نقد و بررسی
نقد The Parts You Lose | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
قصهای میان تنهایی و خطر «The Parts You Lose» فیلمی درباره پسربچهای است که بیش از هر چیز، در پی دیدهشدن و جدی گرفتهشدن است. وسلی در مزرعهای دورافتاده در داکوتای شمالی زندگی میکند؛ در مدرسه هدف آزار همکلاسیهاست و در خانه نیز با پدری روبهروست که نه زبان او را میفهمد و نه راهی برای نزدیکشدن به او مییابد.
مادرش، گیل، تنها پناه عاطفی اوست، اما مهر مادرانه نیز نمیتواند تمام خلأهای زندگیاش را پر کند. برخورد اتفاقی با مردی زخمی و فراری، امکان پیوندی تازه را پیش روی وسلی میگذارد؛ رابطهای که هم به او احساس اهمیت میدهد و هم آرامآرام پرسشهایی دشوار درباره اعتماد و مسئولیت را پدید میآورد.
فیلم از همان آغاز روشن میکند که این رابطه را نباید صرفاً ماجرایی هیجانانگیز درباره پناهدادن به یک غریبه دانست. مسئله اصلی، نیاز کودکی تنها به پیوندی انسانی است؛ نیازی که میتواند مرز میان دلسوزی و سادهانگاری را مبهم کند. همین تمرکز، به قصه بُعدی عاطفی میدهد، هرچند فیلمنامه همیشه به اندازه ایدهاش از این ظرفیت بهره نمیگیرد.
« مادرش، گیل، تنها پناه عاطفی اوست، اما مهر مادرانه نیز نمیتواند تمام خلأهای زندگیاش را پر کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
سکوت بهمثابه زبان سینمایی ناشنوایی وسلی در فیلم فقط ویژگیای برای متمایزکردن شخصیت اصلی نیست؛ بر شیوه روایت و تجربه تماشاگر نیز اثر میگذارد. ارتباط او با جهان، بیش از آنکه بر گفتوگو استوار باشد، از راه نگاهها، حرکتها، فاصلهها و نشانههای دیداری شکل میگیرد. فیلم در لحظاتی که به این منطق وفادار میماند، موفق است: تماشاگر را به جای توضیحدادن احساسات وسلی، وادار میکند آنها را از جزئیات رفتارش دریابد.
دنی مورفی در این زمینه نقشی اساسی دارد. بازی او کماغراق و دقیق است و احساسات را در چهره و بدن نگه میدارد، نه در نمایش آشکار و مکرر آنها. وسلی در اجرای او نه نمادی بیخطا از رنج، بلکه کودکی کنجکاو، آسیبپذیر و گاه سرسخت است. بااینحال، فیلم گاهی ناشنوایی او را بیش از آنکه بهعنوان تجربهای مستقل و روزمره بکاود، به وسیلهای برای برجستهکردن انزوا و بیپناهی تبدیل میکند.
این انتخاب به فضای قصه خدمت میکند، اما دامنه شخصیت را اندکی محدود میسازد. رابطهای نامتوازن، اما اثرگذار پیوند وسلی و مرد زخمی قلب عاطفی فیلم است. مرد برای پسرک چیزی را عرضه میکند که در خانه کمرنگ است: توجه بیواسطه، پاسخدادن به رفتارهایش و نوعی تأیید که وسلی به آن نیاز دارد.
« بازی او کماغراق و دقیق است و احساسات را در چهره و بدن نگه میدارد، نه در نمایش آشکار و مکرر آنها. »
شخصیتها و اجرا
در مقابل، وسلی برای مرد فرصتی فراهم میکند تا از تنهایی و خطر پیرامونش فاصله بگیرد. این رابطه از آغاز نامتوازن است؛ یکی کودک است و دیگری مردی گرفتار خشونت و تعقیب. فیلم از همین نابرابری تنش میسازد، بیآنکه در همه لحظات به پیچیدگی اخلاقی آن بپردازد. آرون پال نقش مرد را با حضوری زمخت و بسته پیش میبرد.
او نه شخصیت را به شرّی یکبعدی فرو میکاهد و نه بهسادگی از او چهرهای دوستداشتنی میسازد. در کنار بازی آرام مورفی، این خشونت مهارشده نوعی کشش ایجاد میکند: تماشاگر میفهمد چرا وسلی به او نزدیک میشود، اما همزمان از خطر این نزدیکی غافل نمیماند. بااینحال، رابطه در بخشهایی از فیلم به اندازهای که باید جان نمیگیرد.
تغییرات عاطفی میان دو شخصیت گاه شتابزده یا کمپرداختشدهاند و فیلم از فرصتهای خود برای ساختن صمیمیتی تدریجی بهطور کامل استفاده نمیکند. خانواده؛ پناهی که همیشه پناه نیست فضای خانه، در برابر انبار و سرمای بیرون، قرار است جای امن زندگی وسلی باشد؛ اما این امنیت کامل نیست. گیل، با بازی طبیعی و گرم مری الیزابت وینستد، حضور انسانی و باورپذیری دارد.
« در مقابل، وسلی برای مرد فرصتی فراهم میکند تا از تنهایی و خطر پیرامونش فاصله بگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
او مادری دلسوز است که میکوشد در شرایط دشوار پیوند خود را با پسرش حفظ کند، بیآنکه بتواند همه مشکلات او را برطرف سازد. بازی وینستد به فیلم تکیهگاهی عاطفی میدهد و از تبدیلشدن مادر به شخصیتی صرفاً کارکردی جلوگیری میکند. در سوی دیگر، پدر خانواده حضوری سنگین و ناخوشایند دارد. این شخصیت بر فشار خانه میافزاید، اما پرداخت او همیشه به پیچیدگی موردنیاز نمیرسد.
گاهی بیش از آنکه انسانی متناقض و قابلفهم باشد، به نیرویی برای تشدید رنج وسلی تبدیل میشود. این انتخاب در خدمت روایت است، ولی از ظرافت آن میکاهد؛ بهخصوص آنجا که فیلم میتوانست نشان دهد ناتوانی در برقراری ارتباط چگونه به خشونت، سوءتفاهم و فاصله بدل میشود. برف، قابها و سکوت فضا یکی از امتیازهای برجسته فیلم، فضاسازی بصری آن است.
دشتهای پوشیده از برف، جادههای خلوت، خانههای کمنور و انبار متروک، جهانی سرد و دورافتاده میسازند که با وضعیت عاطفی شخصیتها همخوان است. تصویرها صرفاً پسزمینه ماجرا نیستند؛ سرمای محیط، خلوت و دوری را ملموس میکند و باعث میشود حضور اندک آدمها در قاب اهمیت بیشتری پیدا کند. قاببندیهای آرام و حسابشده نیز به فیلم لحنی نزدیک و تأملی میدهند.
« بازی وینستد به فیلم تکیهگاهی عاطفی میدهد و از تبدیلشدن مادر به شخصیتی صرفاً کارکردی جلوگیری میکند. »
قوتها و کاستیها
دوربین اغلب به جای شتابدادن به رخدادها، در فضا مکث میکند و اجازه میدهد سکوتها وزن پیدا کنند. این رویکرد در آغاز به سود فیلم است، زیرا تماشاگر را با جهان محدود وسلی آشنا میکند. اما همین امتیاز، در ادامه به محدودیت بدل میشود: تکرار مکثها و نماهای آرام، وقتی با پیشرفت کافی در رابطه یا داستان همراه نیست، ریتم را فرسوده میکند.
تعلیق کمجان و گسترشنیافته فیلم مواد اولیه یک تریلر را در اختیار دارد: مردی فراری، پلیسی که به جستوجو نزدیکتر میشود و کودکی که راز خطرناکی را پنهان کرده است. بااینحال، «The Parts You Lose» بیش از آنکه به تعلیق روایی تکیه کند، به درام شخصیتمحور گرایش دارد. این انتخاب میتوانست به سود فیلم تمام شود، اما پیوند میان دو وجه همیشه متوازن نیست.
رخدادهای بیرونی گاه تنها بهانهای برای بازگشت به تنهایی وسلیاند و گاه آنقدر کمفشار پیش میروند که حس خطر در ذهن تماشاگر کمرنگ میشود. ایده مرکزی نیز آشناست: کودک منزوی، غریبهای خطرناک و رابطهای که هم پناه و هم تهدید است. تازگی فیلم نه در طرح کلی، بلکه در کیفیت مشاهده و اجرا میتوانست شکل بگیرد.
« دوربین اغلب به جای شتابدادن به رخدادها، در فضا مکث میکند و اجازه میدهد سکوتها وزن پیدا کنند. »
جمعبندی
در بعضی صحنهها چنین اتفاقی میافتد، اما میانه فیلم گاه سرگردان به نظر میرسد و نمیتواند مسیر دراماتیک خود را با نیروی کافی پیش ببرد. در نتیجه، بخشهایی از اثر بیشتر از آنکه تنش را انباشته کنند، زمان میگذرانند. جمعبندی «The Parts You Lose» فیلمی خوشفضا و انسانی است که بهترین لحظاتش را در نگاهها، سکوتها و جزئیات کوچک رابطه میان وسلی و مرد زخمی پیدا میکند.
دنی مورفی اجرایی ظریف و پرحس ارائه میدهد و مری الیزابت وینستد به فیلم گرمایی صادقانه میبخشد. بازی آرون پال نیز به مرد فراری حضوری تهدیدآمیز و درعینحال قابلتأمل میدهد. تصویرهای برفی و دورافتاده، جهان فیلم را به شکلی مؤثر با تنهایی شخصیت اصلی پیوند میزنند. در برابر این قوتها، روایت از کندی بیش از اندازه، ایدهای آشنا و تعلیقی کمرمق آسیب میبیند.
رابطه محوری ظرفیت عاطفی بیشتری دارد، اما پرداخت آن گاهی به اندازهای عمیق نمیشود که تماشاگر را کاملاً درگیر کند. پایان نیز، بیآنکه نیاز به افشای جزئیاتش باشد، ممکن است برای کسانی که انتظار ضربهای ماندگارتر دارند رضایتبخش نباشد. حاصل، اثری آرام و دیدنی برای تماشاگرانی است که به درامهای کمحرف و شخصیتمحور علاقه دارند؛ اما اگر انتظار تریلری پرکشش و روایتی تازه داشته باشند، احتمالاً از فاصله میان وعده آغازین و تحقق نهایی آن احساس کمبود خواهند کرد.
« در نتیجه، بخشهایی از اثر بیشتر از آنکه تنش را انباشته کنند، زمان میگذرانند. »
ثبت دیدگاه