهای فرعی و انگیزههای آنان چندان بسط نمییابند، فیلم همیشه از آن به اندازهٔ کافی بهره نمیگیرد. محدودیتهای روایت و ناپیوستگی اجرا سادهبودن طرح، بهخودیخود ایراد نیست؛ بسیاری از فیلمهای ژانری از پیرنگی کمپیچوخم برای تمرکز بر فضا، تصویر یا شخصیت استفاده میکنند.
« روایت انتقام ظرفیت حرکت پیوسته دارد، ولی فیلم در بخشهایی از آن ترجیح میدهد در فضا و تکرار درنگ کند. »
قوتها و کاستیها
مسئله در اینجا آن است که «She Killed in Ecstasy» گاه میان روایتکردن ماجرا و ساختن تجربهای حسی مردد میماند. بعضی از رابطهها و انگیزهها با شتاب معرفی میشوند، در حالی که لحظههایی دیگر بیش از اندازه امتداد مییابند. این ناهمترازی، بهویژه در تدوین، میتواند پیوند صحنهها را سست کند و از تعلیق بکاهد.
دیالوگها نیز همیشه به اندازهٔ تصویر زنده و طبیعی نیستند. برخی گفتوگوها بهجای آنکه شخصیتها را پیچیدهتر کنند، اطلاعات یا احساساتی را مستقیم و تصنعی بیان میکنند. در نتیجه، فیلم در لحظههایی که به زبان کلامی تکیه میکند، از نیرویی که در تصویر و موسیقی دارد فاصله میگیرد. بااینحال، این کاستیها اثر را کاملاً از کار نمیاندازند؛ بیشتر نشان میدهند که دستاورد اصلی آن در پیرنگ منسجم و گفتوگوی سنجیده نیست، بلکه در ساختن جهانی حسی و متمایز قرار دارد.
جمعبندی «She Killed in Ecstasy» فیلمی است که بیش از آنکه به یاد روایت پیچیدهاش بماند، با چهرهٔ اندوهگین و هراسآور Soledad Miranda، رنگهای نامتعارف، موسیقی جَز و فضای بیمارگونهاش در ذهن ثبت میشود. داستان انتقام، در سطح طرح ساده است و پرداخت شخصیتها و ریتم نابرابر، گاه از اثرگذاری آن میکاهد.
اما همین سادگی به فیلم امکان میدهد بر یک وضعیت روانی متمرکز شود: عشق ازدسترفتهای که به خشونت بدل شده و سوگی که راهی برای پایانیافتن نمییابد. اثر برای مخاطبی که از سینمای کلاسیکِ خوشساخت و روایت بیوقفه انتظار دارد، تجربهای ناهموار خواهد بود. در مقابل، تماشاگر علاقهمند به سینمای ژانریِ اروپایی، فضاهای رؤیاگون و فیلمهایی که بیش از پاسخدادن، حس و پرسش برمیانگیزند، در آن جلوههایی قابلاعتنا خواهد یافت.
« مسئله در اینجا آن است که «She Killed in Ecstasy» گاه میان روایتکردن ماجرا و ساختن تجربهای حسی مردد میماند. »
جمعبندی
فیلم کامل و بینقص نیست، اما در بهترین لحظههایش، تصویری غریب و تلخ از انتقام بهمثابه ادامهٔ سوگ میسازد؛ تصویری که نیروی اصلیاش از نگاه و حضور بازیگر محوری میآید.
ثبت دیدگاه