نقد و بررسی
نقد Disobedience | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به خانهای که دیگر خانه نیست «نافرمانی» ساختهٔ سباستین للیو، در ظاهر با بازگشت رونیت به لندن آغاز میشود: پدرِ خاخامش درگذشته و او باید دوباره پا به جامعهای بگذارد که سالها پیش از آن جدا شده است. اما بازگشت جغرافیایی، در این فیلم، بیش از هر چیز بازگشت به خاطره و زخمی حلنشده است.
خیابانها و خانهها آشنا ماندهاند، اما رونیت دیگر به آنها تعلق ندارد؛ و این بیگانگی نه با توضیحهای پرشور، بلکه با نگاههای مکثدار، سکوتهای جمعی و رفتارهای محتاطانهٔ اطرافیان شکل میگیرد. فیلم از همان آغاز، مسئلهٔ اختیار را در مرکز توجه میگذارد. آدمی میان خواستهای درونی و قواعدی که از او انتظار اطاعت دارند گرفتار است؛ اما انتخاب، برخلاف شعارهای سادهانگارانه، نه آسان است و نه بیهزینه.
رونیت و اِستی با گذشتهای مشترک به یکدیگر بازمیگردند، ولی هر یک زندگیای ساختهاند که در آن خاطرهٔ آن گذشته به شکلی متفاوت حضور دارد. در نتیجه، دیدارشان تنها احیای عشقی قدیمی نیست؛ آزمونی است برای سنجیدن اینکه آیا میل و ایمان، فردیت و تعلق، میتوانند در یک زندگی واحد کنار هم بمانند یا نه.
عشق در فاصلهٔ میان نگاه و سکوت نقطهٔ قوت اصلی فیلم، رابطهٔ رونیت و اِستی است؛ رابطهای که باورپذیریاش بیش از آنکه از گفتوگوهای توضیحی بیاید، از جزئیات رفتاری ساخته میشود. نگاههایی که اندکی بیش از حد طول میکشند، مکثهایی که جای اعتراف را میگیرند و حرکتهایی که بهآسانی کامل نمیشوند، گذشتهٔ عاطفی دو زن را برای تماشاگر محسوس میکنند.
« اما بازگشت جغرافیایی، در این فیلم، بیش از هر چیز بازگشت به خاطره و زخمی حلنشده است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم بهخوبی درمییابد که گاهی یک دستِ نزدیکشده و پسکشیده، از چندین صفحه گفتوگو دربارهٔ اشتیاق و ترس گویاتر است. رابطهٔ آنها هم لطافت دارد و هم التهاب. شور قدیمی میانشان هنوز زنده است، اما هیچیک نمیتواند آن را بیدغدغه به اکنون منتقل کند. برای رونیت، بازگشت به اِستی با بازگشت به مکانی گره خورده که او را طرد کرده؛ برای اِستی نیز میل شخصی در برابر تعهدها و زندگیای قرار میگیرد که سالها درون آن شکل گرفته است.
همین ناهمزمانی عاطفی به پیوندشان عمق میدهد: آنها به هم نزدیکاند، اما نزدیکیشان تضمینی برای رهایی یا سادگی نیست. بازیگری و شیمی میان سه شخصیت ریچل وایس در نقش رونیت حضوری آزاد، بیقرار و درعینحال زخمی دارد. او شخصیتی را بازی میکند که ظاهراً راه خود را یافته، اما بازگشتش نشان میدهد فاصلهگرفتن از جامعه بهمعنای پایان اثر آن نیست.
وایس در برابر دیگران نوعی سرسختی و استقلال نشان میدهد، ولی در لحظههای خلوت، شکنندگی و اندوهی از زیر آن آشکار میشود. تفاوت میان این دو وجه، رونیت را از بدلشدن به نمادِ سادهٔ رهایی بازمیدارد. ریچل مکآدامز نیز اِستی را با خویشتنداری و تنشی آرام میسازد. او زنی نیست که تمام تعارضش را آشکارا به زبان بیاورد؛ بسیاری از احساساتش در فاصلهٔ میان آنچه میگوید و آنچه از گفتنش پرهیز میکند جریان دارند.
هماهنگی دو بازیگر اصلی، عامل مهمی در باورپذیری رابطه است: آنها نهفقط نقش دو عاشق قدیمی را ایفا میکنند، بلکه در کنار هم تاریخچهای مشترک را بازسازی میکنند؛ تاریخی که بخشی از آن را تماشاگر هرگز بهطور کامل نمیبیند، اما آثارش را در رفتارشان تشخیص میدهد. آلساندرو نیوولا در نقش دوید نیز به کشمکش شکل سهجانبهٔ آن عمق میبخشد.
« شور قدیمی میانشان هنوز زنده است، اما هیچیک نمیتواند آن را بیدغدغه به اکنون منتقل کند. »
شخصیتها و اجرا
او صرفاً مانعی میان دو زن نیست و فیلم، در بهترین لحظههایش، از تبدیلکردنش به رقیب یا ضدقهرمان پرهیز میکند. دوید خود درگیر انتظارات جامعه و مسئولیتی است که پیش رویش قرار گرفته؛ بنابراین حضور او نشان میدهد که تعارض فیلم محدود به دوگانهٔ عشق و سرکوب نیست، بلکه به مسئلهٔ نقشهایی مربوط میشود که هر سه شخصیت ناگزیر به ایفای آنها هستند.
ایمان، سنت و پرهیز از داوری آسان «نافرمانی» از زمینهٔ مذهبی خود برای ساختن فضایی پرتنش بهره میگیرد، اما ارزش آن در این است که جامعهٔ یهودیان ارتدوکس را تنها به صورت پسزمینهای خصمانه تصویر نمیکند. زندگی جمعی، مناسک و پیوندهای خانوادگی در کنار محدودیتها حضور دارند. جامعه میتواند برای اعضایش احساس تعلق و نظم فراهم کند و در همان حال، برای کسانی که با هنجارهایش ناسازگارند تنگ و خفهکننده باشد.
همین دوگانگی، پرسشهای فیلم را از سطح یک جدال ساده میان آزادی و جهل فراتر میبرد. بااینحال، تعادل فیلم همیشه کامل نیست. گاه به نظر میرسد روایت به تجربهٔ رونیت نزدیکتر است و جهان بیرون از او را بیشتر از دریچهٔ نگاه یک فرد بازگشته میبیند. این انتخاب به انسجام عاطفی قصه کمک میکند، اما در برخی لحظهها مجال چندانی برای کاوش مستقل در پیچیدگیهای ایمان و اجتماع باقی نمیگذارد.
فیلم در برابر سنت موضعی روشن دارد، اما پرسش دشوارترش این است که آیا مخالفت با یک نظم الزاماً به معنای بریدن از تمام پیوندهای انسانیِ ساختهشده درون آن است. پاسخ اثر، خوشبختانه، به حکم قطعی و ساده فروکاسته نمیشود. تصویر، فضا و زبان سینمایی زبان بصری فیلم با حالوهوای درونی شخصیتها هماهنگ است.
« او صرفاً مانعی میان دو زن نیست و فیلم، در بهترین لحظههایش، از تبدیلکردنش به رقیب یا ضدقهرمان پرهیز میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
رنگهای خاموش، فضاهای بسته و ترکیببندیهای سنجیده، حس مراقبت دائمی و محدودیت اجتماعی را تقویت میکنند. خانهها و فضاهای جمعی فقط محل وقوع رویداد نیستند؛ آنها مرزهایی دیداریاند که شخصیتها درونشان جای میگیرند یا از آنها بیرون میافتند. گاهی فاصلهٔ میان دو نفر، یا جایگاه متفاوتشان در یک قاب، چیزی را بیان میکند که گفتوگوها پنهان نگه میدارند.
فیلم در توجه به بدن نیز دقت دارد. لباس، پوشش و شیوهٔ حضور در فضای عمومی بخشی از زبان روایی آناند؛ بدن نه صرفاً محل میل، بلکه جایی است که قواعد اجتماعی بر آن نوشته میشوند. از همین رو، لحظههای صمیمیت میان رونیت و اِستی فقط صحنههایی عاشقانه نیستند؛ آنها تغییر کوتاهی در نسبت شخصیتها با نگاه دیگران و با محدودیتهای پیرامونشان میسازند.
دوربین در این لحظات بیش از آنکه به نمایش پرزرقوبرق احساسات علاقهمند باشد، به صداقت تماس و آسیبپذیری آنها توجه میکند. ریتم و ساختار روایی کندی ریتم در بخشهایی از فیلم، هم انتخابی معنادار است و هم کاستیای محسوس. مکثها به ساختن فضای انتظار و بیقراری کمک میکنند، اما گاهی روایت دیرتر از آنچه لازم است به حرکت درمیآید.
تماشاگر مدتی طولانی در فضایی از مراسم، نگاههای محتاطانه و اطلاعات پراکنده میماند، پیش از آنکه خطوط عاطفی اصلی بهروشنی درهم تنیده شوند. این تأخیر برای کسانی که با درامهای آرام و مبتنی بر مشاهده ارتباط میگیرند ممکن است بخشی از جذابیت اثر باشد؛ برای دیگران، خطر کشدارشدن را در پی دارد.
« رنگهای خاموش، فضاهای بسته و ترکیببندیهای سنجیده، حس مراقبت دائمی و محدودیت اجتماعی را تقویت میکنند. »
قوتها و کاستیها
همچنین برخی جابهجاییهای شخصیتها و گذارهای میان موقعیتها کاملاً روان نیستند. فیلم گاه از لحظهای عاطفی به صحنهای اجتماعی یا خانوادگی میرود بیآنکه پیوند میان آنها بهاندازهٔ کافی پرورش یابد. در نتیجه، بعضی واکنشها یا تغییرهای رفتاری میتوانند ناگهانی به نظر برسند. این نارساییها بهویژه در اثری اهمیت دارند که بخش بزرگی از نیروی خود را بر ظرافت روانشناختی و تدریج بنا کرده است؛ هر گسست در پیوستگی عاطفی، بیش از حد معمول به چشم میآید.
پایانبندی و مسئلهٔ ماندن فیلم در فصل پایانی بارها به لحظههایی نزدیک میشود که میتوانند حس فرجام ایجاد کنند. تکرار این حس، از یک سو با دشواری تصمیمگیری شخصیتها تناسب دارد: هیچ انتخابی در این جهان با یک حرکت قاطع همهچیز را حل نمیکند. از سوی دیگر، طولانیشدن مسیر پایان گاه از اثرگذاری لحظههای پیشین میکاهد و باعث میشود تماشاگر احساس کند فیلم بیش از اندازه بر نتیجهٔ عاطفی خود تأکید میکند.
بااینهمه، این طولانیشدن را میتوان ادامهٔ یکی از دغدغههای مرکزی اثر نیز دانست: پایان یک رابطه یا گشایش یک امکان، الزاماً به معنای بستهشدن همهٔ پرسشها نیست. «نافرمانی» بهجای آنکه عشق را راهحلی جادویی برای تضادهای اجتماعی معرفی کند، میکوشد نشان دهد که انسانها باید با پیامدهای انتخابهایشان زندگی کنند.
قوت این رویکرد در صداقت آن است؛ ضعفش زمانی آشکار میشود که روایت برای تثبیت همان معنا، بیش از یک بار روی نقطهٔ پایان مکث میکند. جمعبندی «نافرمانی» در بهترین لحظههایش درامی سنجیده دربارهٔ عشقِ بازگشته، تعلقِ دشوار و بهای انتخاب است. پیوند میان رونیت و اِستی بهواسطهٔ بازیهای ظریف ریچل وایس و ریچل مکآدامز باورپذیر میشود، و فضای مذهبی فیلم کشمکش را از یک داستان عاشقانهٔ صرف فراتر میبرد.
« همچنین برخی جابهجاییهای شخصیتها و گذارهای میان موقعیتها کاملاً روان نیستند. »
جمعبندی
اثر همچنین از تصویرکردن جامعه بهعنوان دشمنی یکدست پرهیز میکند، هرچند گاهی نگاهش به پیچیدگیهای آن محدود میماند. کندی روایت، برخی گذارهای ناموزون و پایانبندی طولانی از کاستیهای روشن فیلماند؛ اما این ضعفها نیروی عاطفی رابطهٔ مرکزی را از میان نمیبرند. ارزش «نافرمانی» بیش از آنکه در ارائهٔ پاسخهای قطعی باشد، در نمایش موقعیتی انسانی است که در آن میل، ایمان، خاطره و مسئولیت بهآسانی از یکدیگر جدا نمیشوند.
فیلمی آرام و گاه ناهموار است، اما تصویرهایی از نزدیکی و دوری در آن باقی میمانند؛ همانگونه که نگاه دو شخصیتش، حتی در سکوت، حامل گذشتهای پرشور و آیندهای نامعلوم است.
ثبت دیدگاه