نقد و بررسی
نقد When a Woman Ascends the Stairs | 1960
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
نردبانِ وقار و فرسودگی در فیلم «وقتی زنی از پلهها بالا میرود»، پلهها صرفاً راهی به طبقهای دیگر نیستند؛ تصویری فشرده از زندگی زنیاند که هر شب برای ورود به جهان کار، ظاهر آراستهاش را برمیگزیند و با نیروی اراده از آستانهای تازه میگذرد. میکئو ناروسه با دوربینی خویشتندار و نگاهی اجتماعی، زندگی کیکو ــ زنی که همگان او را «ماما» مینامند ــ را در منطقهٔ پرزرقوبرق گینزای توکیو دنبال میکند.
او مهماندار بار است؛ شغلی که از او میخواهد همزمان دلنشین، دسترسپذیر و دستنیافتنی باشد. همین تناقض، محور اصلی فیلم را میسازد: چگونه میتوان در فضایی که زنان را به کالا بدل میکند، استقلال و شأن شخصی را حفظ کرد؟ این فیلم درام زنی گرفتار یک بحران بزرگ نیست؛ تصویر دقیق مجموعهای از فشارهای کوچک و پیوسته است که بهتدریج توان او را میفرسایند.
زنی میان انتخاب و اجبار ماما زنی سادهدل یا منفعل نیست. او حسابگر، باهوش و آشنا به قواعد محیطی است که در آن کار میکند. میداند چگونه مشتری را بخنداند، چگونه از خود فاصله بگیرد و چگونه حرفهایبودن را به صورت سپری به کار گیرد. اما این مهارتها او را آزاد نمیکنند؛ بیشتر به ابزارهایی بدل میشوند برای تابآوردن در وضعیتی که انتخابهای واقعیاش محدود است.
« او مهماندار بار است؛ شغلی که از او میخواهد همزمان دلنشین، دسترسپذیر و دستنیافتنی باشد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
هر تصمیم به پرسشی دشوار میرسد: استقلال مالی در برابر امنیت، کار در برابر ازدواج، یا حفظ ظاهر آراسته در برابر اعتراف به خستگی. قدرت فیلم در آن است که این تعارض را به شعار تقلیل نمیدهد. ناروسه نه ماما را قدیس میکند و نه او را به نمادی بینقص از رنج زنان فرو میکاهد. شخصیتش گاه تندخو، گاه آسیبپذیر و گاه امیدوار است؛ درست به همین دلیل، انسانی و باورپذیر میماند.
ارادهٔ او ستودنی است، اما فیلم نشان میدهد اراده بهتنهایی نمیتواند ساختارهای نابرابر را از میان ببرد. لبخندی که شغل شده است هیدکو تاکامینه در نقش ماما، اجرای خود را بر فاصلهٔ میان چهرهٔ عمومی و تجربهٔ درونی بنا میکند. لبخند او همیشه نشانهٔ شادی نیست؛ گاهی بخشی از لباس کار است، همانقدر ضروری و حسابشده که آرایش و پوشش رسمی.
تاکامینه با مکث، تغییر نگاه و حرکتهای کوچک، خستگی و رنجشی را آشکار میکند که شخصیت مجال بیان مستقیمشان را ندارد. بازیاش نه به فورانهای نمایشی متکی است و نه به ترحمبرانگیزی آشکار؛ نیروی آن از مهار و کنترل میآید. این مهار، لحظههای گسست را نیز تأثیرگذارتر میکند. هنگامی که وقار حرفهای ماما برای لحظهای ترک برمیدارد، مخاطب از پیش فشار انباشتهای را حس کرده است که به آن لحظه انجامیده.
« قدرت فیلم در آن است که این تعارض را به شعار تقلیل نمیدهد. »
شخصیتها و اجرا
تاکامینه از زنی که در محیط کار نقش بازی میکند، شخصیتی پیچیده میسازد: او هم مراقب تصویر خویش است و هم از بهای حفظ آن آگاه. گینزا؛ شکوهی با پشتصحنهٔ تاریک فضای گینزا در فیلم، هم جذاب و مدرن است و هم بیرحم. بارها، لباسهای فاخر، نور شب و آیین معاشرت، جهانی از آسایش و تجمل میسازند؛ اما دوربین ناروسه اجازه نمیدهد این جلوهها با رفاه واقعی اشتباه گرفته شوند.
شکوه محیط، بخشی از کار است و هزینه دارد: ماما باید برای حفظ ظاهر خود خرج کند، در حالی که درآمدش زیر فشار نیازهای روزمره و توقعات اطرافیان تحلیل میرود. فاصلهٔ میان آنچه دیده میشود و آنچه زندگی میشود، به یکی از تلخترین لایههای فیلم بدل میگردد. قاب عریض و سیاهوسفید فیلم، این تضاد را تقویت میکند.
ترکیببندیهای سنجیده، فضاهای رسمی و فاصلهٔ میان آدمها، حس تنهایی را در دل جمعیت برجسته میکنند. موسیقی جَز و حالوهوای شهری نیز به فیلم رنگی امروزی میبخشد، اما زیر این تازگی، همان اندوهی جریان دارد که در بسیاری از آثار ناروسه دیده میشود: آدمها میکوشند پیش بروند، ولی راههای پیشرویشان محدود است.
« گینزا؛ شکوهی با پشتصحنهٔ تاریک فضای گینزا در فیلم، هم جذاب و مدرن است و هم بیرحم. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
خانواده و اقتصادِ توقع فشار ماما تنها از محیط کار نمیآید. خانواده نیز از او انتظار حمایت دارد؛ انتظاری که در ظاهر عاطفی است، اما در عمل میتواند به باری مالی و روانی بدل شود. ناروسه این بخش را بیپرده اما بدون اغراق ترسیم میکند: محبت خانوادگی لزوماً از مناسبات مادی جدا نیست و گاهی نزدیکترین آدمها نیز سهم خود را از زنی میخواهند که خود به سختی از پس زندگی برمیآید.
در اینجا فیلم از یک پرترهٔ شغلی فراتر میرود و اقتصاد نابرابر مراقبت را پیش میکشد. ماما باید هم برای خود آیندهای تصور کند و هم نیازهای دیگران را پاسخ دهد. این دو خواسته در کنار هم بهآسانی جمع نمیشوند. بار عاطفی فیلم از آنجا میآید که بسیاری از فشارها بهتنهایی فاجعهای بزرگ نیستند؛ اما روی هم انباشته میشوند و امکان آسودگی را از شخصیت میگیرند.
ریتم روزمرگی و محدودیتهای روایت ریتم فیلم آرام و تأنیآمیز است؛ بهجای آنکه به سوی حادثهای پرشتاب حرکت کند، در جزئیات رفتوآمد، گفتوگو و معاشرت مکث میکند. این کندی اغلب با موضوع اثر تناسب دارد: زندگی ماما خود چرخهای تکرارشونده است و تماشاگر باید وزن این تکرار را حس کند. بااینحال، در برخی بخشها مکثها بیش از اندازه طولانی میشوند و گفتوگوها مضمونهایی را توضیح میدهند که پیشتر از رفتارها و موقعیتها دریافتهایم.
« خانواده و اقتصادِ توقع فشار ماما تنها از محیط کار نمیآید. »
قوتها و کاستیها
در نتیجه، فیلم گاه بهجای اعتماد به زیرمتن، مقصود خود را آشکارا بازمیگوید. شخصیتهای فرعی نیز بیشتر در نسبت با فشارهایی که بر ماما وارد میکنند تعریف میشوند تا بهعنوان انسانهایی با جهان درونی مستقل. شماری از آنان فرصت چندانی برای پیچیدهشدن نمییابند و ممکن است کلیشهای به نظر برسند.
این محدودیتها از ارزش فیلم نمیکاهند، اما آن را از تعادل کامل دور میکنند: گاهی تکرار ناکامیها و مطالبات، همان یکنواختی فرسایندهٔ زندگی ماما را بازمیتاباند و گاهی صرفاً ریتم روایت را کند میسازد. امروزِ فیلم و ماندگاری رنج با آنکه فیلم در توکیوی پساجنگ و در فضایی تاریخی و اجتماعی مشخص میگذرد، دغدغههایش به گذشته محدود نمیمانند.
مسئلهٔ کارِ عاطفی، یعنی الزام به نمایش خوشرویی در برابر مشتری، همچنان برای بسیاری از مشاغل آشناست. همچنین فشار اجاره و هزینههای زندگی، توقع خانواده و دشواری ساختن آیندهای مستقل، تجربههاییاند که از مرز زمان و جغرافیا عبور میکنند. فیلم این شباهتها را با خطابه بیان نمیکند؛ آنها را در زندگی روزانهٔ ماما مینشاند و از همین راه، تماشاگر را به مقایسه وامیدارد.
« در نتیجه، فیلم گاه بهجای اعتماد به زیرمتن، مقصود خود را آشکارا بازمیگوید. »
جمعبندی
بااینحال، ماندگاری اثر فقط در موضوع اجتماعی آن نیست. ناروسه بهجای آنکه رنج را به حادثهای استثنایی بدل کند، نشان میدهد چگونه فشار در قالب عادت جا میافتد. آدم ممکن است هر شب از پلهها بالا برود، لبخند بزند و وظیفهاش را انجام دهد؛ اما این تداوم به معنای رضایت یا پیروزی نیست. گاهی خودِ ادامهدادن، هم نشانهٔ توانایی است و هم گواهِ نبودِ راهی آسانتر.
جمعبندی «وقتی زنی از پلهها بالا میرود» پرترهای تلخ، دقیق و انسانی از زنی است که برای حفظ استقلالش ناچار است در برابر جهان نقشی حرفهای بازی کند؛ نقشی که مرز آن با زندگی شخصیاش پیوسته محو میشود. بازی خیرهکنندهٔ هیدکو تاکامینه، نگاه اجتماعی میکئو ناروسه و فضای شیک اما اندوهبار گینزا، فیلم را به اثری ماندگار دربارهٔ شأن، کار و فرسودگی تبدیل میکنند.
کندی ریتم و پرداخت محدود برخی چهرههای فرعی از کاستیهای آناند، اما در برابر قدرت مشاهدهگری و عمق شخصیتپردازی ماما، جایگاه فرعی دارند. فیلم نه امید را بهآسانی وعده میدهد و نه رنج را زیبا جلوه میدهد؛ ارزشش در آن است که به زنی مجال میدهد در تمام پیچیدگیاش دیده شود.
« بااینحال، ماندگاری اثر فقط در موضوع اجتماعی آن نیست. »
ثبت دیدگاه