نقد و بررسی
نقد Shaft | 1971
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت کارآگاه نوآر به خیابانهای هارلم «شفت» در ظاهر داستانی آشنا دارد: کارآگاهی خصوصی را برای یافتن دختر ربودهشدهٔ یک رئیس تبهکار استخدام میکنند و او ناچار میشود میان گروههای رقیب حرکت کند؛ جایی که هر همکاری میتواند به دشمنی تازهای بدل شود. اما ارزش فیلم بیش از آنکه در تازگی این طرح باشد، در چگونگی جاندادن به آن است.
گوردون پارکس قصهای جنایی را به بستری برای نمایش قدرت حضور، هویت شهری و مناسبات نژادی بدل میکند. فیلم بهجای آنکه پیوسته با گرههای پیچیده مخاطب را غافلگیر کند، بر شخصیت محوریاش تکیه دارد: مردی که با ورودش به قاب، وزن صحنه را تغییر میدهد. این اتکا، هم بزرگترین امتیاز اثر است و هم محدودیت آن.
هرگاه شفت در مرکز توجه قرار میگیرد، فیلم جان میگیرد؛ هرگاه روایت از او فاصله میگیرد و به جابهجاییهای معمول میان گروههای خلافکار میپردازد، گاهی به الگوی آشنای تریلرهای جنایی نزدیک میشود. «شفت» بیش از آنکه معمایی محکم و چندلایه باشد، پرترهای از یک قهرمان شهری است؛ پرترهای که سبک و منش شخصیت را به اندازهٔ خود ماجرا مهم میداند.
ریچارد راوندتری و نیروی حضور ریچارد راوندتری در نقش جان شفت، شخصیتی میسازد که جذابیتش از خونسردی و تسلط او بر محیط برمیآید. شفت لازم نیست مدام خود را ثابت کند؛ نگاه، مکث و طرز راهرفتنش اغلب پیش از دیالوگها دربارهاش حرف میزنند. او در برابر تهدیدها بهندرت دستپاچه میشود و در برخورد با پلیس، گنگسترها یا آدمهای عادی، همان اعتمادبهنفس نافذ را حفظ میکند.
« اما ارزش فیلم بیش از آنکه در تازگی این طرح باشد، در چگونگی جاندادن به آن است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این آرامش صرفاً یک ژست نیست؛ سازوکار اصلی شخصیتپردازی اوست و فیلم نیز هوشمندانه میفهمد که حضور راوندتری را نباید با توضیحهای اضافی فرسوده کرد. بااینحال، شفت شخصیتی بیتناقض یا عمیقاً کاویدهشده نیست. فیلم بیش از آنکه به لایههای درونی او بپردازد، بر تصویر قهرمانانه و جذابش تأکید میکند.
منش مستقل او و بیاعتمادیاش به اقتدار رسمی، بیش از آنکه به کشمکشی روانشناختی تبدیل شود، به بخشی از کاریزمای او بدل میشود. در نتیجه، شخصیت گاه از انسان به شمایل نزدیک میشود؛ شمایلی که فیلم با افتخار میپرورد، اما کمتر میکوشد آن را از درون بشکافد. هارلم؛ فضا بهمثابه نیروی دراماتیک نیویورکِ فیلم، پسزمینهای بیاثر برای تعقیبوگریزها نیست.
خیابانها، ساختمانها، کافهها و فضاهای داخلی، به جهان شفت هویت مشخص میبخشند. هارلم در این تصویر، فقط محل وقوع داستان نیست؛ عرصهای است که قدرت، تعلق و بقا در آن معنا پیدا میکنند. فیلم از جغرافیای شهری برای ملموسکردن فاصلهٔ میان گروههای اجتماعی بهره میگیرد و حس میدهد که شفت شهر را نه از دور، بلکه از دل تجربهٔ روزمرهاش میشناسد.
کارگردانی پارکس در این زمینه، به مشاهدهگری تکیه دارد. حرکت شخصیت در خیابان و مواجههاش با محیط، گاه بهاندازهٔ صحنههای پرتنش اطلاعات میدهد. شهر نه تصویری توریستی و آراسته است و نه صرفاً منظرهای تیره برای افزودن هیجان؛ ترکیبی از زبری، وقار و آشفتگی دارد. همین بافت مکانی، اثر را از یک داستان جنایی بیزمان جدا میکند و آن را به محصول دورهای معین بدل میسازد.
« بااینحال، شفت شخصیتی بیتناقض یا عمیقاً کاویدهشده نیست. »
شخصیتها و اجرا
البته گذر زمان در لباسها، زبان و برخی مناسبات اجتماعی فیلم آشکار است؛ اما این کهنگی بهجای محوکردن هویت اثر، بخشی از جذابیت تاریخی آن شده است. موسیقی؛ صدایی که پیش از روایت میرسد موسیقی آیزاک هیز، از شناختهشدهترین عناصر «شفت» است و اهمیتش به قطعهٔ آغازین محدود نمیشود. موسیقی، از همان ابتدا، لحن فیلم و تصور ما از قهرمانش را شکل میدهد: ضربآهنگی مطمئن و پرتحرک که با حرکت شفت در خیابان هماهنگ میشود و به او نوعی شکوه عامهپسند میبخشد.
این موسیقی صرفاً همراه تصویر نیست؛ گاهی گویی خود روایت را پیش میبرد و به صحنههای گذار، قدمزدن و مشاهده، انرژی و شخصیت میدهد. این پیوند میان صدا و تصویر از بهترین انتخابهای فیلم است. موسیقی هیز، فضای جنایی را از خشونت صرف دور میکند و به آن گرمایی فانکی و شهری میدهد. در عین حال، بر شکاف میان قهرمان افسانهای و قصهای کمابیش سرراست تأکید میگذارد: شفت در موسیقی به نمادی بزرگتر از ماجرای روزمرهاش بدل میشود.
گاهی این شکوه صوتی حتی از خود صحنه جلو میزند، اما همین پیشدستی یکی از دلایل ماندگاری فیلم است. روایت، ریتم و میزانسن تنش ساختار داستانی فیلم روشن و قابلپیگیری است. شفت در جستوجوی دختر ربودهشده، با منافع متضاد و ائتلافهایی ناگزیر روبهرو میشود؛ مسیری که بهتدریج دامنهٔ بحران را گسترش میدهد.
بااینحال، روایت همیشه به همان اندازه که طرحش وعده میدهد، پرتنش نیست. بخشی از پیشروی داستان از گفتوگوها، مذاکرهها و رفتوآمد میان شخصیتها شکل میگیرد و در بعضی قسمتها، این مکثها طولانیتر از نیاز دراماتیک صحنه به نظر میرسند. کمبود نسبی اکشن نیز ممکن است برای تماشاگرانی که از چنین طرحی انتظار درگیریهای پیدرپی دارند، ناامیدکننده باشد.
« این پیوند میان صدا و تصویر از بهترین انتخابهای فیلم است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم بیشتر به ساختن موقعیت و نمایش سبک شفت علاقه دارد تا آنکه هر چند دقیقه یکبار تنش را به انفجار برساند. این انتخاب با حالوهوای اثر سازگار است، اما گاهی تعادل میان فضاسازی و پیشبرد قصه از دست میرود. برخی صحنهها فرصت دارند تا شخصیت و شهر را پررنگ کنند، ولی اطلاعات یا کشمکش تازهای به روایت نمیافزایند.
بااینهمه، فیلم در لحظاتی که کنش را به حرکت حسابشده و طراحیشده تبدیل میکند، نشان میدهد برای هیجان به آشوب بیوقفه نیاز ندارد. شخصیتهای پیرامونی و محدودیتهای نگاه فیلم موسی گان در نقش بامپی، چهرهای با اقتدار و وزن اجتماعی میسازد و تقابل او با شفت به داستان وجهی فراتر از پروندهای ساده میدهد.
این رابطه از آنرو جذاب است که همکاری میان دو مرد، نه بر اعتماد کامل، بلکه بر محاسبه و ضرورت استوار است. در سوی دیگر، حضور نیروهای پلیس و گروههای تبهکار، مرزهای اختیار شفت را روشن میکند: او در جهانی کار میکند که قدرت رسمی و غیررسمی هر دو میکوشند مسیرش را تعیین کنند. اما شخصیتهای فرعی همیشه از فرصت کافی برای استقلال برخوردار نیستند.
بعضی از آنان بیشتر کارکردی روایی دارند تا زندگی دراماتیک؛ وارد صحنه میشوند تا اطلاعاتی بدهند، مانعی ایجاد کنند یا جایگاه شفت را برجستهتر سازند. بازنمایی زنان نیز بهویژه از منظر امروز محدود و گرفتار نگاه مردمحور فیلم است. زنان اغلب در نسبت با خواستهها و کنشهای مردان تعریف میشوند و کمتر صاحب مسیر مستقل رواییاند.
« فیلم بیشتر به ساختن موقعیت و نمایش سبک شفت علاقه دارد تا آنکه هر چند دقیقه یکبار تنش را به انفجار برساند. »
قوتها و کاستیها
این محدودیت را باید بخشی از افق فرهنگی اثر دانست، نه نادیده گرفت؛ همزمان میتوان دید که فیلم در ساختن قهرمانی سیاهپوست و جذاب، جسارت و اهمیت تاریخی خاصی دارد. جایگاه تاریخی و میراث فرهنگی «شفت» را نمیتوان فقط بهعنوان یک سرگرمی جنایی سنجید. فیلم در دورهای ساخته شد که تصویر قهرمانان سیاهپوست در سینمای جریان اصلی بهندرت با چنین اعتمادبهنفس، جذابیت و مرکزیتی عرضه میشد.
حضور شفت، شهر را از زاویهٔ تجربهٔ خود او به تماشاگر نشان میدهد و او را نه شخصیتی حاشیهای، بلکه نیروی اصلی روایت میسازد. این انتخاب، برای فیلمسازی که میخواست قهرمانی سیاهپوست را در مرکز یک اثر پرمخاطب قرار دهد، معنایی فرهنگی داشت. در عین حال، فیلم بهتنهایی پاسخگوی همهٔ پرسشهای سیاسیای نیست که جایگاه تاریخیاش برمیانگیزد.
شورش یا رهایی در آن بیشتر در هیئت کاریزمای فردی و استقلال شخصی ظاهر میشود تا برنامهای جمعی و نظاممند. از همین رو، «شفت» هم اثری تأثیرگذار است و هم محصول محدودیتهای زمانه و صنعت خود. ارزشش دقیقاً در همین دوگانگی است: فیلمی سرگرمکننده و پرسبک که در پسِ ظاهر سرراستش، معنایی دربارهٔ دیدهشدن و تصاحب مرکز قاب حمل میکند.
جمعبندی «شفت» فیلمی است که بیش از پیچیدگی پیرنگ، بر شخصیت، فضا و موسیقی تکیه دارد. ریچارد راوندتری با حضوری مغناطیسی، قهرمانی میسازد که حتی در بخشهای کمرمقتر داستان نیز تماشاگر را همراه نگه میدارد؛ آیزاک هیز به فیلم ضربان و هویتی شنیداری میبخشد؛ و نیویورکِ دههٔ هفتاد، زمینهای زنده برای حرکت شفت فراهم میکند.
« جایگاه تاریخی و میراث فرهنگی «شفت» را نمیتوان فقط بهعنوان یک سرگرمی جنایی سنجید. »
جمعبندی
در مقابل، ریتم نامتوازن، اکشن کمتر از انتظار و پرداخت محدود برخی شخصیتها مانع از آن میشوند که فیلم در تمام لحظات به اندازهٔ شمایل قهرمانش نیرومند باشد. بااینهمه، کهنگیهایش از جذابیتش نمیکاهند؛ بلکه بخشی از تجربهٔ دیدن اثری را میسازند که هم محصول زمانهٔ خویش است و هم بر تصویر قهرمانان جنایی پس از خود اثر گذاشته است.
«شفت» شاید در هر لحظه داستانی شگفتانگیز عرضه نکند، اما در ساختن یک حضور سینمایی ماندگار، موفقیتی کمنظیر دارد.
ثبت دیدگاه