نقد و بررسی
نقد Le Havre | 2011
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
شهر بندری در قامت افسانهای کوچک «لوهاور» آکی کائوریسماکی، بیش از آنکه بازنمایی واقعگرایانهای از بحران مهاجرت باشد، قصهای اخلاقی و فشرده درباره امکان همدلی در روزگاری بیاعتناست. فیلم در بندر لوهاور فرانسه میگذرد؛ جایی که مارسل، واکسزنی سالخورده با زندگیای ساده و درآمدی اندک، با ادریسا، نوجوانی مهاجر و بیمدرک، روبهرو میشود.
همزمان، همسر مارسل، آرلتی، بیمار است و او باید میان اضطراب خانه و خطر بیرون تعادل برقرار کند. این خطوط داستانی کنار هم قرار میگیرند، اما فیلم برای برانگیختن هیجان متکی به تعلیقهای پرشتاب نیست؛ نیروی اصلیاش از تصمیمهای کوچک و رفتار روزمره شخصیتها میآید. کائوریسماکی مسئلهای سیاسی و بزرگ را به مقیاسی انسانی و محلی میآورد: خانه، مغازه، کافه و محله.
در این محدوده، پرسشهای دشوار درباره قانون، مرز و مسئولیت به رابطه میان آدمهایی بدل میشوند که میتوانند از کنار نیاز دیگری بگذرند یا به آن پاسخ دهند. فیلم از این راه به جای آنکه مسئله را در قالب خطابه توضیح دهد، آن را در انتخابهای شخصیتها ملموس میکند. روایت ساده و اطمینانبخش ساختار داستانی «لوهاور» سرراست است و در مسیرهایی حرکت میکند که تماشاگر آشنا با درامهای انساندوستانه ممکن است زود تشخیص دهد.
مارسل با موقعیتی اخلاقی روبهرو میشود، آدمهای اطرافش کمکم درگیر ماجرا میشوند و خطرِ حضور پلیس بر سر پناهدادن به ادریسا سایه میاندازد. فیلم کمتر به پیچشهای غافلگیرکننده متوسل میشود؛ تکیهاش بر کیفیت همراهی و انتظار است، نه بر گرهگشاییهای مکرر. این سادگی هم امتیاز فیلم است و هم محدودیت آن.
« همزمان، همسر مارسل، آرلتی، بیمار است و او باید میان اضطراب خانه و خطر بیرون تعادل برقرار کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
از یک سو، قصه با وضوحی آرام پیش میرود و میاننده را از دنبالکردن انبوه خردهپیرنگها بینیاز میکند. از سوی دیگر، بعضی رخدادها و واکنشها چنان در خدمت حرکت کلی روایتاند که مجال چندانی برای ابهام یا مقاومت درونی پیدا نمیکنند. جهان فیلم، با همه گرفتاریهایش، تمایل دارد راهی برای مهربانی باز بگذارد؛ همین گرایش بخشی از افسون آن است، اما گاه پیشبینیپذیری قصه را نیز تقویت میکند.
انسانگرایی در برابر منطق ادارهها محور اخلاقی فیلم نه قهرمانی فردی، بلکه شبکهای از یاریهای کوچک است. مارسل بهتنهایی قادر به حل مسئله نیست؛ همسایگان، صاحبان کسبوکارهای محلی و آشنایانش نیز با پنهانکاری، کمک عملی و همدلی وارد ماجرا میشوند. این جمع، تصویری از اجتماع میسازد که در آن مسئولیتپذیری از راه اقدامهای عادی شکل میگیرد، نه از طریق سخنرانی یا اعلام موضع.
در برابر این گرمی محلی، سازوکار رسمیِ پیگیری و بازداشت قرار دارد؛ اما فیلم از ترسیم تقابل ساده میان فرشتهها و دیوها فراتر میرود. حتی شخصیتهای وابسته به قدرت نیز ممکن است وجهی انسانی داشته باشند. نگاه کائوریسماکی به سیاست، از همین خویشتنداری نیرو میگیرد: او به مسئله مهاجرت بیاعتنا نیست، اما بهجای آنکه فیلم را به بیانیهای مستقیم تبدیل کند، توجه را بر آدمهایی متمرکز میکند که در موقعیتی دشوار تصمیم میگیرند چگونه رفتار کنند.
حاصل، موضعی روشن اما کمادعاست؛ موضعی که هم اثرگذار است و هم آگاهانه از تحلیل جامع ریشههای بحران فاصله میگیرد. شخصیتها و بازیهای خویشتندار آندره ویلمز در نقش مارسل، شخصیت را با حداقل تأکید و حداکثر ثبات پیش میبرد. مارسل مردی پرحرف یا احساساتی نیست؛ مهربانیاش را بیش از آنکه به زبان بیاورد، در کارهایی نشان میدهد که انجام میدهد.
« از یک سو، قصه با وضوحی آرام پیش میرود و میاننده را از دنبالکردن انبوه خردهپیرنگها بینیاز میکند. »
شخصیتها و اجرا
این بازیِ کمنوسان با جهان فیلم هماهنگ است و به قهرمان آن وقاری بیتکلف میبخشد. کاتی اوتنن نیز در نقش آرلتی، با حضوری آرام و محکم، به وجه خانگی و عاطفی داستان وزن میدهد. بازی بلوندین میگل در نقش ادریسا، در فضایی قرار میگیرد که از کودک انتظار ندارد بار کامل پیام سیاسی فیلم را به دوش بکشد.
او بیشتر نقطهای است که واکنشهای اطرافیان را آشکار میکند؛ کسی که حضورش، همدلی یا بیتفاوتی دیگران را به آزمون میگذارد. ژانپیر داروسن نیز در نقش بازرس مونه به لحن خشک و اندکی نامتعارف فیلم کمک میکند. با اینهمه، بازیها ممکن است برای تماشاگرانی که به روانگرایی پررنگ یا بیان عاطفی آشکار عادت دارند، سرد و تصنعی جلوه کنند.
مکثها، لحنهای تخت و واکنشهای کمدامنه بخشی از زبان کائوریسماکیاند؛ اما این انتخاب سبکی همیشه فاصلهاش را با نوعی بیاعتنایی عمدی حفظ میکند. اگر تماشاگر با این فاصله همراه نشود، برخی لحظات بهجای اثرگذاری، کمجان به نظر میرسند. رنگ، قاب و جغرافیای بندر لوهاور در فیلم صرفاً پسزمینه نیست؛ بندر و محله به بخشی از خلقوخوی روایت تبدیل میشوند.
قابهای دقیق و کمتحرک، محیط را به مجموعهای از تصویرهای سنجیده بدل میکنند: خیابان، مغازه، فضای کار و محلهای گردهمایی. ترکیببندیها بیش از آنکه در پی ثبت شلوغی واقعیت باشند، حس صحنهآرایی دارند. این مصنوعبودنِ کنترلشده، جهان فیلم را از گزارش اجتماعی جدا میکند و به آن کیفیت قصهوار میدهد.
« این بازیِ کمنوسان با جهان فیلم هماهنگ است و به قهرمان آن وقاری بیتکلف میبخشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
رنگها و فضاهای شهری نیز به همین لحن خدمت میکنند؛ شهر نه منظرهای تیره و تهدیدکننده است و نه کارتپستالی بیمسئله. بندر با آرامشی اندوهگین و اندکی نوستالژیک تصویر میشود. موسیقی و حضور کافهها و فضاهای جمعی، در کنار قاببندیهای ایستا، شهر را به جایی تبدیل میکنند که آدمها هنوز میتوانند یکدیگر را ببینند و به هم نزدیک شوند.
نتیجه، فضایی شاعرانه است که واقعگرایی مستند را کنار میگذارد تا عاطفه و افسانه را به هم پیوند دهد. طنز خشک و فاصله عاطفی طنز «لوهاور» از شوخیهای آشکار یا موقعیتهای پرهیاهو برنمیآید؛ در لحن جدی شخصیتها، مکثها و ناسازگاریهای کوچک میان موقعیت و واکنش نهفته است. همین طنز خشک، از لغزیدن فیلم به احساساتگرایی کامل جلوگیری میکند.
حتی وقتی داستان با بیماری، فقر و تهدید روبهروست، شخصیتها در فضایی رفتار میکنند که اندکی نامتعارف و گاه خندهآور است. این فاصله عاطفی میتواند در لحظات حساس دو اثر متضاد داشته باشد. برای برخی، خویشتنداری فیلم باعث میشود احساساتش صادقانه و بیتحمیل به نظر برسند؛ برای برخی دیگر، همان فاصله راه ورود به رنج شخصیتها را محدود میکند.
فیلم نمیخواهد تماشاگر را با موسیقی پرتنش یا فورانهای عاطفی به گریه وادارد. از اینرو، پذیرش سبک آن تا حدی به آمادگی مخاطب برای همنشینی با سکون و تصنع آگاهانهاش وابسته است. آرمانگرایی و مرزهای واقعگرایی روشنترین محدودیت فیلم در شیوهی نرمکردن واقعیت پناهندگی پدیدار میشود.
« بندر با آرامشی اندوهگین و اندکی نوستالژیک تصویر میشود. »
قوتها و کاستیها
«لوهاور» به جای آنکه ساختارهای پیچیده و پیامدهای طولانیِ بیمدرکی و جابهجایی را واکاوی کند، بر امکان یاریرسانی در یک محله تمرکز میکند. این انتخاب، به فیلم انسجام و لطافتی انسانی میدهد، اما مسئلهای گسترده را در قالب روایتی نسبتاً جمعوجور و خوشبینانه عرضه میکند. تماشاگر ممکن است احساس کند دشواریهای واقعی بحران، در برابر نیروی جادویی همبستگی، کمرنگ شدهاند.
بااینحال، ارزش فیلم را نباید به میزان واقعگرایی اجتماعیاش محدود کرد. «لوهاور» بیش از آنکه مدعی ارائه تصویری فراگیر از سیاست مهاجرت باشد، حکایتی اخلاقی درباره رفتار فردی و جمعی است. آرمانگراییاش آگاهانه است: جهان را چنان میچیند که امکان انتخاب مهربانی دیده شود، حتی اگر این تصویر همه پیچیدگیهای بیرون از قاب را در بر نگیرد.
این رویکرد برای بعضی مخاطبان الهامبخش و برای برخی دیگر بیش از اندازه سادهساز خواهد بود. جمعبندی «لوهاور» اثری کوچکمقیاس و صمیمی است که با روایت ساده، بازیهای خویشتندار، طنز خشک و طراحی بصری شاعرانه، داستانی درباره همدلی را به شکلی قصهوار بیان میکند. قوت اصلیاش در توجه به جزئیات رفتار انسانی و در تصویرکردن جامعهای است که برای کمککردن منتظر قهرمانی خارقالعاده نمیماند.
در مقابل، پیشبینیپذیری روایت، فاصلهگذاری بازیها و خوشبینی آرمانی آن ممکن است برای مخاطبی که انتظار واقعگرایی تندتر یا تحلیل سیاسی گستردهتر دارد، محدودکننده باشد. فیلم در نهایت بیش از آنکه ادعای حل مسئلهای بزرگ را داشته باشد، از امکان یک انتخاب ساده دفاع میکند: دیدن دیگری و کمککردن به او.
« تماشاگر ممکن است احساس کند دشواریهای واقعی بحران، در برابر نیروی جادویی همبستگی، کمرنگ شدهاند. »
جمعبندی
همین سادگی، هم سرچشمه گرمای اثر است و هم גבול آن؛ «لوهاور» شاید جهان را מעט مهربانتر از واقعیت نشان دهد، اما در این تصویر، نرمياش را با صداقتِ عاطفی و سبکی منسجم به دست میآورد.



ثبت دیدگاه